۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

همیشه در لحظاتی از تاریخ، بی‌گناهی خودِ گناه است

به عنوان پيش‌پرده(!) پیش از نمایش «انجیل به روایت متی» فیلم کوتاهی از پازولینی دیدیم به نام «داستان گل کاغذی» که یکی از پنج اپیزود فیلمی به نام «عشق و خشم» است که دو تا از اپیزودهای دیگرش را هم گدار و برتولوچی ساخته‌اند. ایده متعلق به دو روزنامه‌نگار کاتولیک بوده. قرار بوده اپیزودهای فیلم به موتیف‌ها و اصولی از انجیل بپردازند و اعتبارشان در روزگار کنونی. کارگردان‌های پروژه اما به کاتولیک بودن‌ شهره نبوده‌اند... پازولینی در اپیزود خودش تفسیر تازه‌ای دارد از موتیف درخت انجیر در انجیل. درخت انجیری که مسیح نفرینش می‌کند، چون میوه‌ای ندارد و درخت به این نفرین خشک می‌شود. پاراگراف زیر جملات درخشان پازولینی است که از آلمانی ترجمه می‌کنم. ناهشیاری و بی‌گناهی جمعی ما را هم در عرصه‌ی سیاست خوب خطاب می‌کند:
«لحظاتی در تاریخ هست، که نمی‌شود بی‌گناه یا بدون آگاهی بود؛ آگاه نبودن خود یعنی گناهکار بودن. و این‌گونه من نینتو [بازیگر نقش اصلی فیلم] را به بالا رفتن از ویا ناسیوناله [خیابانی در رم] واداشتم، و در حالی که نینتو بی هیچ فکری در سر و به‌تمامی بی‌گناه راه می‌رود، تصاویری از چیزهای مهم و خطرناکی که در جهان رخ می‌دهد، در سوی دیگر ویا ناسیوناله از کنار او عبور می‌کنند ـ چیزهایی که او به آن‌ها آگاه نیست، مانند جنگ ویتنام، روابط میان شرق و غرب و غیره. سایه‌هایی هستند که او را پشت سر می‌گذارند و او از آن‌ها هیچ نمی‌داند. آن‌گاه در لحظه‌ی معینی صدای خدا را می‌شنود که از میان تردد خیابان می‌‌آید. خدا مصرّانه به او یادآوری می‌کند که بیدار شود، که آگاه شود، اما او هم مانند درخت انجیر هیچ نمی‌فهمد، چون نابالغ است و بی‌گناه، و از این‌ رو خدا نفرینش می‌کند.»

