قدرِ خودت را که ندانی، جایی به ثمنِ بخس فروخته میشوی. و فلاکت آنجاست که در لحظات پیوند و دلبستگیات برای فروش بگذارندت... فضیلتی، قدرتی یا استعدادی اگر در وجودت سراغ داری، باید قسمی نخوت هم داشته باشی. تمرینِ فروتنی چیزی جز تمرینِ مازوخیسم نیست. کمتر کسی پیدا میشود که دیوار کوتاه به دزدی ترغیبش نکند. جان و مالت به غارت میرود و عریان وسط کوچه رها میشوی و باد که از چهارسو بوزد، گهخوردن هم دیگر به کارت نمیآید. دنیا مملو از کسانی است که مرز ستمگریشان را طرف مقابل تعریف میکند. همین است که زورشان بالاخره جایی به کسی میچربد. چون مترصد لحظهای برای ستم هستند. در پی مجالی هستند برای ابراز قدرت. ترسناکترش وقتی است که خودشان را کسی جایی لِه کرده باشد. آن وقت طلبِ انتقام از بدبختِ دیگری چندین و چند برابر میشود. تازه آدم هم که گیر نیاید، سگ و گربه که زیاد پیدا میشود. آنها اصلاً برای همین آفریده شدهاند. برای اینکه ضربهگیر جوامع انسانی ما باشند در ناگزیرترین، در بیاخلاقترین لحظات. در مراتب بعدی هم پوست درختان را نباید از نظر دور داشت و البته کل جهان بیجان و بیصدای آن بیرون را. نظیرِ مرد مکلنبورگی که حتا مرز شکست و پیروزیاش را ژرفای نگاهش به دنیای بیرون تعریف کند، کمیاب است. فقط از امثال او برمیآید که گران نفروشند خودشان را، که ارزان نخرند و ارزش داشتههاشان را از یاد نبرند. مابقی همه یک مشت راهزنیم که گردنهی خودمان را هنوز پیدا نکردهایم...
نمایش پستها با برچسب از رنجهای مدام. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب از رنجهای مدام. نمایش همه پستها
۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه
۱۳۹۴ فروردین ۲۱, جمعه
اول فقط گربهام بود. یواش یواش اما خیال صلیبی افتاد رویش. بهمرور شد واقعیتِ کسی که صلیب رنجی را همهجا به دوش میکشید. خار نشست در نشاط چشمهایش. وقتی مرد، تصویرش روی صفحهی نمایش موبایل ابدی شد. آنجا در تصویر خوابیده بود. درست عین لحظهای که در آغوش یخزدهی من خوابید. آغوش بالاپوش سیاهی سراسر موهای سفید. آغوش اعتمادهای لرزان پرتشکیک. آغوش دروغهای رنگآمیزی شده روی طرحرنگی از راست مثل آن طبیعت بیجانی که کسی در Reiksmuseum آمستردام روی زنی زنده و جنبنده کشیده بود. چنان بیجان که حتا توانسته بود جهت تابلو راعوض کند. کتابهای خوابیده نشسته بودند در طرح پیکر ایستادهی زن. در طرح لباس و تحرک بدنش. تموّجِ اندام زن دود شده بود در تجسّدِ سطور انتزاع.
تصویرش را بعدها به نخستین طرح در حالِ پیداییِ معشوقی نشان دادم. معشوقی که مرزهای حضورش در آستانِ وضوحی محتمل نامریی شد. خوب که فکر میکنم، میبینم باید از ترس صلیب بوده باشد. آخر چطور میشود به کسی دل بست که گربهی مصلوباش را نشانات میدهد؟ بوی گوشت سوخته مرده را هم گریزان میکند، چه رسد به سرزندگی چشمهایی که هوشی کنایهآمیز در بطنشان نیشخند میزد. چشمهایش را که بست، شب شده بود. دکتر جوانِ لاغر گفت که همانجا میسوزانَندَش. بدن جوانِ لاغرش را بهپهلو روی تخت معاینه خواباندم. دیگر به گربهی فرانتس مارک شباهتی نداشت. بر بالش زرد و سرخی نخوابیده بود و از فربهی روزهای دلخوشی چیزی باقی نبود.
