‏نمایش پست‌ها با برچسب از آدم‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از آدم‌ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مرداد ۱۶, جمعه

مرض قلب (یک نامه‌ی دیگر)

در تمام زندگی هنرمندانه اشتیاق به زندگی واقعی، که ایدئالی تحقق‌ناپذیر می‌مانَد، مدام پدیدار می‌شود؛ و اغلب جای این آرزو بس خالیست، که خود را به تمامی تسلیم هنر کنی، با توانی همیشه تازه. آدمی خود را درست مانند اسب درشکه احساس می‌کند، و می‌داند که همیشه باید به همان گاری بسته شود و با این همه مایل است روی چمن زندگی کند، زیر خورشید، دمِ رودخانه، روی زمین، همراه دیگر یابوهای آزاد و با حق زاد و ولد کردن. و شاید مرض قلب از همین‌جا می‌آید، چیزی که مرا متعجب نمی‌کند. آدمی نمی‌شورد، اما تسلیم هم نمی‌شود، مریض است، خود‌به‌خود خوب نخواهد شد و دارویی هم برای مقابله با آن نیست. اصلاً نمی‌دانم چه کسی این وضعیت را «حالتی از مردن و نامیرایی» نامیده است.

۱۳۹۴ مرداد ۱۴, چهارشنبه

حبه‌ی انگور

می‌گوید که بچه روز تولدش که دو هفته پیش بوده باشد، گفته که «دوست دارم یگانه رو ببینم» و یک نفر دیگر را که اسمش خاطرم نیست. روی کول پدرش سوار است. سه سال و دو هفته‌اش است الان و باهاش که بعد از شش ماه دوباره حرف می‌زنم، پت و پهن و لبخند می‌زند و باز جدی می‌شود. بغل‌اش می‌کنم. اسم‌ام را با همان ته‌لهجه‌ی بانمک روسی‌اش تلفظ می‌کند. لپ‌های خوبش را می‌بوسم و بازی‌ها و شعرهایمان را یادآوری می‌کنم. برایش از ایران «ترانه‌های کوچک برای بیداری بچه‌ها» آورده‌ام. آن روزها خیلی خوب یاد گرفته بود که همراهِ من «عروسک قشنگ من قرمز پوشیده...» بخواند. خودش هم اسم عروسک محبوب کودکی‌ام را دارد. پدرش می‌گوید که وقتی به این آهنگ می‌رسد، همخوانی می‌کند حسابی. خانه که می‌رسیم، باید به رسم قدیم باهاش لگو هم بازی کنم. یک خانه‌ی اسباب‌بازی هم هدیه گرفته که به یک داستان مجهزش می‌کنم، به شنگول و منگول و حبه‌ی انگور. بعد هی چسب در را می‌چسبانیم، یکی گرگ می‌شود و می‌آید و دست آردزده‌اش را نشان می‌دهد و بزغاله‌ها را می‌خورد. بار اول که داستان را می‌گویم یک هراس غریبی در چشم‌هایش می‌دود. اما مامان‌بزی که بچه‌ها را از شکم گرگ نجات می‌دهد، خیالش راحت می‌شود و یکی از همان خنده‌های پهن و بی‌صدایش را تحویلم می‌دهد. بعد هم مثل قدیم می‌پرسد که از کدام شکلات می‌خواهم و می‌آورد و خودش در دهانم می‌گذارد. یک مدت هم روی پاهایم می‌نشیند و با گوشواره‌ها بازی می‌کند. بپربپر می‌کند و می‌خواهد که تماشایش کنم. همان‌قدر ماه است که همیشه بود و عقیده دارد که دلیل شباهت‌اش به خواهر کوچک‌ترش این است که هر دو کوچک‌اند، کما این که هر سه ما بزرگ‌ترها با همه‌ی تفاوت‌های رنگ مو و پوست و قیافه‌مان به نظرش شبیه هم هستیم...

۱۳۹۴ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

اتصال

از جلو کافه‌ی ایتالیایی دمِ میدان شیلر عبور می‌کنم. ازش معمولاً بستنی می‌خرم. با گارسون ثابت کافه سلام علیک می‌کنم. فکر می‌کنم چه دلبستگی عجیبی به این آشنایی‌های ساده‌ی محلی داشته‌ام همیشه. به این که بروم سراغ کسانی که بشناسیم همدیگر را و حتا بدانند چه می‌خواهم. هاله که درس می‌خواندم، کافه‌ی محوطه‌ی اصلی دانشگاه پاتوق‌ام بود. یکی از کارکنان‌اش مرد نسبتاً جوانی بود که نمی‌گذاشت تکرار و روزمرگیِ کارش کسل‌اش کند. هر روز یک جوکی سر هم می‌کرد. مثلاً ظهرها که پیاپی شنیتسل دست ملت دانشجو می‌داد، هی می‌پرسید: «خوک مقدس با سس فلان؟» ملت هم تایید می‌کردند و غذایشان را می‌گرفتند. من معمولاً صبح‌ها سر می‌زدم و مرد معمولاً «کاپوچینوی ایرانی» برایم می‌ریخت. یک‌بار هم درآمد که دو تا ایرانی در خانه‌اش نگه داشته و در برابر نگاه حیرت‌زده‌ی من ادامه داد: «در آکواریوم» و در ادامه معلوم شد که در آکواریوم خانه‌اش دو تا میگوی خلیج فارس دارد! خانم دیگری هم همان‌جا همواره با استفهام تاکیدی چیزهایی را که معمولاً سفارش می‌دادم، یک دور تکرار می‌کرد یا پیش‌دستی می‌کرد و می‌گفت که تمام شده و ... عقب‌تر که بروم، یادم از بقالی کوچکی می‌افتد در محله‌ی سنگیِ بوشهر. پنج ماهی بیشتر آن‌جا زندگی نکردم. بقال اما هوایم را داشت. یک‌جور خوبی مهمان‌نواز بود. مثلاً حواسش بود که کدام ماست را دوست دارم و می‌گفت که فردا فلان ساعت می‌آورم، بیا ببر! شیرین بود مرد. قد کوتاهی داشت و شکمی برآمده و اسم رسمی‌اش در گفت‌و‌گوی خانگی ما «آقا تپله» بود. در مغازه‌اش مدتی هم آگهی تدریس خصوصی چسبانده بودم. وقتی هم که برای صدور گذرنامه به شهود محلی نیاز بود، آقا تپله در دکان را نیم ساعتی بست و با همان سرپایی‌های پشت دخل‌اش آمد تا سر میدان و شد شاهد ما. خلاصه که چیز غریبی است این آشنایی‌های سبک و یکی از حسرت‌هایی که رشد سوپرمارکت‌های بزرگ با تغییر و تناوب کارمندانش بر دل می‌گذارد، از دست رفتن همین خرده‌آشنایی‌هاست، همین تماس‌های ساده‌ی انسانی که رگه‌هایی از آن در فضای کنونی من هنوز هم حفظ شده، حسی از اتصال به انسان‌ها از خلال زندگی هرچه کمتر اتوماتیزه و احساس حضور شبکه‌ی رابطه و همدلی. حتا همین که مثلا‌ً سمارت فون نداشته باشی و اینترنت همه‌جا در دسترس‌ات نباشد و از آدم‌های محلی آدرس بپرسی و آن‌ها بایستند، از وقت‌شان برای غریبه‌ای که تو باشی، مایه بگذارند، توضیح دهند، لبخند بزنند، شوخی کنند و بگذرند. بله یکیش هم همین آدرس پرسیدن‌های گاه‌و‌بیگاه است با تمام ناکارآمدی‌اش. مهم این است که چیزی در زیرلایه جاندار می‌ماند و نفس می‌کشد و خب جان داشتن چیزی جز «همواره مفید و موثر و کارآ بودن» است. چیزی جز «معنی‌دار بودن» است. بعضی وقت‌ها حتا یک سلام ساده‌ی صبحگاهی است به یک رهگذر ناشناس... هه! ببین از کجا سر درآوردم: 

[زندگی شاید] ...
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر برمی‌دارد 
و به یک رهگذر دیگر 
با لبخندی بی‌معنی می‌گوید: صبح به خیر!» 

خودش است. جان داشتن را می‌گویم! همین چیز ساده که معنی نمی‌شود و به فایده تقلیل پیدا نمی‌کند. همین که فروغ در نبوغ‌اش به دو جمله گفته و من در پی‌اش با یک صفحه نوشتن دویده‌ام...