۱۳۹۳ آذر ۱۸, سه‌شنبه

تاریخ

امروز سر کلاس «همدلی» متنی از ادیت شتاین در برنامه‌ی کار بود. استاد یک خانم آمریکایی‌ است که آلمانی خوب اما خیلی شمرده‌ای حرف می‌زند. کمی از بیوگرافی ادیت شتاین گفت با این فرض که خیلی‌ها حتما می‌دانیم. من اما چیزی نمی‌دانستم. شتاین ریشه‌ی یهودی داشته. سال ۱۹۱۶ در گوتینگن نزد هوسرل رساله‌ی دکتری‌اش را با عنوان «درباره‌ی مساله‌ی همدلی» می‌نویسد و گویا می‌شود دومین دکترِ زنِ آلمان. قبل‌اش چند سالی دستیار هوسرل بوده و هوسرل انگار جایی او را بهترین دانشجویش خوانده بوده. رساله هابیلیتاسیون‌اش را درباره‌ی «علیت روانشناختی» می‌نویسد که با وجود رتبه‌ی ممتاز دکتری‌اش در دانشگاه گوتینگن پذیرفته نمی‌شود. کوشش‌های دیگری هم می‌کند. اما زن‌بودنش در نهایت مانع راه یافتنش به تدریس دانشگاهی می‌شود. سرآخر می‌رود دنبال معلمی. ۱۹۲۲ تحت تاثیر عمیقی که از اتوبیوگرافی قدیسه ترزا فون آفالیا می‌گیرد، به کلیسای کاتولیک می‌پیوندد و در ادامه تا سال ۱۹۳۳ در موسسه‌ی کاتولیک آموزش علمی در مونستر تدریس می‌کند. از قرار معلوم ۱۹۳۳ با اعلام سراسری بایکوت فعالیت‌های مالی ‌ـ تجاری یهودی‌ها به پاپ هم نامه‌ای می‌نویسد و درخواست موضع‌گیری می‌کند. همان سال پیش از آن که به دلیل ریشه‌ی یهودی از کار در موسسه برکنار شود، خودش کنار می‌کشد و در ۴۲ سالگی به دیری در کلن می‌پیوندد. ۱۹۳۸ می‌پیوندد به دیری در هلند. اما رژیم نازی همین‌طور مثل سیل دنبالش روان است. در اوت ۱۹۴۲ بعد از اشغال هلند دستگیر می‌شود و به فاصله‌ی ۷ روز بعد در آشویتس در اتاق گاز کشته می‌شود... 
نمی‌دانم این که متن‌اش را خوانده بودم، کار را خراب کرد یا این که حضرت استاد با سرعت بالایی سرنوشت خانم فیلسوف مستعد را تعریف کرد و تبعیض در تنوعی از اشکال یک‌باره در فضا اوج گرفت و پیچید میان متنِ روانی که درباره‌ی «همدلی» نوشته بود! لب و لوچه‌ام آویزان شده بود و چشمانم باید که بهت‌زده بوده باشند. نمِ اشکی هم نشست در چشم‌هایم. اولین بار بود که یک قربانی آشویتس این اندازه نزدیک ایستاده بود...

***
در بسیاری از شهرهای آلمان مربع‌های برنزی کوچکی می‌بینی که جلو خانه‌ها در سنگفرش پیاده‌روها کار گذاشته شده. اسمشان Stolpersteine است. به فارسی می‌شود «سنگ‌هایِ سکندری». ایده‌ی هنرمندی آلمانی است که از قرار معلوم در همه‌ی اروپا فراگیر شده. رویش چند خط ساده نوشته که اینجا فلانی زندگی کرده، کار کرده، درس خوانده یا... بعد تاریخ تبعید شدن را نوشته یا فرار را و در نهایت شکل و زمان و مکان مرگ را. فقط خط اولش یک جمله‌ی کامل است. دیگر جمله‌ای بسته نمی‌شود. داده‌ها مقطع و ریزریز زیر هم می‌آیند: «این‌جا فلانی زندگی کرده/ تبعیدشده به تاریخِ .../ورود به اردوگاهِ... به تاریخِ .../ قتل به تاریخِ ...» مربع‌های فلزی در تقابل با کشتار جمعی در اتاق‌های صنعتی گاز، یادبودهای دست‌سازند. از کنارشان با همه‌ی انتقادهای موجود هنوز هم بی‌لرز نمی‌شود عبور کرد. گاهی برابر یک خانه ۴-۵ سنگ سکندری هست. یکی مادربزرگِ خانواده بوده. یکی کوچک‌ترین بچه. یکی جوانی بوده موقع فرار در رودخانه غرق شده. یکی تیر خورده. یکی خودکشی کرده و بقیه را هم سیل برده تا آشویتسی جایی که در کنار دیگران سازمان‌یافته بمیرند. همه چیز همین دور و بر رخ داده. حتا ساختمان اصلی دانشگاه IG-Farben-Haus که دانشکده‌های زبان، مذهب‌شناسی، مردم‌شناسی، ادبیات، فلسفه و ... را در خودش جای داده، در دوران نازی‌ها محل تحقیقات روی روغن و لاستیک و... بوده و گاز سمی «سیکلون ب» که در اتاق‌های گاز به‌کار رفته، تحت همراهی و حمایت همین شرکت تولید شده. ساختمان از سال ۹۶ شده دانشگاه گوته فرانکفورت و اسکلت آن بنا ما را در میان گرفته. لوح یادبودی در ورودی ساختمان کار گذاشته‌اند که نقل قول زیر در صدر آن نشسته:
«هیچ‌کس نمی‌تواند از تاریخ مردمش خارج شود. مجاز نیست و نباید که گذشته را به حال خود رها کنیم، زیرا که می‌تواند زنده شود و به هیاتِ اکنونی تازه دربیاید.» (ژان آمری ۱۹۷۵) 

۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

قطارنوشت (۷)

همان مسیر همیشگی به سمت ماینتس ‌‌ـ تابستان ۹۳

قطار لبریز از مسافر است. همهمه فضا را پر کرده. من اما برای خودم جای دیگری سیر می‌کنم. کنار پنجره نشسته‌ام. تکه‌کاغذی روی پایم است و مدادی و دارم چیزکی می‌نویسم. گاه‌گاهی از شیشه عبور می‌کنم، چرخی می‌زنم میان شاخ و برگ درختان، کمی اکسیژن در ذهن می‌انبارم و باز برمی‌گردم روی صندلی میان فوج جمعیت. از جایی اما دیگر نه صدایی هست و نه آدمیزادی... نیم‌صفحه‌ای نوشته‌ام. سر می‌گردانم در فضا. نگاه عجیب مردی که کنار در ایستاده توجهم را جلب می‌کند. ۳ـ۴ متری دورتر از من است. همسن و سال خودم به نظر می‌رسد. دو سه سالی بالا و پایین شاید. سر تا پا سیاه پوشیده و موهای بلند صافش را از وسط فرق باز کرده و پشت سر بسته. ریش بلندش را هم در سه چهار نقطه بافته. ندیده‌اش می‌گیرم. لحظاتی بعد اما باز نگاهش می‌کنم. این بار دوستانه‌تر و شاید کمی پرسش‌گر. لبخند ملایمی می زند. بعد یک‌باره دست‌هایش را دایره‌وار در فضای در دسترسش از هم باز می‌کند و نگاهش را می‌چرخانَد در واگن روی ازدحام جمعیت. بعد دست‌ها را پایین می‌آورد. یکی را دفتر می‌کند و با دیگری مثلا می‌نویسد و همزمان با چشم و ابرو پرسش‌گرانه به من اشاره می‌کند. ابروهایم می‌رود به نشانه‌ی «چه می‌دانم دیگر!» بالا و می‌خندم. همه چیز انگار یک فیلم‌ صامت یک دقیقه‌ای است یا یک دور بازی پانتومیم.
بیست دقیقه بعد که به ایستگاه می‌رسیم، از فاصله‌ی ۲۰ـ۳۰ سانتیِ همدیگر از قطار پیاده می‌شویم، بی آن که سعی کنیم روی سکوتِ بازی با خداحافظی یا لوس‌بازیِ دیگری خش بیندازیم!

۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

مطبخ‌نوشت (۱)