۱۳۹۳ آذر ۱۸, سهشنبه
تاریخ
امروز سر کلاس «همدلی» متنی از ادیت شتاین در برنامهی کار بود. استاد یک خانم آمریکایی است که آلمانی خوب اما خیلی شمردهای حرف میزند. کمی از بیوگرافی ادیت شتاین گفت با این فرض که خیلیها حتما میدانیم. من اما چیزی نمیدانستم. شتاین ریشهی یهودی داشته. سال ۱۹۱۶ در گوتینگن نزد هوسرل رسالهی دکتریاش را با عنوان «دربارهی مسالهی همدلی» مینویسد و گویا میشود دومین دکترِ زنِ آلمان. قبلاش چند سالی دستیار هوسرل بوده و هوسرل انگار جایی او را بهترین دانشجویش خوانده بوده. رساله هابیلیتاسیوناش را دربارهی «علیت روانشناختی» مینویسد که با وجود رتبهی ممتاز دکتریاش در دانشگاه گوتینگن پذیرفته نمیشود. کوششهای دیگری هم میکند. اما زنبودنش در نهایت مانع راه یافتنش به تدریس دانشگاهی میشود. سرآخر میرود دنبال معلمی. ۱۹۲۲ تحت تاثیر عمیقی که از اتوبیوگرافی قدیسه ترزا فون آفالیا میگیرد، به کلیسای کاتولیک میپیوندد و در ادامه تا سال ۱۹۳۳ در موسسهی کاتولیک آموزش علمی در مونستر تدریس میکند. از قرار معلوم ۱۹۳۳ با اعلام سراسری بایکوت فعالیتهای مالی ـ تجاری یهودیها به پاپ هم نامهای مینویسد و درخواست موضعگیری میکند. همان سال پیش از آن که به دلیل ریشهی یهودی از کار در موسسه برکنار شود، خودش کنار میکشد و در ۴۲ سالگی به دیری در کلن میپیوندد. ۱۹۳۸ میپیوندد به دیری در هلند. اما رژیم نازی همینطور مثل سیل دنبالش روان است. در اوت ۱۹۴۲ بعد از اشغال هلند دستگیر میشود و به فاصلهی ۷ روز بعد در آشویتس در اتاق گاز کشته میشود...
نمیدانم این که متناش را خوانده بودم، کار را خراب کرد یا این که حضرت استاد با سرعت بالایی سرنوشت خانم فیلسوف مستعد را تعریف کرد و تبعیض در تنوعی از اشکال یکباره در فضا اوج گرفت و پیچید میان متنِ روانی که دربارهی «همدلی» نوشته بود! لب و لوچهام آویزان شده بود و چشمانم باید که بهتزده بوده باشند. نمِ اشکی هم نشست در چشمهایم. اولین بار بود که یک قربانی آشویتس این اندازه نزدیک ایستاده بود...
***
در بسیاری از شهرهای آلمان مربعهای برنزی کوچکی میبینی که جلو خانهها در سنگفرش پیادهروها کار گذاشته شده. اسمشان Stolpersteine است. به فارسی میشود «سنگهایِ سکندری». ایدهی هنرمندی آلمانی است که از قرار معلوم در همهی اروپا فراگیر شده. رویش چند خط ساده نوشته که اینجا فلانی زندگی کرده، کار کرده، درس خوانده یا... بعد تاریخ تبعید شدن را نوشته یا فرار را و در نهایت شکل و زمان و مکان مرگ را. فقط خط اولش یک جملهی کامل است. دیگر جملهای بسته نمیشود. دادهها مقطع و ریزریز زیر هم میآیند: «اینجا فلانی زندگی کرده/ تبعیدشده به تاریخِ .../ورود به اردوگاهِ... به تاریخِ .../ قتل به تاریخِ ...» مربعهای فلزی در تقابل با کشتار جمعی در اتاقهای صنعتی گاز، یادبودهای دستسازند. از کنارشان با همهی انتقادهای موجود هنوز هم بیلرز نمیشود عبور کرد. گاهی برابر یک خانه ۴-۵ سنگ سکندری هست. یکی مادربزرگِ خانواده بوده. یکی کوچکترین بچه. یکی جوانی بوده موقع فرار در رودخانه غرق شده. یکی تیر خورده. یکی خودکشی کرده و بقیه را هم سیل برده تا آشویتسی جایی که در کنار دیگران سازمانیافته بمیرند. همه چیز همین دور و بر رخ داده. حتا ساختمان اصلی دانشگاه IG-Farben-Haus که دانشکدههای زبان، مذهبشناسی، مردمشناسی، ادبیات، فلسفه و ... را در خودش جای داده، در دوران نازیها محل تحقیقات روی روغن و لاستیک و... بوده و گاز سمی «سیکلون ب» که در اتاقهای گاز بهکار رفته، تحت همراهی و حمایت همین شرکت تولید شده. ساختمان از سال ۹۶ شده دانشگاه گوته فرانکفورت و اسکلت آن بنا ما را در میان گرفته. لوح یادبودی در ورودی ساختمان کار گذاشتهاند که نقل قول زیر در صدر آن نشسته:
«هیچکس نمیتواند از تاریخ مردمش خارج شود. مجاز نیست و نباید که گذشته را به حال خود رها کنیم، زیرا که میتواند زنده شود و به هیاتِ اکنونی تازه دربیاید.» (ژان آمری ۱۹۷۵)
۱۳۹۳ خرداد ۲۹, پنجشنبه
برای «ش» که حالا کمی کمتر مریض است
زمانی
تنها آدمبزرگ قابل اعتماد پایتخت بود.
تنها
کسی که میتوانست بفهمد که هر رابطهای
با جنس مخالف حتما از مسیر رختخواب یا
جایی حوالی رختخواب عبور نکرده و لزوما
قرار نیست در آینده عبور کند.
تنها
کسی که دوستی در چشمش چیزی نبود که تنها
بین افراد همجنس معنا پیدا کند و رابطهی
دختر و پسر برایش مترادف با ناامنی بالقوه
نبود.
