‏نمایش پست‌ها با برچسب از فکرها و خیال‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از فکرها و خیال‌ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

اتصال

از جلو کافه‌ی ایتالیایی دمِ میدان شیلر عبور می‌کنم. ازش معمولاً بستنی می‌خرم. با گارسون ثابت کافه سلام علیک می‌کنم. فکر می‌کنم چه دلبستگی عجیبی به این آشنایی‌های ساده‌ی محلی داشته‌ام همیشه. به این که بروم سراغ کسانی که بشناسیم همدیگر را و حتا بدانند چه می‌خواهم. هاله که درس می‌خواندم، کافه‌ی محوطه‌ی اصلی دانشگاه پاتوق‌ام بود. یکی از کارکنان‌اش مرد نسبتاً جوانی بود که نمی‌گذاشت تکرار و روزمرگیِ کارش کسل‌اش کند. هر روز یک جوکی سر هم می‌کرد. مثلاً ظهرها که پیاپی شنیتسل دست ملت دانشجو می‌داد، هی می‌پرسید: «خوک مقدس با سس فلان؟» ملت هم تایید می‌کردند و غذایشان را می‌گرفتند. من معمولاً صبح‌ها سر می‌زدم و مرد معمولاً «کاپوچینوی ایرانی» برایم می‌ریخت. یک‌بار هم درآمد که دو تا ایرانی در خانه‌اش نگه داشته و در برابر نگاه حیرت‌زده‌ی من ادامه داد: «در آکواریوم» و در ادامه معلوم شد که در آکواریوم خانه‌اش دو تا میگوی خلیج فارس دارد! خانم دیگری هم همان‌جا همواره با استفهام تاکیدی چیزهایی را که معمولاً سفارش می‌دادم، یک دور تکرار می‌کرد یا پیش‌دستی می‌کرد و می‌گفت که تمام شده و ... عقب‌تر که بروم، یادم از بقالی کوچکی می‌افتد در محله‌ی سنگیِ بوشهر. پنج ماهی بیشتر آن‌جا زندگی نکردم. بقال اما هوایم را داشت. یک‌جور خوبی مهمان‌نواز بود. مثلاً حواسش بود که کدام ماست را دوست دارم و می‌گفت که فردا فلان ساعت می‌آورم، بیا ببر! شیرین بود مرد. قد کوتاهی داشت و شکمی برآمده و اسم رسمی‌اش در گفت‌و‌گوی خانگی ما «آقا تپله» بود. در مغازه‌اش مدتی هم آگهی تدریس خصوصی چسبانده بودم. وقتی هم که برای صدور گذرنامه به شهود محلی نیاز بود، آقا تپله در دکان را نیم ساعتی بست و با همان سرپایی‌های پشت دخل‌اش آمد تا سر میدان و شد شاهد ما. خلاصه که چیز غریبی است این آشنایی‌های سبک و یکی از حسرت‌هایی که رشد سوپرمارکت‌های بزرگ با تغییر و تناوب کارمندانش بر دل می‌گذارد، از دست رفتن همین خرده‌آشنایی‌هاست، همین تماس‌های ساده‌ی انسانی که رگه‌هایی از آن در فضای کنونی من هنوز هم حفظ شده، حسی از اتصال به انسان‌ها از خلال زندگی هرچه کمتر اتوماتیزه و احساس حضور شبکه‌ی رابطه و همدلی. حتا همین که مثلا‌ً سمارت فون نداشته باشی و اینترنت همه‌جا در دسترس‌ات نباشد و از آدم‌های محلی آدرس بپرسی و آن‌ها بایستند، از وقت‌شان برای غریبه‌ای که تو باشی، مایه بگذارند، توضیح دهند، لبخند بزنند، شوخی کنند و بگذرند. بله یکیش هم همین آدرس پرسیدن‌های گاه‌و‌بیگاه است با تمام ناکارآمدی‌اش. مهم این است که چیزی در زیرلایه جاندار می‌ماند و نفس می‌کشد و خب جان داشتن چیزی جز «همواره مفید و موثر و کارآ بودن» است. چیزی جز «معنی‌دار بودن» است. بعضی وقت‌ها حتا یک سلام ساده‌ی صبحگاهی است به یک رهگذر ناشناس... هه! ببین از کجا سر درآوردم: 

[زندگی شاید] ...
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر برمی‌دارد 
و به یک رهگذر دیگر 
با لبخندی بی‌معنی می‌گوید: صبح به خیر!» 

خودش است. جان داشتن را می‌گویم! همین چیز ساده که معنی نمی‌شود و به فایده تقلیل پیدا نمی‌کند. همین که فروغ در نبوغ‌اش به دو جمله گفته و من در پی‌اش با یک صفحه نوشتن دویده‌ام...

۱۳۹۴ مرداد ۱۱, یکشنبه

ما و فرانسه

می‌گوید: «از پاریس بیزارم!» یکی از دور و بری‌ها به خودش می‌افتد که: «وای چطور آخه... من که عاشق پاریس‌ام!» مرد استاد فلسفه است در کبک. این ترم مهمان بوده در فرانکفورت. می‌گوید که به دفعات ادای لهجه‌اش را درآورده‌اند. رفته توی مغازه و مثلاً با فرانسه‌ی کبک چیزی خواسته، فروشنده با تمسخر جمله‌اش تکرار کرده. یا این که او حرف زده، فروشنده در ادامه با دستیاری کسی با لهجه‌‌ی او که مشتری باشد، حرف زده و مشابه این اتفاق چندین و چند بار تکرار شده. زن جوان آلمانی خیلی احساساتی دوباره می‌گوید: «وای ولی پاریس خیلی زیباست! مثلاً فکر کن به نوتردام...» دیگری می‌زند توی پرش که نه فلانی، این که دیگر خیلی کلیشه است. من از این می‌گویم که شهر زیباست و پر از تاریخ و تجربه ولی خب از این نخوت پاریسی‌ها هم زیاد شنیده‌ایم و احتمالاً آدم در همزبانی تجربیات ملموس‌تری دارد. بعد از کلیشه‌ی فرانسه می‌گویم. از چسباندن پاریس و فرانسه به چیزهای گوگولی. از این که بخارست بیش از این که بخارست باشد، «پاریسِ شرق» است و به قول بچه‌های اروپای شرقی همه شهرهای خوب و مهم شرق «پاریس شرق»اند. از این که یکی از رستوران‌های ایرانی فرانکفورت در توصیف خودش این جمله‌ی به‌زعم من تحقیرآمیز را نوشته که «آشپزخانه‌ی ایرانی فرانسه‌ی شرق است» و استدلال کرده که نه خیلی تند است و نه خیلی سیر در پخت‌و‌پز مصرف می‌کند. بیشتر نمی‌گویم. نمی‌گویم که به نظرم می‌رسد که با شدت‌ها ـ یعنی به‌حساب با هم‌منطقه‌ای‌ها ـ مرزبندی کرده که «غذای ما ادویه‌بندی‌اش ملایم است» و خیلی تند و پرادویه نیست. نمی‌گویم که این شکل از هویت‌سازی رسماً حال مرا به هم می‌زند: هویت‌طلبی در عین حس بی‌هویتی و آن هم از خلال خود را کَندن از نزدیک‌ترها که احتمالاً «اَه اَه!» هستند و چسباندن به مثلاً فرانسه که اوج رومانس و لطافت است و همه‌ی چیزهای خوب را تداعی می‌کند. این «لطیف و قشنگ و ظریف» هم طوری مثبت‌ جلوه داده می‌شوند که انگار یک جایی از ازل «تنها» ‌ارزش‌های انکارنشدنی بوده‌اند و از قضا به چند تا چیز مشخص مثل زبان فرانسه و زبان فارسی هم چسبیده‌اند. و بعد یادآوری صحنه‌های متعدد قرار گرفتن میان جمعی کوچک یا بزرگ از دوستان ایرانی ـ غیرایرانی که هموطن عزیزی می‌خواهد خیلی با ایهام بگوید که فارسی مثل عربی و ترکی زمخت و گوش‌خراش نیست. فارسی «فرق» دارد و «لطیف» است و خیلی‌ها می‌گویند مثل «فرانسه» است و ... مدتی است البته که کمتر حرص می‌خورم و تلاش می‌کنم نقش بازی کنم، سکان بحث را به دست بگیرم و کشتی را بکشم کنار ساحل. خیلی خونسرد از تفاوت مخرج حروف در عربی و فارسی می‌گویم و این که حروف حلقی در زبان عربی بیشترند و در فارسی مخرج حروف داخل حفره‌ی دهانی است و از همه‌ی این‌ها گذشته این حس‌های بی‌واسطه به زبان‌ها و این توصیف به «ظریف» و «لطیف» و ... خیلی نسبی است و محصول عادت و خلاصه سطحی‌تر از این حرف‌هاست و باید رهایش کرد. گاهی دوستانی هم به کمک می‌آیند و خلاصه توفیق داشته باشیم، می‌رسیم کنار اسکله و همه می‌توانیم پیاده شویم...

۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

اعتماد

بی‌اعتمادی به زبان، پرسش از این که آیا گفت‌و‌گو هیچ‌وقت ممکن بوده؟ آیا اصلاً هنوز ممکن است؟ آیا این فهمیدن و فهماندن چیزی بیش از توهم بوده و آیا هیچ‌کس به‌راستی هیچ‌کس را هیچ‌ زمانی از راه سخن گفتن درک کرده؟ و بیماری که رو به وخامت می‌گذارد، رسیدن به مرحله‌ی دل‌ کندن از زبان و دل بستن به حالت و برق نگاه‌ها، حرکت دست‌ها، تکان‌ها و پرش‌های ظریف عضلات صورت و الهامات اولیه و تلقین‌های ثانویه و این که یک‌باره به خودت بیایی و ببینی که کلمات مدت‌هاست به کام می‌چسبد و زبان خیلی وقت است که روی قاعده‌‌ی خاصی در دهان نمی‌چرخد و گاهی حتا دهان‌ که می‌گشایی به گفتن چیزی، جز چند جیغ طوطی‌وار چیزی به گوش نمی‌رسد... و آیا باید دیوانه‌وار دوست داشت؟ آیا زبان سیلان جاری خود را در دوست‌ داشتن دوباره پیدا می‌کند؟ آیا باز آتشفشانی می‌شود با گدازه‌هایی تا به استخوان سوزاننده که دل در حرارت‌‌شان ذوب شود؟ که راه باز کند میان سخت‌ترین سنگ‌ها تا فهم دوباره جاری شود؟ یا نکند که این‌ها همه خیال خامی است؟

۱۳۹۴ تیر ۱۷, چهارشنبه

قاعدگى

از میان همه‌ی تجربه‌های حسی قاعدگی یکی هم قرار گرفتن برابرِچشم‌اندازی است به اندوهگین‌ترین و خردکننده‌‌ترین مقاطع زندگى. انگار که بفرستندت بالای یک برج بلند و ضمن این که ترافیک حسی درون‌ات را نشان‌ات می‌دهند، یک دوربین هم زورکی دست‌ات بدهند تا زوم کنی روی گره‌های ترافیک و خب اگر طاقت بیاوری و از میانه‌ی بغض و خونابه و اشک و آواری که دوباره و چندباره قل‌قل‌کنان بالا می‌آید جان سالم به در ببری ـ که تجربه نشان می‌دهد می‌بری ـ در فاز بعدی ممکن است از پیوند گره‌های درونی با واقعیت زندگی جاری بیرونی، آگاهی تازه‌ای شکل بگیرد. یعنی خلاصه یک مرحله خودکاوی تحمیلی که با زلزله‌ای چندریشتری شروع می‌شود و مرده‌ها را از زیر خاک می‌کشد بیرون، در تکرارش امکان تمرین می‌دهد و موقعیتی جالب فراهم می‌کند که ببینیم کجا ایستاده‌ایم و چه اندازه توانسته‌ایم در برهم‌کنشی با جهان بیرون، گره‌های حس و فکرمان را از هم باز کنیم. هر بار این شانس هست که منِ منفعل که از درون مورد حمله‌ی هورمون‌ها قرار گرفته، در گذاری به سوژه‌ی فعال، ابتکار عمل را به دست بگیرد و در یک بازنگری آگاهانه جنازه‌های کوچک‌شده را جایی به فراخور حالشان دفن کند ـ جایی گودتر شاید یا که در جغرافیایی آرمانشهرانه در سرزمینی بی‌گسل، جایی که دوباره رونمایی نشوند. 

۱۳۹۴ تیر ۲, سه‌شنبه

تک و توک ریمل‌ها همه خشک شدند. خط چشم عروسی همان روزهای دور پیش از خشک شدن نصیب یکی از دوستان شد. چشم‌ها خالص می‌بینند. همه کژ و کوژها را می‌کشند به درون بی آن که ردی از سایه‌ی سبز و آبی رویشان بیندازند. بی که گوشه‌های تیز را بنشانند در طرح زغال و مداد کنته. اثری از Ästhetisierung در کار نیست. همه چیز خراش مى‌دهد و می‌آید تو. چیزی شبیه خراشی که در «سگ اندلسی» در چشم زن می‌نشیند.
تنها در جهت مخالف است که چیزها رنگی می‌‌شوند: دهانی که کلماتِ سرخ سرخ قشنگ تحویل مردم می‌دهد. زهرشان را می‌گیرد و زرورق‌پیچ‌ به بیرون می‌فرستدشان. لب‌ها باید همیشه سرخ باشند، گاهی هم البته آتشی تا واژه‌ها را در هیأت گدازه‌های آتشفشانی زنده به صورت کسی تف کنند. با این همه اغلب اوقات چیزها بره‌وارتر است. مانند این ژست آبکی است که روی چیزها ـ حالا هرچه می‌خواهد باشد ـ رد قرمزی بیندازی از لب‌ها و ارسال کنی برای جهان در این خیال واهی شاید که به همین بوسه‌ها جهان زیباتر می‌شود.

۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

بار خود را بستم/ رفتم از شهرِ خیالات سبک بیرون*

قطار سوت‌های آخرش است. قلب‌ام می‌افتد به شماره. در چشم‌هاشان نگاه می‌کنم که گوی‌هایی هستند از رنگ و شیشه. مایعی مدام دارد از من می‌رود. مایعی که بوی خون می‌دهد و می‌دانم که این بار سر بازایستادن ندارد. پیش از آن که برابرِ این گوی‌هایِ تماشا بر زمین بیافتم، باید بروم. این قطار به سویی می‌رود به هر حال. دست‌های یخ‌زده‌شان را فشار می‌دهم. با همان خونی که هنوز جاریست. راه می‌افتم و به پله‌ها نرسیده، از میان پاهایم شره می‌کنم و می‌ریزم روی سکوی قطار. می‌خواهم بمانم انگار... دست‌هایم را به میله‌ی درِ واگن می‌گیرم. مرد بلیت‌ را کنترل می‌کند. دنباله‌ی خونین‌ام را روی پله‌ها می‌کشم و بالا می‌روم. کنار اولین دیوار سرد می‌نشینم در خونِ خودم. صحنه‌ی آشنایی است. او هم رد خون‌اش تا هفته‌ها روی پله‌ها بود. به‌زودی کسی پیدا می‌شود که دُمِ خیالِ خونین مرا هم از من جدا کند. اگرنه هم جایی در مرز طبیعی درد و خشکیدگی خودم دُم‌ را به دندان می‌کنم.