۱۳۹۴ مرداد ۱۱, یکشنبه

ما و فرانسه

می‌گوید: «از پاریس بیزارم!» یکی از دور و بری‌ها به خودش می‌افتد که: «وای چطور آخه... من که عاشق پاریس‌ام!» مرد استاد فلسفه است در کبک. این ترم مهمان بوده در فرانکفورت. می‌گوید که به دفعات ادای لهجه‌اش را درآورده‌اند. رفته توی مغازه و مثلاً با فرانسه‌ی کبک چیزی خواسته، فروشنده با تمسخر جمله‌اش تکرار کرده. یا این که او حرف زده، فروشنده در ادامه با دستیاری کسی با لهجه‌‌ی او که مشتری باشد، حرف زده و مشابه این اتفاق چندین و چند بار تکرار شده. زن جوان آلمانی خیلی احساساتی دوباره می‌گوید: «وای ولی پاریس خیلی زیباست! مثلاً فکر کن به نوتردام...» دیگری می‌زند توی پرش که نه فلانی، این که دیگر خیلی کلیشه است. من از این می‌گویم که شهر زیباست و پر از تاریخ و تجربه ولی خب از این نخوت پاریسی‌ها هم زیاد شنیده‌ایم و احتمالاً آدم در همزبانی تجربیات ملموس‌تری دارد. بعد از کلیشه‌ی فرانسه می‌گویم. از چسباندن پاریس و فرانسه به چیزهای گوگولی. از این که بخارست بیش از این که بخارست باشد، «پاریسِ شرق» است و به قول بچه‌های اروپای شرقی همه شهرهای خوب و مهم شرق «پاریس شرق»اند. از این که یکی از رستوران‌های ایرانی فرانکفورت در توصیف خودش این جمله‌ی به‌زعم من تحقیرآمیز را نوشته که «آشپزخانه‌ی ایرانی فرانسه‌ی شرق است» و استدلال کرده که نه خیلی تند است و نه خیلی سیر در پخت‌و‌پز مصرف می‌کند. بیشتر نمی‌گویم. نمی‌گویم که به نظرم می‌رسد که با شدت‌ها ـ یعنی به‌حساب با هم‌منطقه‌ای‌ها ـ مرزبندی کرده که «غذای ما ادویه‌بندی‌اش ملایم است» و خیلی تند و پرادویه نیست. نمی‌گویم که این شکل از هویت‌سازی رسماً حال مرا به هم می‌زند: هویت‌طلبی در عین حس بی‌هویتی و آن هم از خلال خود را کَندن از نزدیک‌ترها که احتمالاً «اَه اَه!» هستند و چسباندن به مثلاً فرانسه که اوج رومانس و لطافت است و همه‌ی چیزهای خوب را تداعی می‌کند. این «لطیف و قشنگ و ظریف» هم طوری مثبت‌ جلوه داده می‌شوند که انگار یک جایی از ازل «تنها» ‌ارزش‌های انکارنشدنی بوده‌اند و از قضا به چند تا چیز مشخص مثل زبان فرانسه و زبان فارسی هم چسبیده‌اند. و بعد یادآوری صحنه‌های متعدد قرار گرفتن میان جمعی کوچک یا بزرگ از دوستان ایرانی ـ غیرایرانی که هموطن عزیزی می‌خواهد خیلی با ایهام بگوید که فارسی مثل عربی و ترکی زمخت و گوش‌خراش نیست. فارسی «فرق» دارد و «لطیف» است و خیلی‌ها می‌گویند مثل «فرانسه» است و ... مدتی است البته که کمتر حرص می‌خورم و تلاش می‌کنم نقش بازی کنم، سکان بحث را به دست بگیرم و کشتی را بکشم کنار ساحل. خیلی خونسرد از تفاوت مخرج حروف در عربی و فارسی می‌گویم و این که حروف حلقی در زبان عربی بیشترند و در فارسی مخرج حروف داخل حفره‌ی دهانی است و از همه‌ی این‌ها گذشته این حس‌های بی‌واسطه به زبان‌ها و این توصیف به «ظریف» و «لطیف» و ... خیلی نسبی است و محصول عادت و خلاصه سطحی‌تر از این حرف‌هاست و باید رهایش کرد. گاهی دوستانی هم به کمک می‌آیند و خلاصه توفیق داشته باشیم، می‌رسیم کنار اسکله و همه می‌توانیم پیاده شویم...

۱۳۹۴ مرداد ۹, جمعه

سه نامه از ونسان ون‌گوگ به برادرش تئو

این هم مجموعه‌ی دو ترجمه‌ی قبلی از نامه‌های ون‌گوگ به همراه یک نامه‌ی تازه که در پروبلماتیکا منتشر شده:
http://problematicaa.com/vangogh/

۱۳۹۴ مرداد ۵, دوشنبه

نان، کمی دود و شراب و کار و کار و کار

کوتاه باز هم از سری نامه‌های ون‌گوگ به برادرش تئو:
شكرِ خدا معده‌ام دوباره آن‌قدر بهبود یافته که توانستم سه هفته با نان سوخاری ملوان‌ها*، شیر و تخم مرغ زندگی کنم. حرارت دلپذیر نیروهای مرا به من بازپس می‌دهد و این فکر عاقلانه‌ای بود که به جنوب آمدم، به جایی که بیماری هنوز درمان‌پذیر بود. حالا قدرِ دیگر مردم سالم هستم، چیزی که کاملاً به‌ندرت، مثلاً در نونِن، درباره‌ی خودم می‌توانستم بگویم. این به‌تنهایی بسیار شادی‌بخش است (میان بقیه‌ی مردم [که هستم] عمله‌های در حال اعتصاب، کارهای قدیمی تانگه‌، کارهای قدیمی میله و دهقانان را می‌فهمم).
کسی که سالم است، باید بتواند با یک تکه نان زندگی کند و در عین حال تمامِ روز کار کند. در حد يك پيپ تنباکو و چند جرعه در همراهی‌اش هم بايد به او بسازد، که بدون این‌ها اصلاً نمی‌شود. و بعدش هنوز هم برای ستاره‌ها و آسمان بی‌انتها احساس داشته باشد. آن‌ وقت مایه‌‌ی شادی است زندگی کردن! ـ

* نان سوخاری خشک و قابل نگهداری (که به عنوان منبع آهن در کشتی‌ها برای حالت‌های اضطرار ذخیره و نگهداری می‌شده!)

۱۳۹۴ تیر ۳۱, چهارشنبه

تنها این انتخاب را دارم

از نامه‌های ونسان ون‌گوگ به برادرش تئو (ترجمه از متن آلمانی)*

واقعاً مایه‌ی تاسف است که نقاشی‌های بسیار اندکی از مردم فقیر در پاریس وجود دارد. گمان می‌کنم که دهقانِ من در کنار لوترکِ تو خیلی خوب از پس خودش برمی‌آید. حتا مجیزِ خودم را می‌گویم که از خلال این کنتراست شدید، باید که [کارِ] لوترک ظریف‌تر به نظر برسد، حال آن که نقاشی من در این همسایگی شگفت‌ فقط بُرد می‌کند، چرا که آن‌چه آفتابی، سوخته و آسیب‌دیده است، خورشید داغ و هوای آزاد، در مجاورتِ پودر برنج و آرایش شیک قدرتمندتر سخن خواهد گفت. چه بد که ذوقِ پاریسی‌ها برای چیزهای صمیمانه این‌قدر اندک است، مثلاً برای کارهای مونتیچلی.
می‌دانم که نباید جرات را از دست داد، با این دلیل که اتوپیاها به حقیقت نمی‌پیوندند. فقط حس می‌کنم که تمام آن‌چه در پاریس آموختم، هیچ می‌شود و من از نو به چیزی بازمی‌گردم، که روی زمین و پیش از آشنایی‌ام با امپرسیونیست‌ها به نظرم درست رسیده بود. اصلاً شگفت‌زده‌ام نمی‌کند اگر امپرسیونیست‌ها در مدت زمان کوتاهی کارهای بسیاری از مرا، که بیشتر تحت تاثیر دلاکروا بوده‌اند تا خود آن‌ها، کنار گذاشته باشند. چرا که به جای آن که درست چیزی را تصویر کنم که در برابرم می‌بینم، خودسرانه با رنگ کار می‌کنم. می‌خواهم بیش از هرچیز به بیانی قوی دست پیدا کنم. بیا تئوری را کنار بگذاریم، بیشتر مایلم که منظورم را برایت با مثال روشن کنم.‌
فکر کن که من یک دوست هنرمند را نقاشی کنم، هنرمندی که رویاهای بزرگی دارد، که همان‌طور که بلبل آواز می‌‌خواند، کار می‌کند، چون مطابق طبیعت‌اش است.
این مرد بناست که بلوند باشد. مایلم تمام محبتی را که به او حس می‌کنم درون این تصویر نقاشی کنم. نخست همان‌طور که هست نقاشی‌اش می‌کنم، تا حد امکان صادقانه، اما این تازه اول کار است. نقاشی هنوز تمام نشده. حالا به‌دلخواه رنگ‌آمیزی را شروع می‌کنم. در بلوندی موها اغراق می‌کنم، نارنجی، کروم و زرد لیموییِ مات را انتخاب می‌کنم. پشت سر ـ به‌جای دیوار پیش‌ پا‌ افتاده‌ی اتاق ـ نامتناهی را می‌کشم. پس‌زمینه‌ای ساده می‌سازم از غنی‌ترین آبی، آن‌ اندازه که پالت رنگ جواب می‌دهد. در این ترکیب ساده سر بلوند روشن بر پس‌زمینه‌ی غنی آبی‌رنگ رازآمیز جلوه می‌کند مانند ستاره‌ای در تاریکی ا‌ِتِر.
پرتره‌ی دهقان را هم مشابه همین پیش برده‌ام. این‌جا باید جوانی را تصور کرد در خورشید تفته‌ی ظهرگاه در میانه‌ی برداشت [محصول]. از این‌ رو این نارنجی شعله‌ور مانند آهنی به‌سرخی تفته، از این رو سایه‌های درخشنده چونان که طلای کهنه. آه، دوست عزیز، تماشاگران در این بزرگ‌نمایی تنها کاریکاتور خواهند دید. اما برای ما چه اهمیتی دارد؟ ما زمین و ژرمینال را خوانده‌ایم و وقتی دهقانی را می‌کشیم، می‌خواهیم نشان دهیم که این خوانده‌ها گوشت و خونِ ما شده‌اند. 
من تنها اين انتخاب را دارم كه نقاش خوب یا نقاش بدی باشم. من اولی را انتخاب می‌کنم.