کسی
که در مرز بحران، جایی که باید در برابر
قانون حریمنشناس مملکت محافظت میشدی،
نقش محافظ قدرتمندی را بازی کرد که قابل
تکیه کردن بود.
نقش دوست را بازی کرد. آن
هم در روزهایی که بهسختی بیمار بود.
معنی
اعتماد را خوب میفهمید و صداقت را
میشناخت.
گیرم
که طرفِ اعتمادش در مرزهای نوزدهسالگی
ایستاده باشد:
«کسی
از صدای شرشر باران /
از
میان پچوپچ گلهای اطلسی»*.
عمه
و خاله نبود.
نبود
و بود.
چیزی
بیشتر بود.
هم
عمه بود، هم خاله، هم رفیق و هم خیلی کسان
دیگر و بی آنکه خود مادر شده باشد،
رسم مادری را خوب بلد بود.
آن
روزها حدود سه برابر سن مرا داشت.
این
روزها اما نسبت سنیمان کوچک شده، شده
دو برابر، با این که نسبت فاصله خیلی خیلی
بزرگتر است...
آدم
دانایی بود.
پر
از حس و ایدههای رنگرنگ . کلی
درس خوانده بود.
عمری
کار کرده بود.
تنها
و مستقل زندگی کرده بود و زن قدرتمندش را
همیشه در عزت نگه داشته بود.
در
قدرتمندیِ تنهایش اما عجیب حساس و
شکننده بود.
کفتر
مردهی روی ایوان، رفتار بیاصول همسایه،
قوم و خویش، فرصتطلبیهای جورواجور
همشهریها که جزء جداییناپذیر زندگی
روزمره بود و اخبار سیاسی ـ اجتماعی که
دایم از کانالهای مختلف دنبال میکرد،
مدام از هم میگسیختش.
روزش
به اشارهی کوچکی کدر میشد.
ترد
بود برای چنان فضایی.
رک
و راستیش بهتنهایی حریف پدرسوختگیها
نبود.
کافی
نبود که معترض باشد و از حق خودش نگذرد. باید همرنگ میشد که نمیخواست. و همین بود شاید که آنقدر
که میتوانست یا آنجور
که میخواست، روی صحنه ظاهر نشده بود.
آنقدر
که باید، به بازی نگرفته بودندش.
قدرش
را ندانسته بودند.
□
حالا
برگشته خانه.
پس
از بیست و چند روز بستری بودن.
انگار
که افسردگی عمیق بوده و حالا بهنظر که
روحیهاش بهتر است.
داروهای
سنگین اما کمرمقش میکند.
کسی
آمده تا در خانه مراقبش باشد، کمکش کند.
بهتر
شده.
بهتر
از یک ماه و اندی پیش که ذهنش پر از ترس
بود و توهم توطئه.
که
شببیداری میکشید و داستانهای عجیب
تعریف میکرد.
بهتر
است اینطور که میگویند.
باید اعتماد کنم... کسی
چه میداند!
شاید
زن پرستار هم این روزها برایش مرغهای
کمنمک مهربان بپزد.
از
همانها که خودش آن سالها برای من
میپخت.
شاید
هم گاهی مثل من برایش تکشاخه گل ببرد.
از
همانها که نشانهی حضور یا که عبور من
بود.
طوری
که من هم حس کنم هستم یا که بودهام.
به
پاس روزهایی که در فاصلهی کوتاهی از
حصارهای کماعتمادی خوابگاه، همانها
که حفاظ نامشان بود، برایم حریم گرمی از
اعتماد و دوستی ساخته بود.
* «کسی
که مثل هیچکس نیست»/فروغ
۱۳۹۲ اسفند ۱۷, شنبه
پازل
بچه
که بودم یعنی حدود پنجـششسالگی
برنامهی قطعی ذهنم این بود که دندانپزشک
شوم.
دندانپزشکی
به عنوان اولین شغل پیچیده و پرابزاری که
به چشمم خورده بود، همهی ذهنم را تسخیر
کرده بود.
قرار
بود بزرگ که میشوم دندانپزشک شوم و روی
در مطبم بنویسم «ورود
خانمهای چادری ممنوع!»
یادم
است این حرف در همان فضای کممذهبی خانه
و خانوادهی آن سالهای ما مایهی شگفتی
شده بود.
□
چادر
تا مدتها معنی امل بودن میداد.
گذشت
تا بیشتر تجربه کنم و تنوعی از آدمهای
چادری ببینم و کلیشهی ذهنم مخدوش شود.
مدرسه
با هزار و یک ایراد آموزشیش، از پس این یک کار بهخوبی برآمد. شخصیت
آدمها از سر و لباسشان پیاده شد و رفت
نشست در لایههای عمیقتر.
فاصلهی
من از حجاب و املشدگی احتمالی هنوز کم
نبود.
اما
جملهی ششسالگیم شرمسارم میکرد.
□
ماجرا
اما به همین سادگی نماند.
من
در بندگی مومنانهام که نماز و روزهاش
ترک نمیشد، حجاب را، که از سوراخسنبههای
مدرسه و کتاب دینی و جامعه در افکار و
اعصابمان تزریق میشد، بهشکلی بسیار
طبیعی فیلتر میکردم.