فلفل‌دلمه‌ای‌ها بی‌صداترین موجودات عالمند. این‌طور که کاکلشان را می‌کنی و دل و روده‌شان را می‌کشی بیرون و بعد ریزریزشان می‌کنی و جیک‌شان درنمی‌آید... و این کار کردن در مرز نباتات هم شاید از کم‌آزارترین کارها باشد. در آشپزخانه که کار کنی، ایستاده‌ای کف هرم انسانیِ ستم. از مدیر رستوران و مدیران سالن و آشپزخانه بگیر و برس به پیشخدمت‌ها و کارکنان آشپزخانه. سفارش‌ها می‌رسد به آشپزخانه و پیشخدمت‌ها گه‌گاه می‌آیند و در چارچوب همان سیستمِ «از کارگر به کارگر» غر می‌زنند که: «یه ربع شد دیگه! چی کار دارین می‌کنین آخه؟» و پیش می‌آید گاهی که حجم خستگی و دلخوری‌شان را که از کنار و گوشه‌ی رستوران جمع کرده‌اند، بیاورند و مثل باری از سبزیجات پوسیده در فضای چندمتری آشپزخانه خالی کنند. کارگر آشپزخانه که باشی اما زیر دستت هیچ موجود انسانی دیگری نایستاده. یک جور وضعیت مرزی است. زیر دستت فقط یک مشت ماشین ساده است و گوجه و سوسیس و پنیر و سایر مخلفات. دست بالا می‌توانی سر فلفل‌دلمه‌ای را خشن‌تر از تنش جدا کنی و حرارت گریل را ببری بالا که پنیر‌ها و گوشت‌ها به جز و ولز بیشتری بیفتند یا که ترق و تورق ظرف‌ها را دربیاوری. کس دیگری را اما نمی‌توانی به کار تندتر واداری. شاید هم از همین کمبود است، همین کمبود‌ِ ستم‌مایه‌ی کار، که به محض این که کسی مسوول موقت آشپزخانه می‌شود یا حس می‌کند تجربه‌ی بیشتری از دیگران دارد، می‌افتد در دام همان لطیفه‌ی معروف آفتابه‌! البته متاسفانه کسی آن‌جا لطیفه را نمی‌شناسد و خودش را از بالا نگاه نمی‌کند که ببیند چطور هویتش می‌چسبد به بدنه‌ی آفتابه و با هر دستور بی‌جایی که می‌دهد، در فضای مستراح مجازی تاب می‌خورد. در تلاش اسفناکی که می‌کند تا با انکار حضور در موقعیت مرزیِ جاندار-بی‌جان، ساختار قدرت تازه‌ای از رابطه‌ی جاندار-جاندار شکل دهد!


۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

از متن به حاشیه


 حاشیه از متن پررنگ‌تر می‌شود گهگاه! مثلاً همین سه سال پیش بود که داشتم کتابی از پل ریکور می‌خواندم که مشق درسیم را بنویسم. موضوع مشق هم بود مفهوم مداراگری نزد ریکور و قرار بود ببینم پل ریکور «شخص» را چطور تعریف می‌کند و چطور از دلش مفاهیم «به رسمیت شناختن» و «احترام» و «مدارا» را می‌کشد بیرون. هنوز چند ماهی بیشتر از مرگ فیلمون نگذشته بود و خلاصه بوی سوختنش هنوز تازه . جایی از متن ریکور نقب می‌زد به یک ماجرای غریب. به مقدمه‌ای که ریلکه‌ی شاعر بر کتابی از چهل نقاشی‌ مرکّب بالتوش نوجوان از گربه‌اش میتسو نوشته. نقاشی‌های بالتوش ـ که اسمِ تحبیبی برای بالتازار کوچک بوده از طرف ریلکه ـ در یازده سالگی کشیده شده و دو سال بعد در ۱۹۲۲ در مجموعه‌‌ای با مقدمه‌ی ریلکه در سوییس منتشر شده. بالتوش کوچک نقاشی‌ها را تا آن‌جا که به خاطر دارم در سوگ گربه‌ی از دست رفته‌اش میتسو کشیده و مقدمه‌ای که ریلکه به فرانسه بر کتاب نوشته، این‌طور شروع می‌شود: «چه کسی گربه‌ها را می‌شناسد؟ ـ امکانش هست که شما تصور کنید آن‌ها را می‌شناسید؟ اعتراف می‌کنم که وجودشان برای من هیچ‌گاه چیزی بیش از یک فرضیه‌ی مخاطره‌آمیز نبوده استمن از کل این ماجرا و تشویق بالتوش توسط ریلکه و نقاش شدن بالتوش و این‌که این اسم تحبیب به نام هنریش بدل می‌شود، چنان به شوق آمدم که رد کتاب را گرفتم و نسخه‌ی تمیز دست دومی از چاپ ۱۹۸۸ آن را در برلین پیدا کردم و خریدم. این آرزو هم سنجاق شده بود به ماجرا که فرانسه‌ام خوب‌تر شود و مقدمه را کامل ترجمه کنم...