* نامه‌های ونسان ون‌گوگ (ترجمه به آلمانى از مارگارته ماوتنر). ويراست هفتم، انتشارات برونو كاسيرر: برلين ١٩٢٠، ص ٤٢-٤٤.


۱۳۹۴ تیر ۲۲, دوشنبه

عطر

عطرها حس‌ها را با خود می‌وزانند. غوطه‌ور می‌شوی یک‌باره در حضور عمه‌ی سال‌های جوانی‌ که با لاک پوست پیازی‌اش، چاق، زیبا و سرزنده برابرت جولان می‌دهد. یا که چیزی از طلب، از حرارتِ دوست داشتن جاری می‌شود، آن هم به عبور غریبه‌ای با بوی ادوکلن‌ِ نخستین معشوق‌ها ... و یا دویدن حسی غریب، ملغمه‌ای از ناامنی، بهت و شرم در اعصاب‌‌ات بی آن که پای گریزی باقی بماند. و بعد ظاهر شدنِ مرد نقاش‌ ـ‌ مجسمه‌ساز شصت‌ساله که با موهای دم‌اسبی‌اش سر می‌رسد و شکم برآمده‌اش را به کمرگاهِ ساده‌لوحیِ دیرپایِ بیست‌ سالگی‌‌ات مماس می‌کند. و بعد به‌هنرمندی اعتماد‌ برانگیزی تصویر تابلوهایی از بدن‌هایی متکثر، سایه‌روشن و عریان را برای‌ات شرح می‌دهد: بدن‌هایی زنانه و بی‌صورت که در اوج به هم می‌پیوندند و در هم یکی می‌شوند، کارهایی از آتلیه‌‌ای در فلورانس‌ که بعضاً در گوشه‌هایی از موزه‌های جهان آویزان‌اند. و بعد از روی شعرِ آلبوم نقاشی به‌گرمی می‌خواند که: «مه مقبول کیجا بِرو، الان برو، ته دیمه بلاره...» و همان‌طور که طبع لطیف هنرمندانه‌اش را در فضا منتشر می‌کند، خیلی طبیعی دست‌ می‌برد و با مچ پای‌ات بازی می‌کند و هرچه‌ جمع‌تر بنشینی، هرچه بیشتر فاصله بگیری،‌ بیشتر شبیه‌ِ یکی از زنان عریان تابلوی نقاشی می‌شوی که در سایه‌روشن سرخی با هزارانی دیگر در گسست و پیوست‌اند.

۱۳۹۴ خرداد ۳۱, یکشنبه

مجانینِ من

دیر رسیدم. خودم را سر ردیفی جا دادم و از قضا کنار دوست ژاپنی‌ام سر در آوردم. درس‌گفتارهای سه‌گانه‌ی آدورنو بود که «موسسه‌ی پژوهش اجتماعی» سالانه در فرانکفورت برگزار می‌کند. سه عصر متوالی از ۱۷.۳۰ تا ۱۹.۳۰ استادی مهمان از دانشگاه وین قرار بود درباره هنر پساپاپ(!) سخنرانی کند. دیشب آخرین جلسه بود. ساعت حدود ۱۸.۳۰ بود که پیرزنی با موهای سفیدِ بلند که تک‌دندان جلوی دهانش کمی حرف زدن‌اش را سخت‌فهم می‌کرد، خواست که بگذاریم برود داخل ردیف ما بنشیند. من و رفیق ‌ژاپنی در یک اقدام کم دردسرتر هرکدام یک صندلی به داخل خزیدیم و پیرزن نشست سر ردیف. دفتری هم باز کرد جلویش و گاه‌گداری از اسامی نامبرده که اکثراً هنرمندان صاحب سبک موزیک پاپ بودند نت برمی‌داشت. ارایه که تمام شد، اکسل هونت اداره جلسه را به دست گرفت و نوبت رسید به سوال و جواب‌ها. پیرزن از من پرسید که این کیست؟ آیا از انتشارات زورکامپ است؟ کمی بعدتر تلفن همراهش زنگ زد. دو سه تا که زنگ خورد، گوشی را برداشت و سرش را برد پایین و گفت که الان نمی‌تواند حرف بزند. بعداً زنگ می‌زند. البته فکر نکنید که این جملات را آرام گفت! استاد و غیراستاد از ۵-۶ ردیف جلوتر به کشف صاحب صدا به عقب برگشتند. بعد خنده‌ی خوب و سبکی سالن را فراگرفت. در ادامه هم پیرزن مدام دست‌هایش را به همراهی با دست‌های سخنران یا شاید در همراهی با گفتگویی درونی با سخنران در هوا پیچ و تاب می‌داد. یک‌جا هم با صدایی که در دایره‌ی دو سه نفر دور و برش قطعاً قابل شنیدن بود، گفت: «عجب مزخرفی!» رو به من که چیزی می‌پرسید، جلو دهانش را می‌گرفت، شاید برای شنیده نشدن صدایش. اما من بیشتر بر این گمانم که برای دیده نشدن بی‌دندانی‌اش...
آن دیگری هم بی‌دندان بود و در هاله در خانه‌ای مجاور خانه‌ی سابق‌مان زندگی می‌کرد. ذهن‌‌اش قدرتمند بود و جملات خوبی می‌بست و آدرس‌های جالبی می‌داد. خانه‌ی کناری گمانم آسایشگاهی برای بیماران روانی بی‌آزار بود. آزاد بودند برای خودشان. یکی‌شان دایم در کوچه به همه سلام می‌داد. از آن یکی پیاده‌رو عرض خیابان را طی می‌کرد و می‌آمد مخصوص به آدم سلام می‌داد و منتظر بود جواب بشنود. یکی هم قدبلند و تپل بود و چشم‌های کم‌حالتی داشت. همان دور و بر می‌ایستاد و گاهی سلام می‌کرد و با آدم دست می‌داد. یک بار هم از من اجازه گرفت که بغل‌ام کند. بعدش هم تشکر کرد... دوست کم‌دندان من اما می‌گفت که زبان و ادبیات آلمانی خوانده. یعنی آن روزها همکلاسی‌ام می‌شد انگار! هم آدرس دانشکده را می‌دانست و هم نام یکی از استادها را، با این که پنجاه سالی داشت گمانم. به بی‌دندانی‌اش هم اشاره کرد. گفت برای این است که من حرفش را خوب نفهمیدم. من هم جواب دادم که مشکل از زبان من است و نه دندان او! همان بار اول بعد از کلی معاشرت پرسید اسمم چیست و زنگ‌مان کدامست و اجازه گرفت که گاهی بیاید، زنگ بزند و احوالم را بپرسد. طبعاً نیامد هیچ‌وقت... یک شب اما وقتی مستانه و خندان برمی‌گشتیم طرف خانه و در حال جدا شدن از دیگر دوستان بودیم، یک‌هو پیدایش شد و با صورت جدی و چشمان هراسان آمد طرفم به این پرسش که آیا الکل نوشیده‌ام؟ از خندیدن‌ها به این استنباط رسیده بود و آمده بود به تحذیر از الکل. چیزی از ترس در چشم‌هایش بود. کنجکاو بودم بدانم چه خاطره‌ای در ذهنش بازخوانی شده! همراه ما راه افتاد به سمت خانه. ح کمی جلوتر می‌رفت. از من پرسید که آیا ح حسودی‌اش می‌شود که او دارد با من حرف می‌زند؟ سوال بامزه‌ای بود. سعی کردم توضیحی بدهم که دلخور نشود که چرا ح خیلی تحویلش نمی‌گیرد. میانه‌ی صحبت به بالاترین طبقه‌ی خانه‌ای اشاره کرد و گفت که فردا قرار است برود آن‌جا دندان‌هایش را درست کنند. مدام بازمی‌گشت به دندان‌ها. انگار خیلی رنج‌اش می‌دادند.

‌ و آخرین کسی که در خاطرم زنده است، مردی بود که روبه‌روی کتابخانه‌ی شهر استکهلم، مقابل باغچه‌ای روی سکو ایستاده بود و داشت برای یکی از معدود رزهای باغچه که هم‌ارتفاع صورت‌اش بود، با تکان سر و دست و جمع و باز کردن انگشت‌ها موضوعی را با جدیت و به‌تفصیل توضیح می‌داد. صدایش را از طرف دیگر خیابان نمی‌شنیدم. با نگاهم اما دقایقی مکالمه‌ی شگفت‌اش را دنبال کردم.

۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

بار خود را بستم/ رفتم از شهرِ خیالات سبک بیرون*

قطار سوت‌های آخرش است. قلب‌ام می‌افتد به شماره. در چشم‌هاشان نگاه می‌کنم که گوی‌هایی هستند از رنگ و شیشه. مایعی مدام دارد از من می‌رود. مایعی که بوی خون می‌دهد و می‌دانم که این بار سر بازایستادن ندارد. پیش از آن که برابرِ این گوی‌هایِ تماشا بر زمین بیافتم، باید بروم. این قطار به سویی می‌رود به هر حال. دست‌های یخ‌زده‌شان را فشار می‌دهم. با همان خونی که هنوز جاریست. راه می‌افتم و به پله‌ها نرسیده، از میان پاهایم شره می‌کنم و می‌ریزم روی سکوی قطار. می‌خواهم بمانم انگار... دست‌هایم را به میله‌ی درِ واگن می‌گیرم. مرد بلیت‌ را کنترل می‌کند. دنباله‌ی خونین‌ام را روی پله‌ها می‌کشم و بالا می‌روم. کنار اولین دیوار سرد می‌نشینم در خونِ خودم. صحنه‌ی آشنایی است. او هم رد خون‌اش تا هفته‌ها روی پله‌ها بود. به‌زودی کسی پیدا می‌شود که دُمِ خیالِ خونین مرا هم از من جدا کند. اگرنه هم جایی در مرز طبیعی درد و خشکیدگی خودم دُم‌ را به دندان می‌کنم.

*سپهری

۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه

راهزنی

قدرِ خودت را که ندانی، جایی به ثمنِ بخس فروخته می‌شوی. و فلاکت آن‌جاست که در لحظات پیوند و دلبستگی‌ات برای فروش بگذارندت... فضیلتی، قدرتی یا استعدادی اگر در وجودت سراغ داری، باید قسمی نخوت هم داشته باشی. تمرینِ فروتنی چیزی جز تمرینِ مازوخیسم نیست. کمتر کسی پیدا می‌شود که دیوار کوتاه به دزدی ترغیبش نکند. جان و مالت به غارت می‌رود و عریان وسط کوچه رها می‌شوی و باد که از چهارسو بوزد، گه‌خوردن‌ هم دیگر به کارت نمی‌آید. دنیا مملو از کسانی است که مرز ستمگری‌شان را طرف مقابل تعریف می‌کند. همین است که زورشان بالاخره جایی به کسی می‌چربد. چون مترصد لحظه‌ای برای ستم هستند. در پی مجالی هستند برای ابراز قدرت. ترسناک‌ترش وقتی است که خودشان را کسی جایی لِه کرده باشد. آن وقت طلبِ انتقام از بدبختِ دیگری چندین و چند برابر می‌شود. تازه آدم هم که گیر نیاید، سگ و گربه که زیاد پیدا می‌شود. آن‌ها اصلاً برای همین آفریده‌ شده‌اند. برای این‌که ضربه‌گیر جوامع انسانی ما باشند در ناگزیرترین، در بی‌اخلاق‌ترین لحظات. در مراتب بعدی هم پوست درختان را نباید از نظر دور داشت و البته کل جهان بی‌جان و بی‌صدای آن بیرون را. نظیرِ مرد مکلنبورگی که حتا مرز شکست و پیروزی‌اش را ژرفای نگاهش به دنیای بیرون تعریف کند، کمیاب است. فقط از امثال او برمی‌آید که گران نفروشند خودشان را، که ارزان نخرند و ارزش داشته‌هاشان را از یاد نبرند. مابقی همه یک مشت راهزنیم که گردنه‌ی خودمان را هنوز پیدا نکرده‌ایم...

۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

در مکلنبورگ

درست یک سال پیش همین روزها بود. رفته بودیم به خانه‌ای ییلاقی در مکلنبورگ که از فقیرترین استان‌های آلمان یا شاید هم خودِ فقیرترین است. تازه آن هم روستایی بیست‌خانواری در مکلنبورگ. برنامه‌ی پنج‌روزه‌ی هگل‌خوانی بود با بچه‌های دانشگاه هاله. من هم خودم را بین‌شان جا داده بودم. سرآخر ۴۰ صفحه‌ای جلو آمدیم؛ از اواسط فصل آگاهی تا سر بخش «خدايگان و برده» در فصل خودآگاهیِ پدیدارشناسیِ روح. حاشیه‌ی برنامه شده بود گاه‌گداری شطرنج بازی کردن... صاحب‌خانه آدم شگفتی بود. گوشه‌ای از ذهن من مدام به تماشایش مشغول بود. مردی بود کوتاه‌قد با شکمی که همیشه ثانیه‌هایی جلوتر از سرش وارد اتاق می‌شد و بند شلواری که سینه‌‌ی پهن و کوتاهش را درنوردیده بود. موهایش جوگندمی بود و ریش انبوهی تا نزدیکی چشم‌های درشت‌اش روییده بود. شطرنج که بازی می‌کرد، شکمش به شکل جالبی فاصله‌‌ی بالاتنه و دست‌هایش را از لبه‌ی میز تنظیم می‌کرد. بطری آبجویش را مدام در فواصل حرکات تند و مطمئنی که به مهره‌ها می‌داد، بالا می‌انداخت. به فکر که فرو می‌رفت، زل می‌زد به زمینِ بازی و مدام سبیل انبوهی که لب‌ بالایی‌اش را می‌پوشاند، بین دو انگشت می‌گرفت و می‌سایید. کاسپاروفِ جمع اما دانشجوی دکترای فلسفه‌ی ۳۹ساله‌‌ای بود اهل گرجستان. از کلاس‌های سابق به‌خاطرش داشتم. حرف زدن بلند و پرهیجان‌اش که در روزهای اول ساینده‌ی اعصاب بود، روزهای بعد شده بود بخشی از شورمندی شخصیت‌اش، قسمی شیدایی‌ که در ترکیب خوبی با پرکاری و پرمحبت بودن‌اش معجون یکتایی می‌ساخت. از دیگر شطرنج‌بازانِ جمع یکی خودِ صاحبخانه بود. یکی استاد عزیزمان که از هاله همراه‌مان آمده بود و دیگری دانشجوی ۲۵ساله‌ای بود از اهالی بایرن که به هاله آمده بود تا فوق‌لیسانس دورشته‌ای فلسفه و ریاضی بخواند. زمانی در مدرسه مقام‌هایی هم در شطرنج کسب کرده بود. یکی دیگر از دانشجویان دکتری هم بازی می‌کرد. من هم بازی می‌کردم.
خانه‌ی درندشتی بود. کف و پلکان‌اش از چوب بود، چنان که بالا رفتن‌ ازشان تا اتاق خواب‌ بی‌صدا ممکن نبود. پنجره‌های کهنه‌ی چوبی به باغ اطراف باز می‌شد و آشپزخانه‌ پر از وسیله بود و پر از ظروف رنگارنگ سفال... مرد سابق در هاله زندگی کرده بود. همان‌جا کشاورزی خوانده بود و بعدتر تعدادی از همکلاسی‌های سابقش را راه انداخته بود و با هم آمده‌ بودند مکلنبورگ که زندگی بسازند، که با خودشان زندگی بیاورند. گمانم چند سالی بعد از دیوار آمده بودند. یعنی درست همان روزهایی که همه در کار گریختن به غرب بودند. از کارهایشان تعریف می‌کرد. از ساختار پویایی که به‌مرور شکل داده بودند. از کشاورزی، دامداری و سفالگری‌شان. از برنامه‌شان برای شکل‌دادن به یک مزرعه‌ی اکولوژیک که از نظر انرژی مستقل باشد و پول جذب منطقه کند. از این که بخشی از پول را خودشان سرمایه‌گذاری کنند بخشی را یک شرکت سرمایه‌گذار بزرگ‌تر خارج از منطقه. از این که در خانه‌اش هفتگی همه‌ی ده جمع می‌شدند و از شکل کمون‌گونه‌ی زندگی‌شان ... برای من نمودِ زندگی بود. نمود که چه عرض کنم خودِ زندگی بود در معنایی از جنبندگی و بی‌سکونی و امیدواری؛ اراده‌‌ای بود معطوف به عمل. از همان خانه‌ی روستایی تله‌کنفرانس هم با همدستان پرو‌ژه‌هایش برگزار می‌کرد و زیر‌ِ ظاهر دهقانی‌اش سر پرسودایی داشت. من و کاسپاروف کلی سر پروژه‌هایش سوال‌پیچش کردیم. هر دو هی امکان‌پذیری کارها را در شرایط کشور خودمان می‌سنجیدیم. کاسپاروف می‌گفت که نمی‌شود! که صنف و فلان در دیار او به هم نمی‌رسد و ساختار پایدار خودگردانی شکل نمی‌گیرد. صاحب‌خانه اما مشکوک بود. مدام می‌گفت که باید شروع کرد. باید عمل کرد! و خوب خودش کرده بود دیگر. خودش هم خلافِ جهت آب شنا کرده بود. با کاسپاروف شطرنج بازی می‌کرد. یک بار هم توانست کاسپاروف را ببرد. شب یکی به آخر مانده خواستم که به من هم افتخار بدهد و باهام بازی کند. نشستیم سر میز. کمی به نیمه‌شب مانده بود. پشت سرش دانشجوی دکتری همراه دختری از اهالی جنوب آلمان درباره‌ی روابط انسانی و عشق بحث می‌کردند. دیرتر کاسپاروف هم آمد و ایستاد کنارشان. اوایل حرف‌ها را کمی می‌شنیدم و روند بازی‌مان کند بود. از جایی اما فقط طنین صدای هیجان‌زده‌ی کاسپاروف را می‌شنیدم و لحن نصیحت‌وار آن دو را. یکی دو جا حرکتم خوب بود. شاهِ صاحب‌خانه را گوشه‌ای از زمین گیر انداخته بودم. به چشمش بامهارت رسید. مجبور شد شاهش را حرکت دهد. یک امکان هم بیشتر نداشت. بعد اما بازی کشدار شد. مهره‌های زیادی از دست دادیم. صاحب‌خانه هم بی‌قرار می‌نمود. انگار که صحبت پس‌زمینه پریشانش کرده بود. چند بار گفتم بی‌خیالش شویم، خسته‌اید و فلان. رضایت نداد. سرانجام حوالی چهار و نیم صبح به‌شکل غیرمترقبه‌ای بازی کشدار را بردم. با هم دست دادیم و صاحب‌خانه به سمت آن دو برگشت و گفت که چه‌اندازه حرف‌ها و حس و حال درگیر و افسرده‌ی کاسپاروف پریشان‌اش کرده. کمی بحث شد. من به لحن نصیحت‌وار آن دو اعتراض کردم. دیرتر به صاحب‌خانه گفتم: «قبول نیست. خسته بودین! جدی بازی نکردین.» همان‌طور که دست می‌داد، گفت: «نه، همان اول که گیر افتاد شاهم آن گوشه، باخت را به چشم دیدم!» شبیه این حرف را در بازی دیگری هم از دهانش شنیده بودم. برایم حرف غریبی بود. انگار در لحظاتی از بازی اندازه‌ی قدرت خودش و حریفش برایش آشکار می‌شد و از آن به بعد دیگر می‌دانست کجا ایستاده است، حتا اگر شواهد بیرونی عکسِ این می‌بود. یک‌جور بلندنظری در وجودش بود و تیزبینی خاصی برای دیدن لحظه‌ای که «از پرده برون افتد راز» و البته آمادگیِ پذیرش این راز. این قطعیت درونی وجودش را ناب می‌کرد، این بی‌نیازی‌اش از قطعیت‌های بیرونی. مرا محکم به خودش فشار داد که :«طبیعیه دیگه! بالاخره شطرنج از سرزمین شما میاد...» صبح جایی برای استادمان روایت می‌کرد که این دانشجویت دیشب توانسته‌ مرا ببرد. او هم شوخی می‌کرد که این‌ها از اثرات هگل است. هگل‌خوانیِ چندروزه ذهن‌‌ بچه‌ها را باز کرده... 