این
یکی در کتم نمیرفت. تا رسید به روزی که روند خود را به ندیدن زدن،
که در برابر شنیدههای مشکوک «آویزان
شدن از درخت با موها»
دوام
آوردهبود، در یکی از معدود جلسات روضه
یا بهاصطلاح «صحبت»ی
که در سیزده سالگی شرکت کردم، به هم
ریخت.
«سرت
کن!
سرت
کن»ی
که چهار پنج سال در لایههای ذهنم ندیدهاش
گرفته بودم، از خلال صحبتهای خانم
رنگپریدهای با ابروهای قیطانی که به
شهادت ِ اطرافیان بسیار فاضل و پرهیزگار
بود، دوباره سر برآورد.
زن
با صدای آرام و با آب و تاب از گناه بیحجابی
میگفت و از عذاب.
از
همه مهمتر اینکه انگشتش را روی نقطهی
حساس گذاشته بود و فشار میداد، روی
نقطهی حساس ذهن من که عذاب وجدانِ «دیگری
را به گناه انداختن»
بود.
اینطور
شد که من با شالی که به سبک زنان عرب دور
سرم پیچانده بودم، بی آنکه یک تار مویم
بیرون باشد، از جلسه بیرون آمدم و دوران
دهروزهی محجببودگی آغاز شد.
دورانی
که محرکش همه ترس بود و حس گناه.
ترس
از این که خودخواهی من، ناتوانی و میل من
باعث اتفاق «برگشتناپذیری»
در
زندگی کس دیگری بشود...
□
زود
عرق کرد اما و دو سال مسیر فرسایشی ور رفتن
فکری(!)
لازم
بود تا دوباره در پانزدهسالگی محجب شوم.
یادم
است که احتمال ذرهای نقش بازی کردن در
«به
گناه افتادن دیگری»
شدهبود
بزرگترین محرک من برای حجاب در فضای
خصوصی و این محرک آنقدر قوی بود که بتواند
چهارسالی به روسری مجابم کند.
به
هر حال نیاز به دلیل بود.
«بندگکی
سربهراه»
نبودم
و اینطور نبود که خیال حکمت ناپیدای
خداوندی بتواند نقشی در اعمالم بازی کند.
هیچوقت
اما پذیرفتنیتر نشد.
کمپشتوانه
ماند.
انگار
چیزی را از بیرون به خودت سنجاق کردهباشی.
محرک
ماجرا یک «دیگری»
نامعلوم
بود.
چیزی
از درون نمیآمد جز حس گناه و عذاب وجدان.
حسی
که ریشههایش در آموزش سنتی ـ مذهبی
مملکت خوب آبیاری میشد.
با
این وجود مضحک مینمود.
این
که چیزی داعیهی تعیین مرزهای تنت را
داشت، به تحمل گرما مجبورت میکرد، هوای
تازه را از سر و بدنت دور نگه میداشت و
همهی مشروعیتش را از احتمالی معلق در
فضا میگرفت.
آن
هم احتمالی که با تو ارتباط مستقیم نداشت و تلاش مذبوحانه در این استدلال
که جامعه ناامن میشود و دامن تو را هم
میگیرد، غیرواقعی مینمود.
عکسهای
سیاهوسفید آلبومها با مادربزرگها
و خالهعمههای مینیژوپپوش و خاطرههای
«غیر
ناامن»
مادرانه
از مدرسه رفتن همانجا بغل گوشت بود.
□
اینطور
شد که چهار سالی زیر روسریهای سبک و
سنگین با انتخاب مثلا شخصی (!)
در
فضاهای خصوصی دوام آوردم.
تا
رسید به سال اول دانشگاه و منزل یکی از
اقوام در تهران.
تازه
از خرید برگشته بودیم و یک عنصر ذکور
همسن و سال «نامحرم»
در
خانه بود که بهخاطر حضورش روسری را بر
سرم نگه داشته بودم.
خویشاوند
نزدیک گفت «فلانی.
رسیدیم
خونه.
چرا
روسریت رو درنمیاری؟»
گمانم
به ذهنش هم خطور نمیکرد که من در هیجده
سالگی برابر یک همسن و سال مذکر حجابم
را حفظ کردهباشم!
پوستهی
باورم آنقدر نازک شده بود که به اشارهای
ترک خورد.
روسری
در لحظه حذف شد و تمام.
□
سالهای
بعد بیشتر و بیشتر پردازش کردم که چطور
در آن نگاه تحریکمحور به حجاب، خودم را
تنها ابژهای دیده بودم و تا چهاندازه
این نگاه توانسته بود ذهن و روان سالهای
نوجوانی مرا به بازی بگیرد.
مدام
برایم روشنتر شد که چطور نگاه زنستیز
موجود پایههای حس گناه و عذاب وجدان را
مستحکم کرد و رویش بنایی علیه خود من ساخت.
چطور
سازگاری مرا با خودم و زنانگیم متزلزل
کرد، تصویری اغراقشده از یک اتفاق
احتمالی بیرونی ایجاد کرد و با مثالهای
دروغین توانست مرزهای تن مرا تحدید کند.
چطور
کاری کرد که خودم را، خودمان را، نه در
درک بیواسطهی تن و روانمان که از
چشمی دوربینهای مجوزدار نگاه مسلط
مردسالارانه ببینیم.