از دیگر لحظات این‌چنینی در هفته‌های گذشته خواندن مقاله‌ای از اتو پوگلر به نام «هایدگر و هنر» بوده که قرار است در مشق درسی جاری‌ام به کار ببرم. پوگلر جایی جملات خوبی از نامه‌های ونسان ون‌گوگ نقل می‌کند. جملاتی که باعث شدند یک نسخه‌ی دست دوم از مجموعه نامه‌های ون‌گوگ ـ چاپ ۱۹۲۲ ـ به قیمت ارزانی نصیبم شود. از بر شکّر اوفتادن‌های دیگر مقاله هم مقایسه‌ای تصویری بود بین نقاشی کلاغ‌های ون‌گوگ که یکی از آخرین کارهایش است و تصویر کلاغ‌های شعر نیچه. کلاغ‌هایی که تا پیش از مواجهه با این مقاله زیارتشان نکرده بودم... و این‌طور شد که یک شعر پرشور نصیبم شد برای ترجمه. کمی زورآزمایی کردم با شعر. این هم محصولش:


کلاغ‌ها جیغ می‌کشند
و صفیرکشان بال می‌کشند سوی شهر:
به‌زودی برف خواهد‌ بارید ـ
خوشا آن که هنوز هم ـ وطنی دارد!

مات بر جای ایستاده‌ای اینک،
پشت سرت را نگاه می‌کنی که آه! چه زمان درازی!
چیستی تو ای نادان،
پیش از زمستان‌ها به جهان ـ گریخته‌ای؟

جهان ـ دروازه‌ای
به هزاران بیابان صامت و سرد!
کسی که از دست داده باشد،
آنچه را که تو از دست داده‌ای، هیچ جا قرارش نیست.

رنگ‌پریده بر جای ایستاده‌ای اینک،
به نفرین‌ راهپیمایی زمستانه دچار،
به‌سان دود،
که مدام سر در پی آسمان‌های سردتر دارد.

پرواز کن پرنده، بخوان
سرود خراشنده‌ات را با صدای پرنده‌ی بیابان! ـ
پنهان کن ای نادان،
قلب خونین‌ات را در تحقیر و یخ!

کلاغ‌ها جیغ می‌کشند
و صفیرکشان بال می‌کشند سوی شهر:
به‌زودی برف خواهد بارید ـ
وای بر آن که وطنی ندارد!

۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه

از واژه‌ها

یک‌باره به خودش می‌آید که از این مفهوم، از این واژه‌ی «دوستی» مدت‌هاست جز پوسته‌ای شکننده از پنج حرف مردّد الفبا چیز دیگری نمانده؛ که از همه‌ی آن‌چه که می‌توانسته واقعی‌ش کند و تجرّدش را از صمیمیتی بیانبارد، به‌تمامی خالیست... یا «عشق» که جای حروفش داغ شده در گوشت و پیچش ظریف حرف‌ها، دندانه‌ها و نقطه‌هایش گاه‌ و بی‌گاه به چرک می‌نشیند. که عمریست «شکل دیگر خندیدن»* نیست و عادلانه‌تر که می‌نگرد، می‌بیند که چسباندن حرف «ه» به انتهایش، واژه را در انطباق با واقعیت چسبناکی که این‌طور ریشه دوانده سزاوارتر می‌کند ... بعد یک‌باره از دور صدای سیلاب می‌شنود. بوی آب منتشر می‌شود در مخاط بینی‌اش و می‌بیند که شایسته‌تر از «خیانت» برای واقعیتِ هوای این لحظات واژه‌ای نیست.