*سپهری

۱۳۹۴ فروردین ۲۱, جمعه

اول فقط گربه‌‌ام بود. یواش یواش اما خیال صلیبی افتاد رویش. به‌‌مرور شد واقعیتِ کسی که صلیب رنجی را همه‌جا به دوش می‌کشید. خار نشست در نشاط چشم‌هایش. وقتی مرد، تصویرش روی صفحه‌ی نمایش موبایل ابدی شد. آن‌جا در تصویر خوابیده بود. درست عین لحظه‌ای که در آغوش یخ‌زده‌ی من خوابید. آغوش بالاپوش سیاهی سراسر موهای سفید. آغوش اعتمادهای لرزان پرتشکیک. آغوش دروغ‌های رنگ‌آمیزی شده روی طرح‌رنگی از راست مثل آن طبیعت بیجانی که کسی در Reiksmuseum آمستردام روی زنی زنده و جنبنده کشیده بود. چنان بی‌جان که حتا توانسته بود جهت تابلو راعوض کند. کتاب‌های خوابیده نشسته بودند در طرح پیکر ایستاده‌ی زن. در طرح لباس و تحرک بدنش. تموّجِ اندام زن دود شده‌ بود در تجسّدِ سطور انتزاع. 
تصویرش را بعدها به نخستین طرح در حالِ پیدایی‌ِ معشوقی نشان دادم. معشوقی که مرزهای حضورش در آستانِ وضوحی محتمل نامریی شد. خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم باید از ترس صلیب بوده باشد. آخر چطور می‌شود به کسی دل بست که گربه‌ی مصلوب‌اش را نشان‌ات می‌دهد؟ بوی گوشت سوخته مرده را هم گریزان می‌کند، چه رسد به سرزندگی چشم‌هایی که هوشی کنایه‌آمیز در بطن‌شان نیشخند می‌زد. چشم‌هایش را که بست، شب شده بود. دکتر جوانِ لاغر گفت که همان‌جا می‌سوزانَندَش. بدن جوان‌ِ لاغرش را به‌پهلو روی تخت معاینه خواباندم. دیگر به گربه‌ی فرانتس مارک شباهتی نداشت. بر بالش زرد و سرخی نخوابیده بود و از فربهی روزهای دلخوشی چیزی باقی نبود.

۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

از متن به حاشیه


 حاشیه از متن پررنگ‌تر می‌شود گهگاه! مثلاً همین سه سال پیش بود که داشتم کتابی از پل ریکور می‌خواندم که مشق درسیم را بنویسم. موضوع مشق هم بود مفهوم مداراگری نزد ریکور و قرار بود ببینم پل ریکور «شخص» را چطور تعریف می‌کند و چطور از دلش مفاهیم «به رسمیت شناختن» و «احترام» و «مدارا» را می‌کشد بیرون. هنوز چند ماهی بیشتر از مرگ فیلمون نگذشته بود و خلاصه بوی سوختنش هنوز تازه . جایی از متن ریکور نقب می‌زد به یک ماجرای غریب. به مقدمه‌ای که ریلکه‌ی شاعر بر کتابی از چهل نقاشی‌ مرکّب بالتوش نوجوان از گربه‌اش میتسو نوشته. نقاشی‌های بالتوش ـ که اسمِ تحبیبی برای بالتازار کوچک بوده از طرف ریلکه ـ در یازده سالگی کشیده شده و دو سال بعد در ۱۹۲۲ در مجموعه‌‌ای با مقدمه‌ی ریلکه در سوییس منتشر شده. بالتوش کوچک نقاشی‌ها را تا آن‌جا که به خاطر دارم در سوگ گربه‌ی از دست رفته‌اش میتسو کشیده و مقدمه‌ای که ریلکه به فرانسه بر کتاب نوشته، این‌طور شروع می‌شود: «چه کسی گربه‌ها را می‌شناسد؟ ـ امکانش هست که شما تصور کنید آن‌ها را می‌شناسید؟ اعتراف می‌کنم که وجودشان برای من هیچ‌گاه چیزی بیش از یک فرضیه‌ی مخاطره‌آمیز نبوده استمن از کل این ماجرا و تشویق بالتوش توسط ریلکه و نقاش شدن بالتوش و این‌که این اسم تحبیب به نام هنریش بدل می‌شود، چنان به شوق آمدم که رد کتاب را گرفتم و نسخه‌ی تمیز دست دومی از چاپ ۱۹۸۸ آن را در برلین پیدا کردم و خریدم. این آرزو هم سنجاق شده بود به ماجرا که فرانسه‌ام خوب‌تر شود و مقدمه را کامل ترجمه کنم...

از دیگر لحظات این‌چنینی در هفته‌های گذشته خواندن مقاله‌ای از اتو پوگلر به نام «هایدگر و هنر» بوده که قرار است در مشق درسی جاری‌ام به کار ببرم. پوگلر جایی جملات خوبی از نامه‌های ونسان ون‌گوگ نقل می‌کند. جملاتی که باعث شدند یک نسخه‌ی دست دوم از مجموعه نامه‌های ون‌گوگ ـ چاپ ۱۹۲۲ ـ به قیمت ارزانی نصیبم شود. از بر شکّر اوفتادن‌های دیگر مقاله هم مقایسه‌ای تصویری بود بین نقاشی کلاغ‌های ون‌گوگ که یکی از آخرین کارهایش است و تصویر کلاغ‌های شعر نیچه. کلاغ‌هایی که تا پیش از مواجهه با این مقاله زیارتشان نکرده بودم... و این‌طور شد که یک شعر پرشور نصیبم شد برای ترجمه. کمی زورآزمایی کردم با شعر. این هم محصولش:


کلاغ‌ها جیغ می‌کشند
و صفیرکشان بال می‌کشند سوی شهر:
به‌زودی برف خواهد‌ بارید ـ
خوشا آن که هنوز هم ـ وطنی دارد!

مات بر جای ایستاده‌ای اینک،
پشت سرت را نگاه می‌کنی که آه! چه زمان درازی!
چیستی تو ای نادان،
پیش از زمستان‌ها به جهان ـ گریخته‌ای؟

جهان ـ دروازه‌ای
به هزاران بیابان صامت و سرد!
کسی که از دست داده باشد،
آنچه را که تو از دست داده‌ای، هیچ جا قرارش نیست.

رنگ‌پریده بر جای ایستاده‌ای اینک،
به نفرین‌ راهپیمایی زمستانه دچار،
به‌سان دود،
که مدام سر در پی آسمان‌های سردتر دارد.

پرواز کن پرنده، بخوان
سرود خراشنده‌ات را با صدای پرنده‌ی بیابان! ـ
پنهان کن ای نادان،
قلب خونین‌ات را در تحقیر و یخ!

کلاغ‌ها جیغ می‌کشند
و صفیرکشان بال می‌کشند سوی شهر:
به‌زودی برف خواهد بارید ـ
وای بر آن که وطنی ندارد!

۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه

از واژه‌ها

یک‌باره به خودش می‌آید که از این مفهوم، از این واژه‌ی «دوستی» مدت‌هاست جز پوسته‌ای شکننده از پنج حرف مردّد الفبا چیز دیگری نمانده؛ که از همه‌ی آن‌چه که می‌توانسته واقعی‌ش کند و تجرّدش را از صمیمیتی بیانبارد، به‌تمامی خالیست... یا «عشق» که جای حروفش داغ شده در گوشت و پیچش ظریف حرف‌ها، دندانه‌ها و نقطه‌هایش گاه‌ و بی‌گاه به چرک می‌نشیند. که عمریست «شکل دیگر خندیدن»* نیست و عادلانه‌تر که می‌نگرد، می‌بیند که چسباندن حرف «ه» به انتهایش، واژه را در انطباق با واقعیت چسبناکی که این‌طور ریشه دوانده سزاوارتر می‌کند ... بعد یک‌باره از دور صدای سیلاب می‌شنود. بوی آب منتشر می‌شود در مخاط بینی‌اش و می‌بیند که شایسته‌تر از «خیانت» برای واقعیتِ هوای این لحظات واژه‌ای نیست.