و
چطور درک ضعیف از جنسیت و بستر خوبی که
شکل خاصی از برداشت مذهبی فراهم میکرد،
دیگری ِمذکر را به سوژهای منفعل تقلیل
میداد که مسیر گزیرناپذیر تحریکشدن
را لاجرم طی میکند...
هنوز
هم گاهی به این فکر میکنم که سالهای
بهاصطلاح تینایجری چطور بهجای اولین
حس ورزیدنها و نخستین عاشقانگیهای
نوجوانانه، بهجای نخستین شیطنتها،
به درگیریهای ذهنی وسواسگونه با
خیال گناه و بخشش گذشت.
هنوز
هم موقعیتهایی پیش میآید که پازل خودم
را از بالا نگاه میکنم.
پازلی
که خالی تجربههای زنانه ـ تنانهی
سالهای نوجوانیاش عجیب توی چشم میزند.
۱۳۹۲ اسفند ۱۲, دوشنبه
جنگ جنگ!
حتما
با خودشان فکر کرده بودند، چلچلی که
میکند بچه.
زرنگ
هم هست و پای مشقهایش هم به تشویق مامانش
هی شعرهای مصطفی رحماندوست مینویسد و
سر کلاس، این بار البته به تشویق معلم،
دکلمه میکند.
باید
اطلاعات عمومیش هم خوب باشد و در خانهشان
هم طنین اخبار جنگ قطعا آنقدر هست و اسم
آقا آنقدرها گفته میشود که صدایش کنیم
بیاید، برای یک برنامهی رادیویی
بلبلزبانی کند!
اینطور
بود که وسط زنگ کلاس وارد دفتر مدرسه شدم.
جایی
که برای بچهی کلاس اوّل حریمی دستنیافتنی
بود و پیش از آن تنها از لای در معلمها
را دیده بودم با لیوانهای چای در دست.
آن
روز اما وارد شدم و یک گوشه نشستم.
خانمی
که پیشتر ندیده بودمش و نقشش شاید چیزی
در مایههای معلم پرورشی بود، نشست
روبهرویم و در ابتدا پرسید که خورشید
از کدام طرف طلوع میکند که گمانم با وجود
این که خودش هم «شرق»
و
هم «غرب»
را
گذاشت در دهانم، باز هم اشتباه جواب دادم.
بعد
اسم رهبر انقلابمان را پرسید که احتمالا چون فقط یک آقا سرش چسباندم و لقب دیگری ضمیمه
نکردم، خیلی خرسندش نکرد.
بعد
چند تا چیز پیچیدهتر از جنگ پرسید.
یادم
نیست اسم عملیات بود یا اسم مکان بود یا
چی! فقط
یادم است که در چشمهایش حس نارضایتی مدام
شدیدتر میشد.
حسی
که روی شانههای بچهی کلاس اوّل مدام
تعریف و تمجید شنیدهای که من بودم بهشدّت
سنگینی میکرد. سرانجام
رسید به شعارها و پرسید که شعار ما در جنگ
چیست و من هم «مرگ
بر منافقین و صدام!»
را
گفتم، هم «جنگ
جنگ تا پیروزی»
را
و هم یک چیز دیگر را که خاطرم نیست.
پس
از هرکدام در چشمهایش نگاه میکردم،
ببینم راضی شده یا نه!
اما
نمیدانم زنک چه انتظاری داشت و چه شعار
ویژهای در ذهنش بود که اینطور سرش را
هی به علامت نفی به چپ و راست میجنباند.
خلاصه
با حسی از ناکامی شدید مرا برگرداند به
کلاس.
یادم
است که در خانه باز هم پرسوجو کردم که
شعارها دیگر چه هستند و در نهایت اطمینانی
حاصل نشد که زن از من چه میخواست...
این
روزها که باز صدای جنگ بلند است، به این
فکر میکنم که بهترین شعار همان بود.
حتا
همانست هنوز.. همان
«جنگ
جنگ تا پیروزی»
که
از همه انتزاعیتر است و چارچوبهای
زمان و مکان را درمینوردد و به هر جنگی
خوب میچسبد.
البته
از همه هم بیمعناتر است.
چون
این بهاصطلاح «پیروزی»
هیچوقت
آنطور که باید و شاید دست نمیدهد انگار
و بعد هی میجنگیم و میجنگیم و میجنگیم.
به
هر حال همیشه یک «دیگری»
آنجا
آن بیرون هست که به رسمیتش نمیشناسیم و
جرقهی اولین آتشها را برایمان فراهم
میکند.
و
بعد این هدف نامعلوم پیروزی آنقدر این
وسیلهی معلوم جنگ را به کار میگیرد،
که به نظر میرسد اصالت اصلا در خود همین
مسیر است، در خود همین وسیله.
گمانم
اصلا بهتر است شعار را مختصر کنیم.
مفیدتر
هم میشود.
از
آن انتزاع بیمورد هم خارج میشود.
میشود
بهسادگی گفت «جنگ
جنگ!»
این
همان شعاری است که به اکثر روابط فردی،
اجتماعی و بینالمللیمان جفتوجور
میشود.
