۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

قطارنوشت‌* (١)

مسیر تهران ـ مشهد، کوپه‌ی شش‌تخته ویژه‌ی خواهران، سال ١٣٨٥

زن سیه‌چرده است. چشمان درشت سیاهی هم دارد. گمانم سرمه کشیده. به اهالی جنوب و مرکز می‌خورد. روسری گل‌منگلی را همین‌جور شرتی‌پرتی کشیده روی سرش، موهای سیاهش از جلوی روسری دویده میان پیشانی‌. لاغر‌ است. شلوار به پا دارد و بلوز آستین‌بلند گلدار به تن. یک چادر طرح‌دار خاکستری روشن بند کرده وسط سرش. کفش‌هایش را درآورده و پاهای بی‌جورابش را جمع کرده روی صندلی قطار. شروع به حرف زدن که می‌کند، پرسش کجایی‌بودنش سریع به جواب می‌رسد. مشهدی است. ردخور ندارد. چهار تا خانم دیگر هم هستند: یک زن جوان با مادرش. یک زن میانسال و ساکت و یکی دیگر که کمی جوان‌تر است، مانتو و شلوار مشکی پوشیده و مقنعه ژرژت مشکی به سر دارد. صورتش ساده‌‌ و بی‌آرایش است. نشسته‌ایم و همین‌طور از در و دیوار حرف می‌زنیم. به‌جز مادر و دختر که می‌آیند برای زیارت، بقیه ساکن مشهدند و دارند برمی‌گردند سر عیال و اولادشان. زن چشم‌درشت مشهدی دهانش گرم است. اسمش زهراست. می‌رود روی منبر و همین‌جور از این طرف و آن طرف تعریف می‌کند. خیلی در بند نگاه‌های یکی دو خانم دیگر و ریزخندهای‌شان نیست. یک قلیان گنده هم آورده با خودش و گذاشته وسط کوپه و خلاصه در آن شلوغی شش‌نفره برای خودش منظره‌ای‌ست. میان حرف و حدیث‌ها معلوم می‌شود که روضه‌خوان است. از روضه‌هایش در نُقُندَر می‌گوید و از دخترش که با خودش می‌برد به روضه‌ها و این که او هم دارد یواش‌یواش دستش توی کار می‌آید. ما هم این میان یک چیزهای پراکنده‌ای تعریف می‌کنیم و می‌خندیم. از تجربه‌ی زیارت‌ و له‌شدن‌های زیر دست و پای زوّار دم ضریح گرفته تا مقایسه آب و هوا و ترافیک مشهد و تهران. همان چیزها که اجزای لاینفک گفتگوهای قطاری تهران-مشهد و برعکس هستند. زهرا آرام‌آرام انگار بی‌تاب قلیانش می‌شود. می‌پرسد که آیا کسی قلیان می‌کشد یا نه! زن‌ها کمی دستپاچه می‌شوند از این تعارف. زهرا پشت‌بندش می‌رسد به استفهام تاکیدی: «ای بابا! یعنی پس هم هیشکی نِمِخه با مو قلیون بکشه؟!». زن‌ها می‌روند سراغ این سوال که حالا مگر این وسط می‌شود قلیان کشید و زهرا با چشمان درشت سیاهش طوری نگاه می‌کند که انگار طبیعی‌ترین کار دنیا را می‌خواهد انجام دهد. می‌گوید که سرش را می‌گیرد بیرون و دود را می‌فرستد توی راهرو که ما اذیت نشویم. زن ساده‌ی مقنعه‌‌پوش اشاره می‌کند با چشم و ابرو به قلیان و به شوخی می‌گوید: «حالا چی می‌کشی؟ تریاک مریاک نباشه؟». زهرا توضیح می‌دهد که حتا تنباکو هم ندارد و اشاره می‌کند به تراشه‌های چوبی که به نظر قرار است بکشد. باز حرف این‌طرف و آن طرف می‌رود و زن مقنعه‌‌پوش کمی از مردمانی که دیده و تجربه کرده، تعریف می‌کند. بعد یک‌باره رو به زهرا می‌کند و می‌پرسد: «راستی تو زری بلبل رو نمی‌شناسی؟» زهرا سرش را تکان می‌دهد که نه! «فاطی خوشگله رو چی؟ مریم خوش‌دست رو چطور؟». ما کمی‌ هاج‌ و‌ واج به هم نگاه می‌کنیم. زهرا اما همان‌طور گرم و سبک می‌گوید که از این اسم‌ها چیزی به خاطرش نمی‌رسد. بعد آرام‌آرام همه نان و پنیر و کتلت و کوکویشان را رو می‌کنند و بساط تعارف میان‌کوپه‌ای راه می‌افتد. زهرا می‌گوید که حالا که همه نشسته‌اند به خوردن، می‌رود بیرون یک‌جایی بنشیند و قلیانش را دود کند. هنوز در کوپه را نبسته که زن مقنعه‌‌پوش می‌گوید: «آره جونِ خودش نمی‌شناسه! سه سال تو بند من بود تو زندون وکیل‌آباد. پنج-شیش سال پیش. زنا تو بند زری بلبل صداش می‌کردن! این‌قدر که هی روضه موضه می‌خوند براشون. گاهی هم می‌زد زیر آواز. حمیرا، مهستی هم خوب می‌خوند... از همون نگاه اول فهمیدم خودشه. بعد که حرف زد، دیگه مطمئن شدم. تریاک، تریاک! معتاده بدبخت.» همه بهت‌مان زده. بعد اما یواش‌یواش محو قصه‌های زندانش می‌شویم. از زندانی‌ها تعریف می‌کند و از این که چه‌ها دیده و این که آدم چه‌قدر آدم شناس می‌شود توی این‌جور شغل‌ها. ما هم سراپا گوش انگار که داریم به قصه‌ی شبی چیزی گوش می‌دهیم. از منبر که می‌آید پایین، همه رسیده‌اند به آخر شامشان. شروع می‌کنند به جمع‌کردن بساط خوردن. چند نفر راه می‌افتند بروند دستشویی و بقیه هم آرام‌آرام تخت‌ها را باز می‌کنند و ملافه پهن می‌کنند. یک ربع بعد همه آماده‌ی خوابند. کمی همهمه است. زری بلبل در را باز می‌کند و می‌آید تو. زن میانسال یواشکی لب ورمی‌چیند و کیفش را جابه‌جا می‌کند. مادر و دختر ساکت می‌شوند و زیرچشمی به هم نگاه می‌کنند. من در توفیق اجباری جوان بودنم، دارم آن بالا تخت چسبیده به سقف را مرتب می‌کنم برای خوابیدن. زندانبان می‌گوید که پادرد دارد و کم‌خواب است و بهتر است بماند همان پایین. مادر و دختر هم که می‌خواهند روبه‌روی هم باشند، دو تا تخت وسط را برمی‌دارند. من ملافه‌ی تخت روبه‌رو را هم مرتب می‌کنم. خانم میانسال دیگر کیف دستی و ساک کوچکش را به‌زحمت و با کمک من می‌فرستد بالا روی تختش. بعد لنگ‌لنگان و آخ و اوخ‌ کنان از نردبان می‌آید بالا. یک‌جوری که انگار جانش را گرفته کف دستش و دارد از مهلکه‌ای می‌گریزد. نشیمن‌گاهش بالاخره می‌رسد روی تخت. نشسته و ننشسته، به‌نجوا و اشاره‌ی چشم به من می‌گوید که حواسم به کیفم باشد. ساک و کیف خودش را هم به‌بدبختی پشت و پهلویش می‌چپاند و دراز می‌کشد. به زری بلبل کسی حق انتخاب نمی‌ دهد. به حکم ما شبش را روی تختِ ناگزیر، زیر نگاهِ بی‌خواب‌ِ زندانبان می‌گذراند.