*«...و، بعد، عشق/ که شکل دیگر خندیدن بود/ با دهانی از آتشفشانی از شادی،/ به روزگاری کز روح کوهی از اندوه نیز/ می‌توانستم تاریک‌تر شده باشم»
سفر به بورجوورتزی/ اسماعیل خویی

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

نقطگی (می‌توان چون آب در گودال خود خشکید...*)

نقطه شده‌‌ بود. بی‌طول و عرض. نه از جایی به جایی کشیده می‌شد. نه کسی را به دیگری می‌پیوست. نه حتا خودِ ساده‌اش را تا هیچ‌کس و هیچ‌چیز دیگری می‌توانست امتداد دهد. هندسه‌ای شکل نمی‌گرفت. برداری که طولی داشته‌ باشد و به سویی روان باشد، چیزی بود در منظومه‌ی خیال. حرف زدن از سطح و فضا هم این میان بیشتر به شوخی می‌مانست. مکان هندسی جابه‌جایی‌های زندگیش بی‌شکل بود و وقتی از جسارت، صداقت و چیزهای دهن‌پرکن این‌چنینی می‌گفت، زیاد نمی‌شد جدیش گرفت. مگر همه‌ی صداقت و شهامت یک نقطه‌ چه‌قدر می‌توانست باشد؟ جمع شده بود در خودش. متراکم شده بود در گلوله‌ای ناچیز از هراس و از زخم‌هاش (زخم‌ها! این همه زخم، این همه زخم...**) گاه و بی‌گاه چرک و خونابه جاری بود... همه‌ی این‌ها را اما باید که به شوخی برگزار کرد. عنوان منظومه را باید گذاشت «درد‌ دل‌های نقطه‌ی کوچک». عنوانش مرا یاد شِل می‌اندازد و «آشنایی قطعه‌ی کوچک با دایره‌ی بزرگ»! اما نباید ساده‌لوح بود. این داستان به‌کل چیز دیگری است. دایره‌ی بزرگی از راه نخواهد رسید. همه‌چیز نقطه‌نقطه است. حتا افق. و تنها امکان حضور چیزی از جنس خط، از جنس امتداد، عبور پرشتاب نقطه‌ای است از کنار نقطه‌ی دیگر. صفیرکشان.



فروغ 
- از «عروسک کوکی»
** این چند سطر از شعر عمو اسماعیل از ذهنم گذشت (صفیرکشان):
... ابرها! این همه ابر/ این همه ابر/ آخر از چیست که امسال نمی‌بارند؟
- از «در امتداد زرد خیابان»

۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

پوست


بیدار شدم و خود را تنی یافتم بدون پوست: یک زخم.
پیزارنیک، یادداشت‌ها، پاریس ۱۹۶۰*


پوست انداخته‌بودم. لحظه‌ای که خواستم بلند شوم، فهمیدم. نقشی از من درست به هیاتی که از خودم در آینه می‌شناختم جا ماند روی تخت. برخاستم. نگاهش کردم. شگفتی صحنه چنانم در خود کشیده‌بود که سوزش سرما را بر رگ و پی‌ خیس حس نمی‌کردم. زود افتاده‌بود. پیش از آن که پوست تازه مجال جوانه‌زدن پیدا کرده‌باشد... برابر آینه ایستادم. قلبم بی‌پروا می‌زد. انگار می‌خواست بپرد بیرون. آرام فشارش دادم سر جایش. سرد بود. باد می‌وزید مدام. بادکنک‌های هوا در ریه‌هایم پر و خالی می‌شدند. سرخ بودم سراسر و عجیب تماشایی!



* گمانم این را محسن عمادی عزیز نقل کرده بود! جایی میان یادداشت‌های قدیمی پیدایش کردم.

۱۳۹۲ اسفند ۱۷, شنبه

پازل

بچه که بودم یعنی حدود پنج‌‌ـشش‌سالگی برنامه‌ی قطعی ذهنم این بود که دندانپزشک شوم. دندانپزشکی به عنوان اولین شغل پیچیده و پرابزاری که به چشمم خورده‌ بود، همه‌ی ذهنم را تسخیر کرده بود. قرار بود بزرگ که می‌شوم دندانپزشک شوم و روی در مطبم بنویسم «ورود خانم‌های چادری ممنوعیادم است این حرف در همان فضای کم‌مذهبی خانه‌ و خانواده‌ی آن سال‌های ما مایه‌ی شگفتی شده‌ بود.

چادر تا مدت‌ها معنی امل بودن می‌داد. گذشت تا بیشتر تجربه کنم و تنوعی از آدم‌های چادری ببینم و کلیشه‌‌ی ذهنم مخدوش شود. مدرسه با هزار و یک ایراد آموزشیش، از پس این یک کار به‌خوبی برآمد. شخصیت آدم‌ها از سر و لباس‌شان پیاده شد و رفت نشست در لایه‌های عمیق‌تر. فاصله‌ی من از حجاب و امل‌شدگی احتمالی هنوز کم نبود. اما جمله‌ی شش‌سالگی‌م شرمسارم می‌کرد.

ماجرا اما به همین سادگی نماند. من در بندگی مومنانه‌ام که نماز و روزه‌اش ترک‌ نمی‌شد، حجاب را، که از سوراخ‌سنبه‌های مدرسه و کتاب دینی و جامعه در افکار و اعصاب‌مان تزریق می‌شد، به‌شکلی بسیار طبیعی فیلتر می‌کردم. این یکی در کتم نمی‌رفتتا رسید به روزی که روند‌ خود را به ندیدن زدن، که در برابر شنیده‌های مشکوک «آویزان شدن از درخت با موها» دوام آورده‌بود، در یکی از معدود جلسات روضه یا به‌اصطلاح «صحبت»ی که در سیزده سالگی شرکت کردم، به‌ هم ریخت. «سرت‌ کن! سرت‌ کن»ی که چهار پنج سال در لایه‌های ذهنم ندیده‌اش گرفته بودم، از خلال صحبت‌های خانم رنگ‌پریده‌ای با ابروهای قیطانی که به شهادت ِ اطرافیان بسیار فاضل و پرهیزگار بود، دوباره سر بر‌آورد. زن با صدای آرام و با آب و تاب از گناه بی‌حجابی می‌گفت و از عذاب. از همه مهم‌تر این‌که انگشتش را روی نقطه‌ی حساس گذاشته‌ بود و فشار می‌داد، روی نقطه‌ی حساس ذهن من که عذاب وجدان‌ِ «دیگری را به گناه انداختن» بود. این‌طور شد که من با شالی که به سبک زنان عرب دور سرم پیچانده بودم، بی‌ آن‌که یک تار مویم بیرون باشد، از جلسه بیرون آمدم و دوران ده‌روزه‌ی محجب‌بودگی آغاز شد. دورانی که محرکش همه ترس بود و حس گناه. ترس از این که خودخواهی من، ناتوانی و میل من باعث اتفاق «برگشت‌ناپذیری» در زندگی کس دیگری بشود...