حقیقتتِ لحظهلحظهمان است و یادمان میآورد
که در چه صلح ظاهرفریب شکنندهای زندگی
میکنیم...
۱۳۹۲ بهمن ۱۷, پنجشنبه
جنگل
قرار
شد که دندانها و چنگالها را جایی در جنگل دفن کنیم.
بعد
روستاها و شهرهامان را بنا کنیم و شروع
کنیم به زندگی جمعی!
عدهای
اما چیزهایی را در جیبهایشان قایم
کردهاند و با خود به شهر آوردهاند.
سر
بزنگاه درست در لحظهای که اعتماد شکل
میگیرد، میدرند.
البته
اینها گفتن ندارد!
کمکی
به کسی نمیکند.
در
دستهی واگویههای بیخاصیت طبقهبندی
میشود.
درندگان
شهری متاسفانه نشانههای مشترکی ندارند.
اینطور
نیست که بگوییم از آنهایی که مثل گرگ
پوزهی کشیده دارند، باید حذر کرد.
یا
از آنهایی که غرّشهای مهیب سر میدهند
یا تند میدوند یا روی چهار دست و پایشان
راه میروند...
نه!
بینشانهاند
و در همین بینشانگی، خودشان را به خیال
خود ایمن میکنند و دیگران را هم گیرم که
ناایمن.
همان
قانون بقای فردی جنگل است که عدهای برای
خودشان سالم و برّاق نگهش داشتهاند...
و
اینطور میشود که گاهی به خودت میآیی،
میبینی داری نقش برّهی نمایش را بازی
میکنی.
آن
هم نه در معصومیتی برّهوار که در بیایمانی
به آنچه چشم و گوشت گواهی میدهند.
در
تقلّایی ناباورانه برای از دست نرفتن.
در
تنزدن از پذیرش قانون جنگل.
در
بهرسمیت نشناختن دوقطبیی پیکار...
۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه
با فروغ
پری
کوچک غمگین من متفاوت است.
ادعای
نوجوانانهی متفاوت بودن جایی در
تهماندههای جوانی مزهی تلخش را هنوز
میچشاند.
پری
کوچک من تنها خواب اقیانوس میبیند.
دلش
را سالها در نیلبک چوبین کنار برکههای
کمرهگذر نواخته.
روزها
بیدل است.
شبها
اما تکهدل کوچکی که به سینه دارد،
تپش از سر میگیرد.
شبها!
شبها
که سوت کشتیها آرام میگیرد و ملوانها
به بستر میروند، شبها
که بندر از غلغلهی تجارت خالیست،
«چراغهای
رابطه»
روشن
میشوند.
حافظهاش
دیگربار در نقطهی آغاز میایستد و
خیالهای تازه رد اندوههای کهن را پاک
میکنند.
میبوسد.
میبوسندش.
غلت
میخورد از بستری به بستری و خردهدلش
را آرامآرام مینوازد تا بزرگ شود.
هر
شب از بوسهها به دنیا میآید...
روزهنگام
اما، دوباره روسپی ارزانی میشود در
خاطرهی بندر.
سوت
کشتیها کنار اسکله، رنگ بوسهها را
میپراند. دل در گلوی نیلبکش خشک میشود. از
خودش دیگربار میمیرد.
۱۳۹۲ آذر ۱۵, جمعه
پرواز
«حرف
زدن آدم رو سبک میکنه.
حرف
بزن، سبک میشی!»
حرف
میزنم...
و
احمق میشوم.
خالی
میشوم از خشم و نفرت و رنجی که میشد
مرزهای مرا، مرزهای زندگیم را جابهجا
کند.
شدّتها
کجایند؟ شور کو؟ ماندلا دیشب مرده.
فیلم
کوتاه*
را
نگاه میکنم.
به
اعداد، به اندازهگیریها و محاسبات
روزمره فکر میکنم.
به
این فکر میکنم که مَردی که دیشب مرد، بیش از ده هزار روز از عمرش را در زندان سپری کرده و
بعد این حقارت شمارش...
شماره
کردن روزها و شبها و عقب ماندنها و
رقابتها و عمر که میرود و بازنمیآید...
حرف
بزن.
حرف
بزنی، سبک میشوی!
زهر
چیزها میریزد.
سطوح
دوباره صیقل میخورند و رنجهایت باز
در جیب جا میگیرند.
بی
آنکه نیاز به جنگ و صلحی باشد، دوباره
میتوانی در روزمرهای اندازهگیری
شده قدم بزنی.
حتا
میتوانی آنقدر سبک شوی که به پرواز
دربیایی...
یا
که بنویس.
نوشتن
هم همان کار را میکند.
۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه
قطارنوشت* (١)
مسیر تهران ـ مشهد، کوپهی ششتخته ویژهی خواهران، سال ١٣٨٥
زن
سیهچرده است.
چشمان
درشت سیاهی هم دارد.
گمانم
سرمه کشیده.
به اهالی
جنوب و مرکز میخورد.
روسری
گلمنگلی را همینجور شرتیپرتی کشیده
روی سرش، موهای سیاهش از جلوی روسری دویده
میان پیشانی.