از همان روزها دلم می‌خواسته درباره‌اش بنویسم. در سالگرد دیدارمان فکر کردم که باید بنویسم. باید خاطره‌ی عزیزش را نشان دیگران هم بدهم. صادقانه‌تر این که در سفر این بارِ ایران، در تجربه‌ی غیرنادری از کوته‌نظری‌ها، بی‌عملی‌ها، حرص‌ها و تظاهر به چیزی بهتر از خود بودن‌ها یاد او هم کردم. دلم برای تجربه‌ی نابِ حضور سراپا زندگی‌اش تنگ شد و برای آن پذیرش عجیبی که از تایید بیرونی بی‌نیاز بود.

۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

همیشه در لحظاتی از تاریخ، بی‌گناهی خودِ گناه است

به عنوان پيش‌پرده(!) پیش از نمایش «انجیل به روایت متی» فیلم کوتاهی از پازولینی دیدیم به نام «داستان گل کاغذی» که یکی از پنج اپیزود فیلمی به نام «عشق و خشم» است که دو تا از اپیزودهای دیگرش را هم گدار و برتولوچی ساخته‌اند. ایده متعلق به دو روزنامه‌نگار کاتولیک بوده. قرار بوده اپیزودهای فیلم به موتیف‌ها و اصولی از انجیل بپردازند و اعتبارشان در روزگار کنونی. کارگردان‌های پروژه اما به کاتولیک بودن‌ شهره نبوده‌اند... پازولینی در اپیزود خودش تفسیر تازه‌ای دارد از موتیف درخت انجیر در انجیل. درخت انجیری که مسیح نفرینش می‌کند، چون میوه‌ای ندارد و درخت به این نفرین خشک می‌شود. پاراگراف زیر جملات درخشان پازولینی است که از آلمانی ترجمه می‌کنم. ناهشیاری و بی‌گناهی جمعی ما را هم در عرصه‌ی سیاست خوب خطاب می‌کند:
«لحظاتی در تاریخ هست، که نمی‌شود بی‌گناه یا بدون آگاهی بود؛ آگاه نبودن خود یعنی گناهکار بودن. و این‌گونه من نینتو [بازیگر نقش اصلی فیلم] را به بالا رفتن از ویا ناسیوناله [خیابانی در رم] واداشتم، و در حالی که نینتو بی هیچ فکری در سر و به‌تمامی بی‌گناه راه می‌رود، تصاویری از چیزهای مهم و خطرناکی که در جهان رخ می‌دهد، در سوی دیگر ویا ناسیوناله از کنار او عبور می‌کنند ـ چیزهایی که او به آن‌ها آگاه نیست، مانند جنگ ویتنام، روابط میان شرق و غرب و غیره. سایه‌هایی هستند که او را پشت سر می‌گذارند و او از آن‌ها هیچ نمی‌داند. آن‌گاه در لحظه‌ی معینی صدای خدا را می‌شنود که از میان تردد خیابان می‌‌آید. خدا مصرّانه به او یادآوری می‌کند که بیدار شود، که آگاه شود، اما او هم مانند درخت انجیر هیچ نمی‌فهمد، چون نابالغ است و بی‌گناه، و از این‌ رو خدا نفرینش می‌کند.»

۱۳۹۳ آذر ۱۸, سه‌شنبه

تاریخ

امروز سر کلاس «همدلی» متنی از ادیت شتاین در برنامه‌ی کار بود. استاد یک خانم آمریکایی‌ است که آلمانی خوب اما خیلی شمرده‌ای حرف می‌زند. کمی از بیوگرافی ادیت شتاین گفت با این فرض که خیلی‌ها حتما می‌دانیم. من اما چیزی نمی‌دانستم. شتاین ریشه‌ی یهودی داشته. سال ۱۹۱۶ در گوتینگن نزد هوسرل رساله‌ی دکتری‌اش را با عنوان «درباره‌ی مساله‌ی همدلی» می‌نویسد و گویا می‌شود دومین دکترِ زنِ آلمان. قبل‌اش چند سالی دستیار هوسرل بوده و هوسرل انگار جایی او را بهترین دانشجویش خوانده بوده. رساله هابیلیتاسیون‌اش را درباره‌ی «علیت روانشناختی» می‌نویسد که با وجود رتبه‌ی ممتاز دکتری‌اش در دانشگاه گوتینگن پذیرفته نمی‌شود. کوشش‌های دیگری هم می‌کند. اما زن‌بودنش در نهایت مانع راه یافتنش به تدریس دانشگاهی می‌شود. سرآخر می‌رود دنبال معلمی. ۱۹۲۲ تحت تاثیر عمیقی که از اتوبیوگرافی قدیسه ترزا فون آفالیا می‌گیرد، به کلیسای کاتولیک می‌پیوندد و در ادامه تا سال ۱۹۳۳ در موسسه‌ی کاتولیک آموزش علمی در مونستر تدریس می‌کند. از قرار معلوم ۱۹۳۳ با اعلام سراسری بایکوت فعالیت‌های مالی ‌ـ تجاری یهودی‌ها به پاپ هم نامه‌ای می‌نویسد و درخواست موضع‌گیری می‌کند. همان سال پیش از آن که به دلیل ریشه‌ی یهودی از کار در موسسه برکنار شود، خودش کنار می‌کشد و در ۴۲ سالگی به دیری در کلن می‌پیوندد. ۱۹۳۸ می‌پیوندد به دیری در هلند. اما رژیم نازی همین‌طور مثل سیل دنبالش روان است. در اوت ۱۹۴۲ بعد از اشغال هلند دستگیر می‌شود و به فاصله‌ی ۷ روز بعد در آشویتس در اتاق گاز کشته می‌شود... 
نمی‌دانم این که متن‌اش را خوانده بودم، کار را خراب کرد یا این که حضرت استاد با سرعت بالایی سرنوشت خانم فیلسوف مستعد را تعریف کرد و تبعیض در تنوعی از اشکال یک‌باره در فضا اوج گرفت و پیچید میان متنِ روانی که درباره‌ی «همدلی» نوشته بود! لب و لوچه‌ام آویزان شده بود و چشمانم باید که بهت‌زده بوده باشند. نمِ اشکی هم نشست در چشم‌هایم. اولین بار بود که یک قربانی آشویتس این اندازه نزدیک ایستاده بود...