زود عرق کرد اما و دو سال مسیر فرسایشی ور رفتن فکری(!) لازم بود تا دوباره در پانزده‌سالگی محجب شوم. یادم است که احتمال ذره‌ای نقش بازی کردن در «به گناه افتادن دیگری» شده‌بود بزرگ‌ترین محرک من برای حجاب در فضای خصوصی و این محرک آن‌قدر قوی بود که بتواند چهارسالی به روسری مجابم کند. به هر حال نیاز به دلیل بود. «بندگکی سر‌به‌راه» نبودم و این‌طور نبود که خیال حکمت ناپیدای خداوندی بتواند نقشی در اعمالم بازی کند. هیچ‌وقت اما پذیرفتنی‌تر نشد. کم‌پشتوانه ماند. انگار چیزی را از بیرون به خودت سنجاق کرده‌باشی. محرک ماجرا یک «دیگری» نامعلوم بود. چیزی از درون نمی‌آمد جز حس گناه و عذاب وجدان. حسی که ریشه‌هایش در آموزش سنتی ـ مذهبی مملکت خوب آبیاری می‌شد. با این وجود مضحک می‌نمود. این که چیزی داعیه‌ی تعیین مرزهای تنت را داشت، به تحمل گرما مجبورت می‌کرد، هوای تازه را از سر و بدنت دور نگه می‌داشت و همه‌ی مشروعیتش را از احتمالی معلق در فضا می‌گرفت. آن هم احتمالی که با تو ارتباط مستقیم نداشت و تلاش‌ مذبوحانه در این استدلال که جامعه ناامن می‌شود و دامن تو را هم می‌گیرد، غیرواقعی می‌نمود. عکس‌های سیاه‌وسفید آلبوم‌ها با مادربزرگ‌ها و خاله‌عمه‌های مینی‌ژوپ‌پوش و خاطره‌های «غیر ناامن» مادرانه از مدرسه رفتن‌ همان‌جا بغل گوشت بود.

این‌طور شد که چهار سالی زیر روسری‌های سبک و سنگین با انتخاب مثلا شخصی (!) در فضاهای خصوصی دوام آوردم. تا رسید به سال اول دانشگاه و منزل یکی از اقوام در تهران. تازه از خرید برگشته‌ بودیم و یک عنصر ذکور هم‌سن و سال «نامحرم» در خانه بود که به‌خاطر حضورش روسری را بر سرم نگه داشته‌ بودم. خویشاوند نزدیک گفت «فلانی. رسیدیم خونه. چرا روسریت رو درنمیاری؟» گمانم به ذهنش هم خطور نمی‌کرد که من در هیجده سالگی برابر یک همسن‌ و سال مذکر حجابم را حفظ کرده‌باشم! پوسته‌ی باورم آن‌قدر نازک شده‌ بود که به اشاره‌ای ترک خورد. روسری در لحظه حذف شد و تمام.

سال‌های بعد بیشتر و بیشتر پردازش کردم که چطور در آن نگاه تحریک‌محور به حجاب، خودم را تنها ابژه‌‌ای دیده‌ بودم و تا چه‌اندازه این نگاه توانسته‌ بود ذهن و روان سال‌های نوجوانی مرا به بازی بگیرد. مدام برایم روشن‌تر شد که چطور نگاه زن‌ستیز موجود پایه‌های حس گناه و عذاب وجدان را مستحکم کرد و رویش بنایی علیه خود من ساخت. چطور سازگاری مرا با خودم و زنانگیم متزلزل کرد، تصویری اغراق‌شده از یک اتفاق احتمالی بیرونی ایجاد کرد و با مثال‌های دروغین توانست مرزهای تن مرا تحدید کند. چطور کاری کرد که خودم را، خودمان را، نه در درک بی‌واسطه‌ی تن و روان‌مان که از چشمی دوربین‌های مجوز‌دار نگاه مسلط مردسالارانه ببینیم. و چطور درک ضعیف از جنسیت و بستر خوبی که شکل خاصی از برداشت مذهبی فراهم می‌کرد، دیگری ِمذکر را به سوژه‌ای منفعل تقلیل می‌داد که مسیر گزیرناپذیر تحریک‌شدن را لاجرم طی می‌کند...

هنوز هم گاهی به این فکر می‌کنم که سال‌های به‌اصطلاح تین‌ایجری چطور به‌جای اولین حس‌ ورزیدن‌ها و نخستین عاشقانگی‌‌های نوجوانانه، به‌جای نخستین شیطنت‌ها، به درگیری‌‌های ذهنی وسواس‌گونه با خیال گناه و بخشش گذشت. هنوز هم موقعیت‌هایی پیش می‌آید که پازل خودم را از بالا نگاه می‌کنم. پازلی که خالی تجربه‌های زنانه‌ ـ تنانه‌ی سال‌های نوجوانی‌اش عجیب توی چشم می‌زند.