لاغر
است. شلوار
به پا دارد و بلوز آستینبلند گلدار به تن.
یک چادر
طرحدار خاکستری روشن بند کرده وسط سرش.
کفشهایش
را درآورده و پاهای بیجورابش را جمع
کرده روی صندلی قطار.
شروع
به حرف زدن که میکند، پرسش کجاییبودنش
سریع به جواب میرسد.
مشهدی
است. ردخور
ندارد. چهار
تا خانم دیگر هم هستند:
یک
زن جوان با مادرش.
یک
زن میانسال و ساکت و یکی دیگر که کمی
جوانتر است، مانتو و شلوار مشکی پوشیده
و مقنعه ژرژت مشکی به سر دارد.
صورتش
ساده و بیآرایش است.
نشستهایم
و همینطور از در و دیوار حرف میزنیم.
بهجز
مادر و دختر که میآیند برای زیارت، بقیه
ساکن مشهدند و دارند برمیگردند سر عیال
و اولادشان.
زن
چشمدرشت مشهدی
دهانش گرم است.
اسمش
زهراست. میرود
روی منبر و همینجور از این طرف و آن طرف
تعریف میکند.
خیلی
در بند نگاههای یکی دو خانم دیگر و
ریزخندهایشان نیست.
یک قلیان
گنده هم آورده با خودش و گذاشته وسط کوپه
و خلاصه در آن شلوغی ششنفره
برای خودش منظرهایست.
میان
حرف و حدیثها معلوم میشود که روضهخوان
است. از
روضههایش
در نُقُندَر میگوید و از دخترش که با
خودش میبرد به روضهها و این که او هم
دارد یواشیواش دستش توی کار میآید.
ما
هم این میان یک چیزهای پراکندهای تعریف
میکنیم و میخندیم.
از
تجربهی زیارت و لهشدنهای زیر دست
و پای زوّار دم ضریح گرفته تا مقایسه آب
و هوا و ترافیک مشهد و تهران.
همان
چیزها که اجزای لاینفک گفتگوهای قطاری
تهران-مشهد
و برعکس هستند.
زهرا
آرامآرام انگار بیتاب قلیانش میشود.
میپرسد
که آیا کسی قلیان میکشد یا نه!
زنها
کمی دستپاچه میشوند از این تعارف.
زهرا
پشتبندش میرسد به استفهام تاکیدی:
«ای
بابا! یعنی
پس هم هیشکی نِمِخه با مو قلیون بکشه؟!».
زنها
میروند سراغ این سوال که حالا مگر این
وسط میشود قلیان کشید و زهرا با چشمان
درشت سیاهش طوری نگاه میکند که انگار
طبیعیترین کار دنیا را میخواهد انجام
دهد. میگوید
که سرش را میگیرد بیرون و دود را میفرستد
توی راهرو که ما اذیت نشویم.
زن
سادهی مقنعهپوش اشاره میکند با
چشم و ابرو به قلیان و به شوخی میگوید:
«حالا
چی میکشی؟ تریاک مریاک نباشه؟».
زهرا
توضیح میدهد که حتا تنباکو هم ندارد و
اشاره میکند به تراشههای چوبی که به
نظر قرار است بکشد.
باز
حرف اینطرف و آن طرف میرود و زن
مقنعهپوش کمی از مردمانی که دیده و
تجربه کرده، تعریف میکند.
بعد
یکباره رو به زهرا میکند و میپرسد:
«راستی
تو زری بلبل رو نمیشناسی؟»
زهرا
سرش را تکان میدهد که نه!
«فاطی
خوشگله رو چی؟ مریم خوشدست رو چطور؟».
ما
کمی هاج و واج به هم نگاه میکنیم.
زهرا
اما همانطور گرم و سبک میگوید که از
این اسمها چیزی به خاطرش نمیرسد.
بعد
آرامآرام همه نان و پنیر و کتلت و کوکویشان
را رو میکنند و بساط تعارف میانکوپهای
راه میافتد.
زهرا
میگوید که حالا که همه نشستهاند به
خوردن، میرود بیرون یکجایی بنشیند و
قلیانش را دود کند.
هنوز
در کوپه را نبسته که زن مقنعهپوش
میگوید:
«آره
جونِ خودش نمیشناسه!
سه
سال تو بند من بود تو زندون وکیلآباد.
پنج-شیش
سال پیش.
زنا
تو بند زری بلبل صداش میکردن!
اینقدر
که هی روضه موضه میخوند براشون.
گاهی
هم میزد زیر آواز.
حمیرا،
مهستی هم خوب میخوند...
از
همون نگاه اول فهمیدم خودشه.
بعد
که حرف زد، دیگه مطمئن شدم.
تریاک،
تریاک!
معتاده
بدبخت.»
همه
بهتمان زده.
بعد
اما یواشیواش محو قصههای زندانش
میشویم.
از
زندانیها تعریف میکند و از این که
چهها دیده و این که آدم چهقدر آدم شناس
میشود توی اینجور شغلها.
ما
هم سراپا گوش انگار که داریم به قصهی
شبی چیزی گوش میدهیم.
از
منبر که میآید پایین، همه رسیدهاند
به آخر شامشان.