***
در بسیاری از شهرهای آلمان مربع‌های برنزی کوچکی می‌بینی که جلو خانه‌ها در سنگفرش پیاده‌روها کار گذاشته شده. اسمشان Stolpersteine است. به فارسی می‌شود «سنگ‌هایِ سکندری». ایده‌ی هنرمندی آلمانی است که از قرار معلوم در همه‌ی اروپا فراگیر شده. رویش چند خط ساده نوشته که اینجا فلانی زندگی کرده، کار کرده، درس خوانده یا... بعد تاریخ تبعید شدن را نوشته یا فرار را و در نهایت شکل و زمان و مکان مرگ را. فقط خط اولش یک جمله‌ی کامل است. دیگر جمله‌ای بسته نمی‌شود. داده‌ها مقطع و ریزریز زیر هم می‌آیند: «این‌جا فلانی زندگی کرده/ تبعیدشده به تاریخِ .../ورود به اردوگاهِ... به تاریخِ .../ قتل به تاریخِ ...» مربع‌های فلزی در تقابل با کشتار جمعی در اتاق‌های صنعتی گاز، یادبودهای دست‌سازند. از کنارشان با همه‌ی انتقادهای موجود هنوز هم بی‌لرز نمی‌شود عبور کرد. گاهی برابر یک خانه ۴-۵ سنگ سکندری هست. یکی مادربزرگِ خانواده بوده. یکی کوچک‌ترین بچه. یکی جوانی بوده موقع فرار در رودخانه غرق شده. یکی تیر خورده. یکی خودکشی کرده و بقیه را هم سیل برده تا آشویتسی جایی که در کنار دیگران سازمان‌یافته بمیرند. همه چیز همین دور و بر رخ داده. حتا ساختمان اصلی دانشگاه IG-Farben-Haus که دانشکده‌های زبان، مذهب‌شناسی، مردم‌شناسی، ادبیات، فلسفه و ... را در خودش جای داده، در دوران نازی‌ها محل تحقیقات روی روغن و لاستیک و... بوده و گاز سمی «سیکلون ب» که در اتاق‌های گاز به‌کار رفته، تحت همراهی و حمایت همین شرکت تولید شده. ساختمان از سال ۹۶ شده دانشگاه گوته فرانکفورت و اسکلت آن بنا ما را در میان گرفته. لوح یادبودی در ورودی ساختمان کار گذاشته‌اند که نقل قول زیر در صدر آن نشسته:
«هیچ‌کس نمی‌تواند از تاریخ مردمش خارج شود. مجاز نیست و نباید که گذشته را به حال خود رها کنیم، زیرا که می‌تواند زنده شود و به هیاتِ اکنونی تازه دربیاید.» (ژان آمری ۱۹۷۵) 

۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

قطارنوشت (۷)

همان مسیر همیشگی به سمت ماینتس ‌‌ـ تابستان ۹۳

قطار لبریز از مسافر است. همهمه فضا را پر کرده. من اما برای خودم جای دیگری سیر می‌کنم. کنار پنجره نشسته‌ام. تکه‌کاغذی روی پایم است و مدادی و دارم چیزکی می‌نویسم. گاه‌گاهی از شیشه عبور می‌کنم، چرخی می‌زنم میان شاخ و برگ درختان، کمی اکسیژن در ذهن می‌انبارم و باز برمی‌گردم روی صندلی میان فوج جمعیت. از جایی اما دیگر نه صدایی هست و نه آدمیزادی... نیم‌صفحه‌ای نوشته‌ام. سر می‌گردانم در فضا. نگاه عجیب مردی که کنار در ایستاده توجهم را جلب می‌کند. ۳ـ۴ متری دورتر از من است. همسن و سال خودم به نظر می‌رسد. دو سه سالی بالا و پایین شاید. سر تا پا سیاه پوشیده و موهای بلند صافش را از وسط فرق باز کرده و پشت سر بسته. ریش بلندش را هم در سه چهار نقطه بافته. ندیده‌اش می‌گیرم. لحظاتی بعد اما باز نگاهش می‌کنم. این بار دوستانه‌تر و شاید کمی پرسش‌گر. لبخند ملایمی می زند. بعد یک‌باره دست‌هایش را دایره‌وار در فضای در دسترسش از هم باز می‌کند و نگاهش را می‌چرخانَد در واگن روی ازدحام جمعیت. بعد دست‌ها را پایین می‌آورد. یکی را دفتر می‌کند و با دیگری مثلا می‌نویسد و همزمان با چشم و ابرو پرسش‌گرانه به من اشاره می‌کند. ابروهایم می‌رود به نشانه‌ی «چه می‌دانم دیگر!» بالا و می‌خندم. همه چیز انگار یک فیلم‌ صامت یک دقیقه‌ای است یا یک دور بازی پانتومیم.
بیست دقیقه بعد که به ایستگاه می‌رسیم، از فاصله‌ی ۲۰ـ۳۰ سانتیِ همدیگر از قطار پیاده می‌شویم، بی آن که سعی کنیم روی سکوتِ بازی با خداحافظی یا لوس‌بازیِ دیگری خش بیندازیم!

۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

مطبخ‌نوشت (۱)


فلفل‌دلمه‌ای‌ها بی‌صداترین موجودات عالمند. این‌طور که کاکلشان را می‌کنی و دل و روده‌شان را می‌کشی بیرون و بعد ریزریزشان می‌کنی و جیک‌شان درنمی‌آید... و این کار کردن در مرز نباتات هم شاید از کم‌آزارترین کارها باشد. در آشپزخانه که کار کنی، ایستاده‌ای کف هرم انسانیِ ستم. از مدیر رستوران و مدیران سالن و آشپزخانه بگیر و برس به پیشخدمت‌ها و کارکنان آشپزخانه. سفارش‌ها می‌رسد به آشپزخانه و پیشخدمت‌ها گه‌گاه می‌آیند و در چارچوب همان سیستمِ «از کارگر به کارگر» غر می‌زنند که: «یه ربع شد دیگه! چی کار دارین می‌کنین آخه؟» و پیش می‌آید گاهی که حجم خستگی و دلخوری‌شان را که از کنار و گوشه‌ی رستوران جمع کرده‌اند، بیاورند و مثل باری از سبزیجات پوسیده در فضای چندمتری آشپزخانه خالی کنند. کارگر آشپزخانه که باشی اما زیر دستت هیچ موجود انسانی دیگری نایستاده. یک جور وضعیت مرزی است. زیر دستت فقط یک مشت ماشین ساده است و گوجه و سوسیس و پنیر و سایر مخلفات. دست بالا می‌توانی سر فلفل‌دلمه‌ای را خشن‌تر از تنش جدا کنی و حرارت گریل را ببری بالا که پنیر‌ها و گوشت‌ها به جز و ولز بیشتری بیفتند یا که ترق و تورق ظرف‌ها را دربیاوری. کس دیگری را اما نمی‌توانی به کار تندتر واداری. شاید هم از همین کمبود است، همین کمبود‌ِ ستم‌مایه‌ی کار، که به محض این که کسی مسوول موقت آشپزخانه می‌شود یا حس می‌کند تجربه‌ی بیشتری از دیگران دارد، می‌افتد در دام همان لطیفه‌ی معروف آفتابه‌! البته متاسفانه کسی آن‌جا لطیفه را نمی‌شناسد و خودش را از بالا نگاه نمی‌کند که ببیند چطور هویتش می‌چسبد به بدنه‌ی آفتابه و با هر دستور بی‌جایی که می‌دهد، در فضای مستراح مجازی تاب می‌خورد. در تلاش اسفناکی که می‌کند تا با انکار حضور در موقعیت مرزیِ جاندار-بی‌جان، ساختار قدرت تازه‌ای از رابطه‌ی جاندار-جاندار شکل دهد!


۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

با من از دریا بگو ـ تقدیم به مادران خاوران



در حواشی اکران فیلم «با من از دریا بگو» در اوکوهاوس فرانکفورت. جمعه ۲۹ اوت ۲۰۱۴

جمعیت از قرار معلوم عمدتا از فعالان سیاسی زمان انقلاب و زندانیان سیاسی اوایل انقلاب تشکیل شده. همه همدیگر را می‌شناسند. من اما جز یک دوست قدیمی عمو که تصادفا میان جمعیت می‌بینمش کسی را نمی‌شناسم. نام نسیم خاکسار را هم از عمو شنیده‌ام. او و رضا علامه‌زاده تنها چهره‌هایی هستند که نیاز به معرفی ندارند و البته پرستو فروهر که دیرتر کسی میان جمعیت نشانم می‌دهد. کم‌سن‌تر از خودم تنها یک نفر به چشمم خورد... و حالا فیلم تمام شده و ما باز به سالن برگشته‌ایم. گوش می‌دهیم به نسیم خاکسار و بعد پرسش و پاسخ شروع می‌شود. یک سلسله سوال انگشت می‌گذارند روی نگفته‌های سیاسی: این که چرا مثلا از کشته‌شدگان سال شصت کم گفته شد و چرا نامی از سرکوب کردستان و ترکمن‌صحرا به میان نیامد! چند نفر فشار می‌آورند روی حضور علی کشتگر و روی این که چرا فقط به چند فرد مشخص تریبون داده شده. انگار همه انتظار دارند که فیلم آن‌ها را هم نمایندگی کرده باشد. انگار فیلم‌ساز وظیفه داشته همه‌ی یک دوره‌ی تاریخی را بپوشاند. به نظر من این‌طور رسید که ساختار مستندـ‌‌فانتزی فیلم که در واقع کشش و جذابیت ساختاریش هم در همان نهفته است، چنین انتظارهایی را شکل می‌دهد. فیلم بخش‌های مستند زیادی دارد، از تصاویر تاریخی و فیلم دادگاه لاهه گرفته تا مصاحبه با شخصیت‌های سیاسی که سمت‌هایی در اوایل انقلاب داشته‌اند، از علی کشتگر به عنوان سخنگوی فداییان در سال‌های انقلاب و محسن یلفانی از اعضای کانون نویسندگان تا یکی از اعضای سفارت تسخیر شده‌ی آمریکا که نه ماه متعاقبش در انفرادی به سر برده‌ بوده و روزنامه‌نگار فرانسوی که از روزهای خمینی در نوفل‌لوشاتو می‌گوید. از آن سو هم حضور آذر آل‌کنعان که از خاطرات زندانش می‌گوید و در جایی حلقه‌ی اتصال قسمت مستند را به قسمت خیالی فیلم شکل می‌دهد. قسمت خیالی در روایتی با صدای رویا‌ پیش می‌رود و از داستان او و دختر خیالیش دریا می‌گوید. خاطرات زندان رویا در یک سری نقاشی صامت و متحرک نمایش داده‌ می‌شود و دخترش دریا موجودی حقیقی است انگار که در زمان حال حرکت می‌کند و فضاهایی از تاریخ را تسخیر می‌کند و از آن‌ها شاید به سبک مادر تصویرگرش رویا طرحی و یادداشتی برمی‌دارد...
کارگردان تاکید می‌کند که فیلم را برای مخاطب جوان داخل ایران ساخته‌است. برای کسی که از روند این ماجرا چیزی ندیده و حس نکرده. ابراز خوشحالی می‌کند که فیلم فردا (که بشود دیروز) قرار است متعاقب مصاحبه‌ای با خودش از صدای آمریکا پخش شود و می‌گوید اگر این برنامه در پیش نبود، دو سال زحمتش به هیچ می‌شد. من شاید آخرین سوال‌کننده‌ی جلسه باشم. می‌گویم که از قرار معلوم فیلم را برای مثلا من و ده سال جوان‌تر از من‌ها ساخته (جا داشت می‌گفتم ۱۰-۲۰ سال جوان‌تر از من‌ها!). تشکر می‌کنم از این که درباره‌ی بهاییان و درباره‌ی جنبش‌ها و سرکوب‌ها فیلم ساخته و این که طنینی داده به صداهای سرکوب‌شده و گمشده و تاکید می‌کنم که هنوز هیچ‌کدام از فیلم‌های دیگرش را ندیده‌ام. نظرم این است که فیلم علامه‌زاده کمتر از انتظاری که ایجاد کرده بود به ۶۷ می‌پرداخت. تلاش کرده‌بود که سیر کشتار ۶۷‌‌ را در وقایع سیاسی سال‌های پیش جست‌وجو کند و این سیر را به‌نسبت خوب ترسیم کرده بود. اما به مسایل زیادی پرداخته بود و شاید می‌شد به‌جایش تاکید روی ۶۷ را بیشتر کند. فیلم اشاره‌ی مبسوطی دارد به اشغال سفارت آمریکا و زمان نسبتا زیادی به خاطرات مرد آمریکایی می‌گذرد که گروگان گرفته شده. می‌گویم که اگر فیلم را برای مخاطبان جوان داخل ایران ساخته، گمانم بیان ماجرای سفارت گشودن زاویه‌ی پنهانی نیست و حتا خود دیواربالاروندگان هم ماجرا را نقد کرده‌اند و خلاصه این نسل به‌اصطلاح جوان‌تر آن‌قدرها هم در این زمینه کم‌اطلاع به نظر نمی‌رسند. نظرم این است که شاید می‌شد خود وقایع ۶۷ را تراژیک‌تر و پررنگ‌تر کرد و سرآخر می‌گویم که آن‌قدرها که انتظار داشتم از خودِ ۶۷ ندیدم و فیلم آن‌قدر که فکر می‌کردم ضربه‌زننده نبود... نمی‌دانم! شاید توقع زیادی است. شاید از این می‌آید که من این جملات هانکه را عمیقا قبول دارم که: «من تلاش می‌کنم داستانی را که تعریف می‌کنم، تا حد ممکن شدید تعریف کنم. فیلم‌ها باید روی تماشاگر تاثیر بگذارند... هنر دراماتیک به کشمکش زنده است. من این را واقعا جدی می‌گیرم. اگر جز این باشد، فیلم‌ها تنها موجی می‌سازند و عبور می‌کنند. این می‌تواند برای بیننده دو ساعت خوشایند به وجود بیاورد، اما من خودم همیشه می‌خواهم فیلمی ببینم یا کتاب‌هایی بخوانم که کمی مردّدم کنند. چون تنها چنین چیز‌هایی می‌توانند مرا به‌پیش ببرند.» فیلم البته اصلا دو ساعتی «خوشایند» نیست. زخم‌های زیادی می زند و در فریم‌های مخلتفی که برای بیان انتخاب می‌کند، در ترکیب پیچیده‌ی خیال و واقعیتش، یک و نیم ساعت پرکششی را شکل می‌دهد. ضربه‌اش اما چندان کاری نیست... کارگردان در پاسخ تاکید می‌کند که داده‌ی چندانی در دست نیست، که ساخت فیلم را درست به همین دلیل مدام به تعویق انداخته. این ضربه زدن و البته اطلاع‌رسانی هم به آن مفهوم برنامه‌‌اش نبوده. می‌بینم که جایی هم در مصاحبه‌اش با بی‌بی‌سی فارسی گفته که: «تصور این‌که این فیلم به زودی از یک کانال تلویزیونی برای ایران پخش بشود و بعد تصور این‌که مادرهایی که بچه هایشان توی آن فجایع کشته شده‌ اند این فیلم را ببینند و حسی که آنها خواهند داشت آن قدر برای من رضایت‌بخش است که باقی چیزها دیگر واقعا برایم بی اهمیت می‌شود حین صحبتم اما جایی که می‌گویم فیلم آن‌قدرها تکانم نداد، زنی در انتهای ردیف صدایش را بلند می‌کند که: «برای کسانی که از نزدیک تجربه داشته‌اند، تکان‌دهنده بود». جمله‌اش گمانم قرار است ردی از تایید و تشویق فیلم بیندازد روی لحن انتقادی من. می‌گذرد... جلسه که تمام می‌شود، جایی در راهرو زن می‌آید به عذرخواهی که: «خانوم ببخش که من میون حرفت این‌طوری گفتم هاو من پاسخم چیزی است در این مایه که«خوب چه اشکالی داره! نظرتون بود دیگه. به‌هرحال فضای دور و بر من کمتر سیاسی بوده و من اون فضا رو در زمان خودش از نزدیک حس نکردم و تفاوت نگاهه و ... » کسانی می‌آیند میان حرف‌ها و می‌روند. در ادامه با آن خانم و چند نفر دیگر می‌ایستیم منتظر قطار. کنار قطار من از این می‌گویم که سال‌هایی از زندگیم خیلی کم‌سیاسی گذشته. زن می‌گوید که حق‌مان است که زندگی‌مان را بکنیم. من می‌گویم که دغدغه‌ی سیاست داشتن مساله‌ی مهمی است و من هم باید بیش از این‌ها جهت‌گیری می‌داشتم و خیلی بیشتر از این درگیر می‌بودم. از «نسل من» چیزی نمی‌گویم. چون در همان نسل خیلی‌ها درگیرتر از من زندگی کرده‌اند. زن از سحر دلیجانی می‌گوید و از کتابش. ستایشش می‌کند که از آن دوران نوشته و این خطر را به جان خریده که دیگر نتواند به ایران سفر کندبعد از کمبود جزییات و مستندات کشتار زندانیان ۶۷ می‌گوید و من باز فکر می‌کنم با توجه به شرایط شاید نسبت به فیلم خیلی پرتوقع بوده‌ام. زن تعریف می‌کند که چطور دست هرکس یک تکه کاغذ سفید داده‌اند با اسم برادری، پدری، خواهری و با نوشته‌ای رویش که «علت مرگ: طبیعی». که چطور دست کسی به جایی بند نبوده. من می‌گویم که: «ای جانم! شما خودتان از نزدیک دیده‌اید این سندها را...» انگار با این حرف نزدیکش کرده‌ام  به خروج از روایت‌گری دور و مجرد: «آره خوب! من آخه شوهرم اونجا بود...» و پرده‌ی اشک آرام روی چشم‌هاش کشیده می‌شود. خودش را اما کماکان محکم گرفته. در آغوش می‌گیرمش. فشارش می‌دهم به خودم یا شاید درست‌ترش این باشد که بگویم خودم را به او فشار می‌دهم. ردی از خراش می‌گیرم در جانم: «اون‌وقت از من عذر هم می‌خوای که وسط حرفم گفتی خیلی هم تاثیر‌گذار بود فیلم؟نمی‌فهمم کی و چطور ضمیرهایم «تو» می‌شوند. سوار قطار که می‌شویم، سعی می‌کنم ضمیرها را آرام سر جای‌شان برگردانم...
 