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

چادر کش‌دار که سرت باشد، همه‌چیز آسان‌تر است. نوبتت که می‌رسد، فرش سنگین آویخته را کنار می‌زنی و وارد اتاقکی سه در چهار می‌شوی که یکی دو عدد میز، چند صندلی و چند زن فضایش را انباشته‌اند. خیلی جا برای تحرک نیست. باید همان اولین فضایی که فراهم می‌شود را مغتنم شمرده، دست‌ها را از هم طوری باز کنی که چادر از دو طرف گشوده‌ شود. بعد یکی که سرش بند دیگری نیست، شتاب‌زده و بی‌هدف دستانش را بر مجموعه‌ای تصادفی از اندام پارچه‌پوش زیر چادرت می‌کشد و تمام! کیف همراهت نباشد به نفعت است. راحت‌تر عبور می‌کنی. فرش سنگین دوم را کنار می‌زنی و یک‌باره باز می‌شوی در فضایی وسیع. خیلی باید راه بروی تا به ورودی اولین صحن برسی. می‌خواهد صحن عتیق باشد یا صحن نو یا صحن امام. زیر یکی از همین صحن‌ها کلی آدم آشنا خوابیده‌اند، چه آن‌ها که خودشان پیشَکی برای خودشان تدارک به اصطلاح مشهدی‌ها «قبر‌ِ جا» دیده‌ بوده‌اند که مجاور آقا امام رضا بخوابند، چه آن‌ها که از پرداخت فلان میلیون تومان پول برای قبر‌ِ جا ناراضی بوده‌اند، اما سر آخر از همان‌جا سر در آورده‌اند. به هر حال وقتی می‌میری دیگر همان کنترل ناچیزی که روی جسم و جانت داری هم از چنگت در‌ می‌آید... به طرف صحن که می‌روی، خوبست باد بیاید. می‌شود چادر را جایی حدود سینه بگیری، بالا و پایینش را رها کنی تا باد بیفتد در چادر و سبکت کند. تا بتوانی رهوار راه بروی. چه بهتر که دم غروب باشد و پیش از اذان و بعد جایی وسط یکی از صحن‌ها میان بوی آب و کبوتر اذان بگویند و خوب البته چه بهتر که اذان موذن‌زاده باشد. گیرم که تصویر یاد شده از فرط پرداخت‌های رسانه‌ی ملی کلیشه‌ی نخ‌نمایی شده‌ باشد. کاریش نمی‌شود کرد. به هر حال کفتر، کفتر است و منظره‌ی کفترها که دسته می‌شوند و اوج می‌گیرند تا گنبد طلا و فیروزه، همیشه دیدنی‌ست. بوی آب هم که همان حال ِ کوچه‌ی خاکی باران‌خورده است که با همه‌ی تکرار از شاعرانگی افتاده‌اش هنوز هم خوشبوست. و پوشال‌های نخستین کولرهای آبی تابستانه است و بیش از همه مُهر است. مهر جانماز که خیسش می‌کنی با زبانت و بویش را عمیق به درون می‌کشی و بعد شهوت دندان زدن گوشه‌هایش و مزه کردن خاک کش می‌آید در اعصابت... همان‌جا بایست و بو کن! دور‌ِ وارد شدن به ساختمان حرم را، از هر بابی که می‌خواهد باشد، بهتر است خط بکشی. وارد که می‌شوی هم سبز ـ آبی طاق‌ها و ایوان‌ها می‌پرد و هم بی‌رنگی‌ی صحن و آب. اولش کفشداری است و جان سالم اگر به در ببری، می‌رسی وسط همهمه‌ی عمومی. سُر می‌خوری با جوراب‌هایت روی مرمرهای براق سبز و شیری. می‌گذری از زیر رواق‌های آینه‌کاری‌ شده و چهل‌چراغ‌های شکوهمند. از کنار درهای بزرگ و سنگین، جاکتابی‌های کوچک چوبی که مفاتیح و زیارت‌نامه‌های ریز و درشت را در خود جا داده‌اند و مهرهای سالم و شکسته را. یک گوشه‌شان هم چادرهای رنگی درهم‌پیچیده به چشم می‌خورد، ویژه‌ی خانم‌هایی که با چادرهای گران‌قیمت و سنگین به زیارت آمده‌اند و نشستن و نماز خواندن‌ برایشان سخت است... گُله به گُله زنانی پراکنده روی فرش‌ها به نمازند. عده‌ای هم جماعت‌های کوچک تشکیل داده‌اند. بچه‌های کم‌حوصله اما ولو شده‌اند روی فرش‌ها یا که یکی دو تا به هم رسیده‌اند و دارند بازی می‌کنند. زنانی هم نشسته‌اند در توده‌های سیاه، گل‌دار ِ روشن و تیره و دارند برای خودشان اختلاط می‌کنند. در حال گذران بعد از ظهری سبک در حرم هستند. پراکنده به نسبت یک به دویست شاید، حضور جنس مخالف هم به چشم می‌خورد. مردانی غالبا معمّم که نشسته‌اند روی چها‌رپایه‌‌های کوتاهی کنار ستون‌ها و برای مرده‌ی کسی روضه‌ی خصوصی برگزار کرده‌اند یا که ختم انعامی چیزی به نیت ادای نذر مشتری. گاه و بی‌گاه نسیمی از بوی گلاب می‌وزد. نسیمی که راه خودش را از میان بوی کفشداری، که هیچ‌وقت کاملا از فضا حذف نمی‌شود، باز می‌کند. ترکیبش در گرما معجون دل‌به‌هم‌زنی است. به‌ویژه که میان فوج هم‌جنسانت باشی و مجبور به نگه داشتن چادر و بقیه مخلفات بر سر و کولت. همان موقعیت پارادوکس آشنا را عرض می‌کنم! منظره‌ی یورش به ضریح مطهر هم که به این صحنه‌ها اضافه شود، می‌روی کفش‌هایت را پس می‌گیری، فرش سنگین را کنار می‌زنی و برمی‌گردی به صحن. هر صحنی که می‌خواهد باشد. به هر حال باید از یک جایی شروع کرد. بی‌برنامه هم که بین صحن‌ها جابه‌جا شوی، آخرش جایی سر از صحن مسجد گوهرشاد درمی‌آوری و مسجد یک‌باره زیبایی ایوان‌ها و خلوص رنگ‌هایش را بر سرت آوار می‌کند. به آنی حوض و کفتر را تصعید می‌کند. سرت را می‌اندازد به دوران و یک‌تنه تمام یک روز را می‌کشد در خودش.

۱۳۹۲ بهمن ۱۷, پنجشنبه

جنگل

قرار شد که دندان‌ها و چنگال‌ها را جایی در جنگل دفن کنیم. بعد روستاها و شهرهامان را بنا کنیم و شروع کنیم به زندگی جمعی! عده‌ای اما چیزهایی را در جیب‌هایشان قایم کرده‌اند و با خود به شهر آورده‌اند. سر بزنگاه درست در لحظه‌ای که اعتماد شکل می‌گیرد، می‌درند. البته این‌ها گفتن ندارد! کمکی به کسی نمی‌کند. در دسته‌ی واگویه‌های بی‌خاصیت طبقه‌بندی می‌شود. درندگان شهری متاسفانه نشانه‌های مشترکی ندارند. این‌طور نیست که بگوییم از آن‌هایی که مثل گرگ پوزه‌ی کشیده دارند، باید حذر کرد. یا از آن‌هایی که غرّش‌های مهیب سر می‌دهند یا تند می‌دوند یا روی چهار دست و پایشان راه می‌روند... نه! بی‌نشانه‌اند و در همین بی‌نشانگی، خودشان را به خیال خود ایمن می‌کنند و دیگران را هم گیرم که ناایمن. همان قانون بقای فردی جنگل است که عده‌ای برای خودشان سالم و برّاق نگهش داشته‌اند... و این‌طور می‌شود که گاهی به خودت می‌آیی، می‌بینی داری نقش برّه‌‌ی نمایش را بازی می‌کنی. آن هم نه در معصومیتی برّه‌وار که در بی‌ایمانی به آن‌چه چشم و گوشت گواهی می‌دهند. در تقلّایی ناباورانه‌ برای از دست نرفتن. در تن‌زدن از پذیرش قانون جنگل. در به‌رسمیت نشناختن دوقطبی‌ی پیکار... 

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

جنون

کنار آبگیر مصنوعی بزرگ در محوطه‌ی دانشگاه چند بید مجنون می‌رقصند. رقص‌شان موج می‌اندازد روی آب.

بید مجنون عظیم کوچه‌مان متعلق به همسایه‌ی چهار خانه آن‌طرف‌تر است. البته حتا جمله‌اش هم مضحک به‌ نظر می‌رسد. مگر می‌شود صاحب یک درخت یا یک حیوان بود؟
صبح‌ به صبح باید راهم را از لابه‌لای موهای بید باز می‌کردم یا که چند قدمی در خیابان راه می‌رفتم. برگ‌هایش تا دیرزمانی سبز مانده‌بودند. تا تمام درخت‌های برگ‌ریز بی‌برگ نشدند، کوتاه نیامد. بعد انگار یک‌باره خودش را در زردی رها کرد. شبیه کسی که از مقاومتی طولانی خسته شده‌باشد. برگ‌هایش به‌تندی زرد شدند و در فاصله‌ی زمانی کوتاهی، شاید کمتر از ده روز، همه ریختند. از زیرش که می‌گذشتی، برگ‌ها فرود می‌آمدند بر سر و صورتت. آن هم درست وقتی که بقیه‌‌ی زرد و سرخ‌ها گرد شده‌بودند و پیوسته‌بودند به خاطره‌ی پاییز. رفتارش جور دیگری بود. این را امسال فهمیدم. تا امسال هیچ‌ پاییزی را در همسایگی بید مجنون سپری نکرده‌بودم.

امروز با لئا از میان شاخه‌های عریانش می‌گذشتیم. بهش می‌گویم «قشنگ شده یک درخت موبور! ببین چطور شاخه‌های بی‌برگش زرد شده». بعد می‌پرسم که اسم این درخت به آلمانی چه می‌شود؟ می‌گوید: «Trauerweide» و توضیح می‌دهد که چون این‌جور غمگین شاخه‌هایش را می‌اندازد، این پیشوند -Trauer را دارد که یعنی «سوگ». برایش می‌گویم که اسم فارسیش «بید مجنون» است که یعنی بید دیوانه، بید عاشق. بعد از نگاهِ گذشتگان‌مان به‌وجد می‌آیم. از این که سوگ ندیده‌اند و جنون دیده‌اند. شعر و شورشان سرمستم می‌کند. به شیدایی پریشانِ بید فکر می‌کنم. به این‌که چطور در جنونش زمانی دراز لبِ تسلیم می‌ایستد. به این‌که از جنونش است که تاب می‌آورد. که موهایش را می‌وزانَد در باد و تن درنمی‌دهد. پاییز که زورآور می‌شود، سرانجام جایی تسلیم می‌شود. در هم نمی‌شکند اما. چندپاره نمی‌شود. در تمامیت وجودش تسلیم می‌شود. عبور قتّال پاییز را در تمام شاخه‌های زردش فریاد می‌زند.