*«...و، بعد، عشق/ که شکل دیگر خندیدن بود/ با دهانی از آتشفشانی از شادی،/ به روزگاری کز روح کوهی از اندوه نیز/ می‌توانستم تاریک‌تر شده باشم»
سفر به بورجوورتزی/ اسماعیل خویی

۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

با من از دریا بگو ـ تقدیم به مادران خاوران



در حواشی اکران فیلم «با من از دریا بگو» در اوکوهاوس فرانکفورت. جمعه ۲۹ اوت ۲۰۱۴

جمعیت از قرار معلوم عمدتا از فعالان سیاسی زمان انقلاب و زندانیان سیاسی اوایل انقلاب تشکیل شده. همه همدیگر را می‌شناسند. من اما جز یک دوست قدیمی عمو که تصادفا میان جمعیت می‌بینمش کسی را نمی‌شناسم. نام نسیم خاکسار را هم از عمو شنیده‌ام. او و رضا علامه‌زاده تنها چهره‌هایی هستند که نیاز به معرفی ندارند و البته پرستو فروهر که دیرتر کسی میان جمعیت نشانم می‌دهد. کم‌سن‌تر از خودم تنها یک نفر به چشمم خورد... و حالا فیلم تمام شده و ما باز به سالن برگشته‌ایم. گوش می‌دهیم به نسیم خاکسار و بعد پرسش و پاسخ شروع می‌شود. یک سلسله سوال انگشت می‌گذارند روی نگفته‌های سیاسی: این که چرا مثلا از کشته‌شدگان سال شصت کم گفته شد و چرا نامی از سرکوب کردستان و ترکمن‌صحرا به میان نیامد! چند نفر فشار می‌آورند روی حضور علی کشتگر و روی این که چرا فقط به چند فرد مشخص تریبون داده شده. انگار همه انتظار دارند که فیلم آن‌ها را هم نمایندگی کرده باشد. انگار فیلم‌ساز وظیفه داشته همه‌ی یک دوره‌ی تاریخی را بپوشاند. به نظر من این‌طور رسید که ساختار مستندـ‌‌فانتزی فیلم که در واقع کشش و جذابیت ساختاریش هم در همان نهفته است، چنین انتظارهایی را شکل می‌دهد. فیلم بخش‌های مستند زیادی دارد، از تصاویر تاریخی و فیلم دادگاه لاهه گرفته تا مصاحبه با شخصیت‌های سیاسی که سمت‌هایی در اوایل انقلاب داشته‌اند، از علی کشتگر به عنوان سخنگوی فداییان در سال‌های انقلاب و محسن یلفانی از اعضای کانون نویسندگان تا یکی از اعضای سفارت تسخیر شده‌ی آمریکا که نه ماه متعاقبش در انفرادی به سر برده‌ بوده و روزنامه‌نگار فرانسوی که از روزهای خمینی در نوفل‌لوشاتو می‌گوید. از آن سو هم حضور آذر آل‌کنعان که از خاطرات زندانش می‌گوید و در جایی حلقه‌ی اتصال قسمت مستند را به قسمت خیالی فیلم شکل می‌دهد. قسمت خیالی در روایتی با صدای رویا‌ پیش می‌رود و از داستان او و دختر خیالیش دریا می‌گوید. خاطرات زندان رویا در یک سری نقاشی صامت و متحرک نمایش داده‌ می‌شود و دخترش دریا موجودی حقیقی است انگار که در زمان حال حرکت می‌کند و فضاهایی از تاریخ را تسخیر می‌کند و از آن‌ها شاید به سبک مادر تصویرگرش رویا طرحی و یادداشتی برمی‌دارد...