۱۳۹۳ تیر ۲۹, یکشنبه

قطارنوشت (۶)

S-Bahn. ماینتس ـ فرودگاه فرانکفورت. ژوییه ۲۰۱۴

موهای مرد شبیه پدر است. شاید کمی سفیدترچشم‌هایش را روی هم گذاشته. نشسته رو‌به‌روی من در جهت حرکت قطار. خورشید روی چهره‌اش هی حاضر و غایب می‌شود. من اما دارم می‌سوزم زیر آفتاب. از روی راین عبور می‌کنیم...
موها جعد ملایمی دارند. کشیده شده‌اند از چپ به راست. موازی خطوط نرم پیشانی‌. کمی سیاه می‌دوانم لابه‌لای تارها و بعد انگشت‌هایم را آرام فرو می‌برم میان‌شان. زبرند و خسته. خستگی بیشتر اوقات تا موها هم می‌رسد. حتا اگر از جایی حوالی دست و پا شروع شده باشد. چشم‌هایش هنوز بسته‌‌ اند. موها را که بیشتر نوازش می‌کنم، سبیل خیالی می‌لرزد. سعی می‌کند خنده‌اش را بخورد. تلاشش اما بیهوده است. جایی می‌زند زیر خنده. می‌گویم که خیلی شبیه مخمل است. مخملِ خونه‌ی مادربزرگه. برایم میو می‌کند. نشسته‌ام در بغلش. پاهایم را دو طرف پهلوهایش جمع کرده‌ام. صورتم برابر صورتش است. خودم را مثل بچه گربه لوس می‌کنم. قطار تندتند برمی‌گرداندم. موها هی تیره‌تر می‌شوند. سبیل دوباره می‌آید سر جایش. خودش هی چاق و لاغر می‌شود. موهایش که خوب تیره شد، می‌رسیم به اصفهان. آفتاب می‌سوزاندمان. حلقه‌های روشن موهایم زیر نور می‌درخشند. سی و چند ساله است. نه چاق و نه لاغر. یادم می‌دهد که سه‌چرخه را دیگر عقب‌عقب نرانم. رو به جلو حرکت می‌کنم. رسیده‌ایم فرودگاه. پدر پیاده می‌شود.


۱۳۹۳ خرداد ۲۹, پنجشنبه

برای «ش» که حالا کمی کمتر مریض است

زمانی تنها آدم‌بزرگ قابل‌ اعتماد پایتخت بود. تنها کسی که می‌توانست بفهمد که هر رابطه‌ای با جنس مخالف حتما از مسیر رختخواب یا جایی حوالی رختخواب عبور نکرده و لزوما قرار نیست در آینده عبور کند. تنها کسی که دوستی در چشمش چیزی نبود که تنها بین افراد هم‌جنس معنا پیدا کند و رابطه‌ی دختر و پسر برایش مترادف با ناامنی بالقوه نبود. کسی که در مرز بحران، جایی که باید در برابر قانون حریم‌نشناس مملکت محافظت می‌شدی، نقش محافظ قدرتمندی را بازی کرد که قابل تکیه کردن بود. نقش دوست را بازی کردآن هم در روزهایی که به‌سختی بیمار بود. معنی اعتماد را خوب می‌فهمید و صداقت را می‌شناخت. گیرم که طرفِ اعتمادش در مرز‌های نوزده‌سالگی ایستاده باشد: «کسی از صدای شرشر باران / از میان پچ‌وپچ گل‌های اطلسی»*. عمه و خاله نبود. نبود و بود. چیزی بیشتر بود. هم عمه بود، هم خاله، هم رفیق و هم خیلی کسان دیگر و بی‌ آن‌که خود مادر شده باشد، رسم مادری را خوب بلد بود. آن روزها حدود سه برابر سن مرا داشت. این روزها اما نسبت‌ سنی‌مان کوچک شده، شده دو برابر، با این که نسبت فاصله خیلی خیلی بزرگ‌تر است...
آدم دانایی بود. پر از حس‌ و ایده‌های رنگ‌رنگ . کلی درس خوانده‌ بود. عمری کار کرده بود. تنها و مستقل زندگی کرده بود و زن قدرتمندش را همیشه در عزت نگه داشته‌ بود. در قدرتمندی‌ِ تنهایش اما عجیب حساس و شکننده‌ بود. کفتر مرده‌ی روی ایوان، رفتار بی‌اصول همسایه، قوم و خویش، فرصت‌طلبی‌های جورواجور همشهری‌ها که جزء جدایی‌ناپذیر زندگی روزمره‌ بود و اخبار سیاسی ـ اجتماعی که دایم از کانال‌های مختلف دنبال می‌کرد، مدام از هم می‌گسیختش. روزش به اشاره‌ی کوچکی کدر می‌شد. ترد بود برای چنان فضایی. رک و راستی‌ش به‌تنهایی حریف پدرسوختگی‌ها نبود. کافی نبود که معترض باشد و از حق خودش نگذرد. باید همرنگ می‌شد که نمی‌خواست. و همین بود شاید که آن‌قدر که می‌توانست یا آن‌جور که می‌خواست، روی صحنه ظاهر نشده بود. آن‌قدر که باید، به بازی نگرفته بودندش. قدرش را ندانسته بودند.

حالا برگشته خانه. پس از بیست و چند روز بستری بودن. انگار که افسردگی عمیق بوده و حالا به‌نظر که روحیه‌اش بهتر است. داروهای سنگین اما کم‌رمقش می‌کند. کسی آمده تا در خانه مراقبش باشد، کمکش کند. بهتر شده. بهتر از یک ماه و اندی پیش که ذهنش پر از ترس بود و توهم توطئه. که شب‌بیداری می‌کشید و داستان‌های عجیب تعریف می‌کرد. بهتر است این‌طور که می‌گویند. باید اعتماد کنم... کسی چه می‌داند! شاید زن پرستار هم این روزها برایش مرغ‌های کم‌نمک مهربان بپزد. از همان‌ها که خودش آن سال‌ها برای من می‌پخت. شاید هم گاهی مثل من برایش تک‌شاخه‌ گل ببرد. از همان‌ها که نشانه‌ی حضور یا که عبور من بود. طوری که من هم حس کنم هستم یا که بوده‌ام. به پاس روزهایی که در فاصله‌ی کوتاهی از حصارهای کم‌اعتمادی خوابگاه، همان‌ها که حفاظ نامشان بود، برایم حریم گرمی از اعتماد و دوستی ساخته بود.



«کسی که مثل هیچ‌کس نیست»/فروغ

۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

زنِ خیابان کانت

نوامبر گذشته. ایستگاه اتوبوس خیابان کانت. ماینتس

موهای زن کوتاه و مجعد است، بوری به سفید آمیخته. یک پیرزن قرص و محکم با چهره‌ی جدی! هفتاد را شیرین دارد... تا می‌رسم، چراغ راهنمایی که پنجاه متری آن‌طرف‌تر است، سبز می‌شود. ماشین جلویی کمی تعلل می‌کند. پشت‌سری برایش بوق می‌زند. زن دستش را در هوا به سمت ماشین‌ها تکان می‌دهد: «ابله‌ها! همینه دیگه. همینه که دیگه ماشین نمی‌رونم.» از خودش صدای بوق درمی‌آورد و با دستش بوق خیالی را فشار می‌دهد: «خوشبختانه اون‌قدر دارم که پول تاکسی بدم. گاهی هم حالا اتوبوسمن همین‌جور سبک به حرف‌هایش سر تکان می‌دهم و بینش هی نیشم به خنده باز و بسته می‌شود. «البته یه عمر کار کردم ها! اونم بهترین جا! وزارتخونه تو ویسبادن. هر روز می‌رفتم با ماشین و میومدم. حالا اما با این احمق‌ها که رانندگی می‌کنن تو خیابونا، همون بهتر که آدم ماشین نرونهاین بین اتوبوس می‌رسد. سوار می‌شویم. من می‌روم عقب‌ اتوبوس. او همان روبه‌روی در می‌نشیند. می‌بینمش که سرش را مدام به سمت خانوم کناری می‌چرخاند. مخاطبش هم گاه و بی‌گاه سری به تایید تکان می‌دهد.


یکی دو ماه بعد. همان‌جا

زن را از دور در ایستگاه تشخیص می‌دهم. نزدیکش که می‌رسم، سلامکی می‌کنم. طبعا یادش نیست. شانس او یا شانس من این بار یکی خیلی تند می‌پیچد توی خیابان اصلی: «می‌بینی این ابله‌ها رو! همینه که من ماشین نمی‌رونم. خوشبختانه پولم می‌رسه که تاکسی بگیرم و بین این احمقا ماشین نرونم. کار کردم البته یه عمر! اونم تو بهترین جا. تو وزارتخونه. یه عمر هی از روی پل روندم، رفتم ویسبادن و برگشتم. الان اما ترجیح می‌دم بین این همه ابله رانندگی نکنم...» اتوبوس می‌رسد.


امروز نزدیک هشت صبح. دم نانوایی. یکی از فرعی‌های خیابان کانت

از دوچرخه پیاده شده‌ام. نانش را خریده، دارد با یک سگ سیاه و سفید شبیه پاکوتاه توی پیاده‌رو می‌رود
هوای مزخرفی‌ست! آدم تکلیف خودش رو نمی‌دونه.
- آره اصلا نمیشه روش حساب کرد. اما به‌جاش خیلی تر و تازه است!
- آره تازه‌ست... دیروز که رفتم مرکز شهر، مردم همه ریخته‌بودن بیرون. همه هم احمق! اینو (اشاره به پاکوتاه) که نمی‌تونم با خودم ببرم.
لبخند می‌زنم. روز به‌ خیر و این‌ها می‌گوییم به همدیگر. وارد نانوایی می‌شوم.