۱۳۹۲ دی ۲۱, شنبه

آقای عباسیان

در ساختمانِ رنگ هستم. در دانشگاه. طبقه‌ی دوم. باید بین طبقات هی بالا و پایین شوم تا کتاب‌هایم را پیدا کنم. در شیشه‌ای سنگین را باز می‌کنم. وارد راه‌پله می‌شوم. بوی دوات پلکان را پر کرده. به پاگرد طبقه‌ی سوم که می‌رسم، آقای عباسیان در را به‌کندی‌ باز می‌کند و وارد می‌شود. صدای عصایش در فضا می‌پیچد. برپا می‌دهم. عصازنان می‌رود و کیف و وسایلش را می‌گذارد روی میز. همان کت‌ و شلوار کرم-قهوه‌ای معمول را به‌ تن دارد و ریش بزی سفیدش مثل همیشه منظم است. می‌رود آرام پای تخته. گچ بر‌می‌دارد و سرمشق می‌دهد: «ادب مرد به ز دولت اوست». بعد عینک می‌زند و راه می‌افتد از نیمکت اول ردیف راست، قلم، دوات، پارچه و دفتر بچه‌ها را کنترل می‌کند. یکی قلم‌نی ندارد، یکی قلمش قطور است و به‌دردنخور، یکی دیگر دواتش لیقه ندارد و… پیرمرد برای چندمین بار درباره‌ی قطر مطلوب قلم‌نی توضیح می‌دهد و این‌که نباید خیلی گره داشته‌باشد. قلم‌ خوب دزفولی نشان‌مان می‌دهد و تذکر می‌دهد که دوات‌ها همه باید از جلسه‌ی دیگر لیقه داشته باشند. صدایش را اما بلند نمی‌کند. نوک قلم‌ها را چک می‌کند. لازم باشد، کاردش را بیرون می‌آورد و می‌تراشدشان. سرشان را به چپ یا راست می‌برد. بعد می‌گذاردشان روی میزهای تمام‌چوب فرسوده و باز نازکشان می‌کند و نیمکت‌ها چهارستون‌شان به لرزه می‌افتد. آرام‌آرام صدای خطاطی دختربچه‌های ده‌ساله جای صدای تراش قلم‌نی را می‌گیرد: تِق‌تِق شکسته‌ی کشیده‌شدن قلم روی کاغذ و آغاز طی طریقی صعب با دنیایی از اما و اگر برای رسیدن به نتیجه‌ی دلخواه. این‌که سر قلم به‌قدر کافی نازک باشد. نرم نشده‌باشد. جوهرش کم و زیاد نباشد و جایی میان «ب» سه‌نقطه کم نیاورد. کاغذ مرغوب باشد و جوهر را پخش نکند. آستین نابکار روپوش‌ گشاد سال‌های آخر جنگ روی حروف به‌زحمت نوشته‌ی پیشین نلغزد. دست هم‌نیمکتی میانی به آرنج کناری‌ نخورد و خلاصه فراموش نشود که زنگ خوشنویسی است و چارچوب لرزان نیمکت‌ها جنبش و شور معمول ده‌سالگی را تاب نمی‌آورد، که دست خط می‌خورد و محصول نیم‌ساعت بندباز‌‌ی‌ به‌ آنی بر باد می‌رود... پیرمرد «ب»ها، «د»ها و «ر»های‌مان را بررسی می‌کند. گاه‌گداری با قلم خودش یا خودمان در دفترها‌ی‌مان سرمشق می‌دهد. سه‌نقطه‌ی «ب» و «الف» را هم می‌گذارد. بوی دوات مشام را پر می‌کند. در را برایش نگه می‌دارم. صدای عصایش در خالی پلکان می‌پیچد.  

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

مفاصل

مفاصلِ روزهای عاشقی نرمند. انگار که روغنکاری شده‌باشند. مثل تب‌زدگی. وقتی تمام بدن می‌شود یک چیز در یگانگیش. 

تنهایی می‌چسبد روی پوست. مثل قیر. از کنار پمپ بنزین می‌گذرم. به خاطره‌ی کودکی می‌روم که در چهارلیتری بنزین بگیرم. کسی اما کنار جایگاه بنزین نایستاده. سرد است. باید بروی در سوپر مجاور و به زن که هیات قیرآلود تو را ترسان نگاه می‌کند، سلام دهی. باید خواسته‌ات را بگویی و از متفاوت بودن نترسی. باید چهارلیتری را بیاوری بالا و نشانش دهی. کمک می‌کند. بنزین می‌گیرم. سه تا چهارلیتری. برمی‌گردم خانه. بنزین را می‌ریزم توی وان. بویش وسوسه‌ی سوختن می‌آورد. مقاومت می‌کنم. عریان می‌شوم. دراز می‌کشم میان بنزین. قیر آرام آرام از من حل می‌شود. سیاه می‌کند دیواره‌های وان حمام را. بلند می‌شوم. می‌شویم خودم را. باز سفید هستم. اما سردم باشد انگار. مثل نوزاد عریانی هستم که از دست‌های خواب‌زده‌ی مادرم سر می‌خورد. آن روزها که کابوس به کابوس زندگی می‌کرد. سر می‌خورَد زندگی از دستم. سر خورده‌ام از میان دست‌های مادرم. می‌خوابم به لالایی خودخوانده. بیدار که می‌شوم، باز جوانه زده از کناره‌ی زانوهام. روی آرنج‌ها. قیر را می‌گویم که حرکت مفاصل را کند می‌کند...

۱۳۹۲ آذر ۱۵, جمعه

پرواز

«حرف زدن آدم رو سبک می‌کنه. حرف بزن، سبک میشیحرف می‌زنم... و احمق می‌شوم. خالی می‌شوم از خشم و نفرت و رنجی که می‌شد مرزهای مرا، مرزهای زندگیم را جابه‌جا کند. شدّت‌ها کجایند؟ شور کو؟ ماندلا دیشب مرده. فیلم کوتاه* را نگاه می‌کنم. به اعداد، به اندازه‌گیری‌ها و محاسبات روزمره فکر می‌کنم. به این فکر می‌کنم که مَردی که دیشب مرد، بیش از ده هزار روز از عمرش را در زندان سپری کرده و بعد این حقارت شمارش... شماره کردن روزها و شب‌ها و عقب ماندن‌ها و رقابت‌ها و عمر که می‌رود و بازنمی‌آید... حرف بزن. حرف بزنی، سبک می‌شوی! زهر چیزها می‌ریزد. سطوح دوباره صیقل می‌خورند و رنج‌هایت باز در جیب جا می‌گیرند. بی‌ آن‌که نیاز به جنگ و صلحی باشد، دوباره می‌توانی در روزمره‌ای اندازه‌گیری‌ شده‌ قدم بزنی. حتا می‌توانی آن‌قدر سبک شوی که به پرواز دربیایی... یا که بنویس. نوشتن هم همان کار را می‌کند.  



۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه

فصل سرد*

پسرش از در درآمده بی‌خبر بعد از چند ماه دوری. پیرزن به هق‌هق افتاده که «کجایی؟ دارم می‌میرم...» بعد هردو افتاده‌اند به زاری. جز این لحظه انگار پیرزن مدام می‌گفته که «کی بشه باز از جام بلند بشم و دوباره راه بیفتم»... می‌ترساندم این تصویر. این که در خیال می‌بینی که باز بلند می‌شوی و دور و بری‌ها گمان می‌کنند که دیگر بلندشدن درستی در کار نیست یا که نمی‌تواند باشد. به امیدِ هشتاد و چند سالگی فکر می‌کنم و این که فیزیولوژی یعنی تا کجا و امیدواری و طلب روح و روان آدمیزاد تا کجایش را می‌تواند انکار کند. بعد باز این صحنه اشک می‌آورد در چشمانم که پسر یک‌باره «از در درآمده‌باشد» و زن «از خود به‌در شده‌باشد» و حقیقتی که شاید در لایه‌های عمیق ذهن در کار انکارش بوده، یک‌باره «از پرده برون افتاده باشد». آن گستره‌ی زمانیِ ناگزیر زنده می‌شود در ذهنم که می‌بینی نمی‌توانی دستت را، پایت را آن‌جور که می‌خواهی تکان دهی و می‌بینی که چیزها روز به روز کند و کندتر می‌شود. پذیرش کی می‌رسد از راه؟ بهتر است برسد یا نه؟
کم‌سن‌تر که بودم فکر می‌کردم که آمیزاد قطعا رسیدن مرگ را بو می‌کشد. بعدها گاهی گمان می‌کردم که اصلا خودت به مرگ می‌گویی بیا! تا نگویی نمی‌آید. یعنی یک نقطه‌ای از رضا هست که می‌گویی «بیا دیگر! من دل کنده‌ام» و او هم می‌آید. شاید هم این تصویر ایده‌آلیستی از مادرِ علی حاتمی شروع شده‌باشد. تصویر مادر از همان چهارم و پنجم دبستان آمده، نشسته در خانه‌ی مرگ ذهن من... اما پس تکلیف این همه آدم که میان انکار نشسته‌اند و آرام‌آرام کُند می‌شوند چه می‌شود؟ آن‌ها کجای این درجه‌بندی قرار می‌گیرند؟



*ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

قطارنوشت‌ (٢)

قطار پردیس. مسیر تهران یزد. نیمه‌ی دوم فروردین ماه ١٣٩٢

شاید از مرزی عبور کرده‌ام. از مرزی باریک. در یک حرکت ساده که با شلوار حرمی رنگ‌رنگِ گَل و گشاد، شال سرخ و کفش‌های بندبند سبز از حرارت سالن قطار به فضای میان دو واگن - یعنی جایی دم‌ آب‌خوری و دستشویی - پناه آورده‌ام و نشسته‌ام روی روزنامه‌ها کنار در واگن به کتاب خواندن...
زن سطل پلاستیکی بزرگی را با خودش از سالن بیرون آورده. از آن‌ سطل‌های سفیدِ رنگ که مقطع‌ بیضی‌شکل دارند. چهار تا ماهی قرمز عید درونش شناورند. بلندبالاست زن. لباس تیره‌‌ای به تن دارد و روسریش را سفت بسته. نگاهش که می‌کنم، توضیح می‌دهد که داخل سالن گرم است و این‌ها دارند می‌میرند. بعد با مهماندار سالن سر و کله می‌زند که برایش آب‌ خنک گیر بیاورد که بریزد در ظرف ماهی‌ها. می‌گوید آبِ شیر کلر دارد. مرد می‌رود که آب‌معدنی بیاورد. زن همان‌جا کنار ماهی‌ها می‌ایستد. مرد که دیر می‌کند، طاقتش طاق می‌شود و از همان آبِ شیر چند لیوانی می‌ریزد در ظرف ماهی‌ها. ماهی‌ها آرام‌آرام از سطح آب فاصله می‌گیرند و می‌روند کمی در عمق، یعنی که مثلا بگویند «حالمان بهتر است». زن کنار سطل ماهی‌ها پابه‌پا می‌کند. یزدی است. لهجه‌ی واضحی اما ندارد. تعریف می‌کند که عید را با بچه‌هایش در آپارتمان‌‌شان در تهران‌ گذرانده‌ و حالا دارد برمی‌گردد سر خانه و زندگی خودش. بهش می‌گویم که برود تو. خیالش راحت باشد. من مراقب ماهی‌ها هستم. قبول می‌کند. می‌رود و من می‌مانم و ماهی‌ها. خواندن خوب پیش می‌رود. فضا آرام و خنک است و ماهی‌ها هم برای خودشان خوشحالند. گهگاه کسی عبور می‌کند. نگاهی به من می‌کند و نگاهی به تنگ پلاستیکی و موقعیت مشترک من و ماهی‌ها مدام لبخندآفرین می‌شود. دیرترک قطار برای نماز می‌ایستد. نایین است. پیاده می‌شوم. هوای باران‌خورده‌ی مطبوعی است. خفگی سالن را از خاطر می‌برد. مسافران همه از نمازخوان و بی‌نماز ریخته‌اند بیرون که نفس بکشند. باید بتوانند چند ساعت باقی‌مانده را در کوره دوام بیاورند... سوار که می‌شوم، می‌بینم کسی روی فرش کاغذیم ایستاده. توضیح که می‌دهم، می‌افتد به‌عذرخواهی. می‌خندم. می‌گویم که نشانه‌ای ندارد و طبیعی‌ است که ندانسته‌باشد فرش من است. می‌خندد. دوباره روزنامه می‌آورم و تا به خودم بجنبم، پیرزنی آمده و رویش ایستاده. مادر ماهی‌ها که تازه سوار شده، صحنه را می‌بیند. می‌گوید که برایم روزنامه می‌آورد. می‌آیم تعارف کنم که «نه، خودم می‌روم»، اما مادر ماهی‌ها پیش‌دستی می‌کند و با خنده می‌گوید: «من میارم! هرچی باشه بالاخره نگهبان ماهیای من هستیمی‌خندیم. روی فرش تازه می‌نشینم و کتابم را باز می‌کنم. خلوتگاه اما دیگر شلوغ شده. خواندن به‌سختی پیش می‌رود. مسوول قطار در حال عبور به موقعیت نشستنم می‌خندد. می‌گوید که سالن خنک شده، می‌توانم برگردم تو. می‌گویم که دیگر آن‌جا ثابت شده‌ام. باز صورتش به خنده باز می‌شود که: «آره. برای خودت ثبتش کرده‌ایصورت درخشانی دارد، پهن، روشن با چشم‌های سبز کدر. مسافران دیگر هم اغلب با لبخند عبور می‌کنند. بعضی‌ها هم می‌ایستند و چیزکی می‌گویند. از خیر کتاب خواندن می‌گذرم. از پنجره چشم می‌دوزم به بیابان. مردی میانسال می‌آید و کنار در می‌ایستد. می‌پرسد که اهل کجایم که این‌طور مشتاقانه به تپه‌های خاک نگاه می‌کنم. می‌گویم که بچه‌ی مشهدم، این مسیر را هم زیاد رفته‌ام. بیابان را دوست دارم. با این‌ حال برایم تازگی ندارد. خراسان خودمان هم پر از بر و بیابان است. از دوری و دلتنگی چیزی نمی‌گویم... به این فکر می کنم که چه قدرتی در دل این حرکت کوچک بود و چه شادی سبکی همراهش آورد. هم دوستِ ماهی‌‌ها شده‌ام، هم دوستِ مادر ماهی‌ها. با این همه غریبه نیز هم‌کلام شده‌ام و در چشم چندین و چند نفر خندیده‌ام. نقطه‌ی تصعید گاهی خیلی نزدیک است. فقط یک ذره حرارت لازم است. بعد یک‌باره می‌بینی از جامد سنگینی که بوده‌ای، کنده شده‌ای و منتشر شده‌ای در فضا...