کارگردان تاکید می‌کند که فیلم را برای مخاطب جوان داخل ایران ساخته‌است. برای کسی که از روند این ماجرا چیزی ندیده و حس نکرده. ابراز خوشحالی می‌کند که فیلم فردا (که بشود دیروز) قرار است متعاقب مصاحبه‌ای با خودش از صدای آمریکا پخش شود و می‌گوید اگر این برنامه در پیش نبود، دو سال زحمتش به هیچ می‌شد. من شاید آخرین سوال‌کننده‌ی جلسه باشم. می‌گویم که از قرار معلوم فیلم را برای مثلا من و ده سال جوان‌تر از من‌ها ساخته (جا داشت می‌گفتم ۱۰-۲۰ سال جوان‌تر از من‌ها!). تشکر می‌کنم از این که درباره‌ی بهاییان و درباره‌ی جنبش‌ها و سرکوب‌ها فیلم ساخته و این که طنینی داده به صداهای سرکوب‌شده و گمشده و تاکید می‌کنم که هنوز هیچ‌کدام از فیلم‌های دیگرش را ندیده‌ام. نظرم این است که فیلم علامه‌زاده کمتر از انتظاری که ایجاد کرده بود به ۶۷ می‌پرداخت. تلاش کرده‌بود که سیر کشتار ۶۷‌‌ را در وقایع سیاسی سال‌های پیش جست‌وجو کند و این سیر را به‌نسبت خوب ترسیم کرده بود. اما به مسایل زیادی پرداخته بود و شاید می‌شد به‌جایش تاکید روی ۶۷ را بیشتر کند. فیلم اشاره‌ی مبسوطی دارد به اشغال سفارت آمریکا و زمان نسبتا زیادی به خاطرات مرد آمریکایی می‌گذرد که گروگان گرفته شده. می‌گویم که اگر فیلم را برای مخاطبان جوان داخل ایران ساخته، گمانم بیان ماجرای سفارت گشودن زاویه‌ی پنهانی نیست و حتا خود دیواربالاروندگان هم ماجرا را نقد کرده‌اند و خلاصه این نسل به‌اصطلاح جوان‌تر آن‌قدرها هم در این زمینه کم‌اطلاع به نظر نمی‌رسند. نظرم این است که شاید می‌شد خود وقایع ۶۷ را تراژیک‌تر و پررنگ‌تر کرد و سرآخر می‌گویم که آن‌قدرها که انتظار داشتم از خودِ ۶۷ ندیدم و فیلم آن‌قدر که فکر می‌کردم ضربه‌زننده نبود... نمی‌دانم! شاید توقع زیادی است. شاید از این می‌آید که من این جملات هانکه را عمیقا قبول دارم که: «من تلاش می‌کنم داستانی را که تعریف می‌کنم، تا حد ممکن شدید تعریف کنم. فیلم‌ها باید روی تماشاگر تاثیر بگذارند... هنر دراماتیک به کشمکش زنده است. من این را واقعا جدی می‌گیرم. اگر جز این باشد، فیلم‌ها تنها موجی می‌سازند و عبور می‌کنند. این می‌تواند برای بیننده دو ساعت خوشایند به وجود بیاورد، اما من خودم همیشه می‌خواهم فیلمی ببینم یا کتاب‌هایی بخوانم که کمی مردّدم کنند. چون تنها چنین چیز‌هایی می‌توانند مرا به‌پیش ببرند.» فیلم البته اصلا دو ساعتی «خوشایند» نیست. زخم‌های زیادی می زند و در فریم‌های مخلتفی که برای بیان انتخاب می‌کند، در ترکیب پیچیده‌ی خیال و واقعیتش، یک و نیم ساعت پرکششی را شکل می‌دهد. ضربه‌اش اما چندان کاری نیست... کارگردان در پاسخ تاکید می‌کند که داده‌ی چندانی در دست نیست، که ساخت فیلم را درست به همین دلیل مدام به تعویق انداخته. این ضربه زدن و البته اطلاع‌رسانی هم به آن مفهوم