شروع
میکنند به جمعکردن بساط خوردن.
چند
نفر راه میافتند بروند دستشویی و بقیه
هم آرامآرام تختها را باز میکنند و
ملافه پهن میکنند.
یک
ربع بعد همه آمادهی خوابند.
کمی
همهمه است.
زری
بلبل در را باز میکند و میآید تو.
زن
میانسال یواشکی لب ورمیچیند و کیفش را
جابهجا میکند.
مادر
و دختر ساکت میشوند و زیرچشمی به هم نگاه
میکنند.
من
در توفیق اجباری جوان بودنم، دارم آن بالا تخت
چسبیده به سقف را مرتب میکنم برای
خوابیدن.
زندانبان
میگوید که پادرد دارد و کمخواب است و
بهتر است بماند همان پایین.
مادر
و دختر هم که میخواهند روبهروی هم
باشند، دو تا تخت وسط را برمیدارند.
من
ملافهی تخت روبهرو را هم مرتب میکنم.
خانم
میانسال دیگر کیف دستی و ساک کوچکش را بهزحمت
و با کمک من میفرستد بالا روی تختش.
بعد
لنگلنگان و آخ و اوخ کنان از نردبان
میآید بالا.
یکجوری
که انگار جانش را گرفته کف دستش و دارد از
مهلکهای میگریزد.
نشیمنگاهش
بالاخره میرسد روی تخت.
نشسته
و ننشسته، بهنجوا و اشارهی چشم به من
میگوید که حواسم به کیفم باشد.
ساک
و کیف خودش را هم بهبدبختی پشت و پهلویش
میچپاند و دراز میکشد.
به
زری بلبل کسی حق انتخاب نمی دهد.
به
حکم ما شبش را روی تختِ ناگزیر، زیر نگاهِ
بیخوابِ زندانبان میگذراند.
*
عنوانم
را از «تاکسینوشتها»ی
ناصر غیاثی الهام گرفتهام!
۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه
باریکهی خونی که از بلندای یقین جاریست*
پیچیده در خون زاده میشویم.
زندگی میکنیم
در حاشیهی امنِ لحظات.
امنیتی که نیروی انتظامیمان
- به اقتدار
بر متنی از وحشت
مینویسد.
روی عدل زندگی میکنیم.
عدلی که دادگستری
- گسترده زیر پاهایمان.
عدلی که از خون خیس است.
□
پیچیده در خون کشتهشدند.
در تاریکای صبحی از التماس
بر بلندایی از یقین**.
□
پیچیده در خون زاده شدم من!
ظهرگاهانِ اوّلِ بهمن ماه
برای سی و سومین بار
و افتادم میانِ جویِ خونی
که از بامدادان
کنارِ چوبههای دار جاری بود.
* و ** از شعرِ «نخست که در جهان
دیدم» (شاملو)
اوّل بهمن ماه نود
و یک
۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه
از ستارها...
و کاش اینطور بودم در این لحظه که مثل عموی ۴۰ سال پیش میتوانستم از عمق وجود بگویم: «من، این زمان، رسا
و منفجرم، مثل خشم، و مثل خشم توانایم»*.
یک چیزی اما کم است. بهتت میزند اما تواناتر نمیشوی. انگار ناتوانتر میشوی و
هی بیشتر در خود فرو میریزی...
بردهاندش. از خانه. ۱۰ روز پیش گویا و حالا میتوانند جنازهاش را بیاورند. از
کهریزک. چطور میتوان به شکلی از پایداری ذهن فکر کرد، وقتی که هر لحظه با انفجاری
خودش را از همه لحظات قبلش جدا میکند؟ انگار که در هر لحظه اتفاقی میافتد آنقدر
درشت که شکل زندگی به آنی دگرگون میشود. و نه توانا نیستم! حسم چیزی از ناتوانی و
تهوع است. بد است، اما حقیقتی است برای خودش. و این که جهان مدام پیش چشمم خونآلودتر
میشود، تمام حسم را برای راهرفتن میگیرد. چیزی از شرمساری، ناتوانی، چیزی از
ترسِ فرو رفتن. و میدانم. میدانم که این غایله بهسادگی ختم به خیر نمیشود. ختم به آرامش
مصلحانهای نمیشود. تغییر نرمی در کار نیست. دردناک است. اما وقتی حضور رنگ سرخ
این اندازه مصمم و سهمگین است، یعنی کسانی بزرگ شدهاند پشت دیوارهایی که از
روزمرهمان جدایشان میکرده. و ارتکاب بزرگترین گناهها آنقدر در چشمشان بیمقدار
شده که دیگر نمیتوان به بازگشتی آرام امید بست. میترسم. حسی در من فقط خون میبیند در برگشتن
از مسیری که تا این لحظهاش هم مدام خونهای آشکار و نهان بوده. انگار که امیدی به
گریز از این رنگ نیست. کبود شدهایم این میان و کبودمان از تیرهی نیلی و سبز
نیست. از تیرهی سرخ است و روشن شدن دوبارهاش تا طیفهای لطیفتر باز از میان سرخ
میگذرد...
* از شعر «شمال نیز» اسماعیل خویی
اشتراک در:
پستها (Atom)