برنامه‌‌اش نبوده. می‌بینم که جایی هم در مصاحبه‌اش با بی‌بی‌سی فارسی گفته که: «تصور این‌که این فیلم به زودی از یک کانال تلویزیونی برای ایران پخش بشود و بعد تصور این‌که مادرهایی که بچه هایشان توی آن فجایع کشته شده‌ اند این فیلم را ببینند و حسی که آنها خواهند داشت آن قدر برای من رضایت‌بخش است که باقی چیزها دیگر واقعا برایم بی اهمیت می‌شود حین صحبتم اما جایی که می‌گویم فیلم آن‌قدرها تکانم نداد، زنی در انتهای ردیف صدایش را بلند می‌کند که: «برای کسانی که از نزدیک تجربه داشته‌اند، تکان‌دهنده بود». جمله‌اش گمانم قرار است ردی از تایید و تشویق فیلم بیندازد روی لحن انتقادی من. می‌گذرد... جلسه که تمام می‌شود، جایی در راهرو زن می‌آید به عذرخواهی که: «خانوم ببخش که من میون حرفت این‌طوری گفتم هاو من پاسخم چیزی است در این مایه که«خوب چه اشکالی داره! نظرتون بود دیگه. به‌هرحال فضای دور و بر من کمتر سیاسی بوده و من اون فضا رو در زمان خودش از نزدیک حس نکردم و تفاوت نگاهه و ... » کسانی می‌آیند میان حرف‌ها و می‌روند. در ادامه با آن خانم و چند نفر دیگر می‌ایستیم منتظر قطار. کنار قطار من از این می‌گویم که سال‌هایی از زندگیم خیلی کم‌سیاسی گذشته. زن می‌گوید که حق‌مان است که زندگی‌مان را بکنیم. من می‌گویم که دغدغه‌ی سیاست داشتن مساله‌ی مهمی است و من هم باید بیش از این‌ها جهت‌گیری می‌داشتم و خیلی بیشتر از این درگیر می‌بودم. از «نسل من» چیزی نمی‌گویم. چون در همان نسل خیلی‌ها درگیرتر از من زندگی کرده‌اند. زن از سحر دلیجانی می‌گوید و از کتابش. ستایشش می‌کند که از آن دوران نوشته و این خطر را به جان خریده که دیگر نتواند به ایران سفر کندبعد از کمبود جزییات و مستندات کشتار زندانیان ۶۷ می‌گوید و من باز فکر می‌کنم با توجه به شرایط شاید نسبت به فیلم خیلی پرتوقع بوده‌ام. زن تعریف می‌کند که چطور دست هرکس یک تکه کاغذ سفید داده‌اند با اسم برادری، پدری، خواهری و با نوشته‌ای رویش که «علت مرگ: طبیعی». که چطور دست کسی به جایی بند نبوده. من می‌گویم که: «ای جانم! شما خودتان از نزدیک دیده‌اید این سندها را...» انگار با این حرف نزدیکش کرده‌ام  به خروج از روایت‌گری دور و مجرد: «آره خوب! من آخه شوهرم اونجا بود...» و پرده‌ی اشک آرام روی چشم‌هاش کشیده می‌شود. خودش را اما کماکان محکم گرفته. در آغوش می‌گیرمش. فشارش می‌دهم به خودم یا شاید درست‌ترش این باشد که بگویم خودم را به او فشار می‌دهم. ردی از خراش می‌گیرم در جانم: «اون‌وقت از من عذر هم می‌خوای که وسط حرفم گفتی خیلی هم تاثیر‌گذار بود فیلم؟نمی‌فهمم کی و چطور ضمیرهایم «تو» می‌شوند. سوار قطار که می‌شویم، سعی می‌کنم ضمیرها را آرام سر جای‌شان برگردانم...