* عنوانم را از «تاکسی‌نوشت‌ها»ی ناصر غیاثی الهام گرفته‌ام!

۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

از عظمت

عظیم بودن همیشه چشم‌ها را خیره می‌کند و دل آدم‌ها را می‌کشد دنبال خودش. هرچه هم که روحیه‌ی عملگرا و منفعت‌گرای‌مان را تربیت کرده‌باشیم و هی روزانه روضه‌هایی برای خودمان خوانده‌باشیم تا ابعاد کوچک بودنمان را فراموش کنیم، باز هم اگر کسی بایستد در میانه‌ و قدرت ذهن و روحش را به نمایش بگذارد، در لحظه تمام می‌شویم. دلداری‌هایی که به خودمان می‌دهیم و توجیه‌هایی که می‌کنیم تا حد و اندازه را یاد بگیریم و شرمسار از ناچیز بودن‌مان نباشیم، به‌محض این که کسانی برمی‌خیزند و از حد و اندازه عبور می‌کنند، فرو می‌ریزد. مثلا وقتی موسوی و کروبی برابر چشم‌مان می‌آیند که در بلندیِ روحشان سه سال آزگار از عمرشان را برای چیزی داده‌اند که ما در لایه‌های ذهن‌مان به بازی‌بازیِ نوستالژیک یادش می‌کنیم. نه نمی‌شود! می‌شود قهرمان‌سازی نکرد. اما نمی‌شود ندیده گرفت که بعضی‌ها قهرمانند. ناگزیریم از دیدن و به‌محض دیدن، ناگزیر از پذیرفتن. حقیقت مهلت نمی‌دهد. خودش را بر سرمان آوار می‌کند. روزنه‌های چشم و گوش را پر‌ می‌کند...

امروز به قدرت ذهن و روح آدم‌ها فکر می‌کردم. در مطب دکتر شروع به خواندن کتابی کردم که رالف لودویگ به عنوان راهنما برای مطالعه‌‌ی «پدیدارشناسی روح» هگل نوشته. چند خط قصه‌گونه از ابتدای کتاب را اینجا می‌آورم. روزم را ساخت:
«فیلسوف روس‌تبار فرانسوی الکساندر کوژِو (۱۹۰۲-۱۹۶۸) کاملا بر این باور بود که در ینا، شهری که در آن پدیدارشناسی روح نوشته‌شده، پایان تاریخ آغاز شده‌است. با پایان تاریخ برای کوژو سخن‌‌ بشری نیز به پایان می‌رسید. در نقلی به‌نسبت معتبر از او، انگار در پایان یکی از جلسات درسی درباره‌‌ی پدیدارشناسی هگل چنین توضیح داده‌ و به دانشجویانش تاکید کرده‌، که اینجا [در این کتاب] همه‌چیز هست و چیز بیشتری برای گفتن وجود ندارد. متعاقبِ آن از تدریس کنار کشید و سکوت کرد.»*
و من امروز مدام در حاشیه‌ی داستان به هگل فکر می‌کنم که هنوز نمی‌شناسمش. به این که چطور باید اندیشیده‌باشد و بعد به کوژو فکر می‌کنم که قدرت و عظمت آن اندیشه را می‌بیند و درک می‌کند. به این که اگر خودش عظیم و قدرتمند نبود، نه می‌دید و نه درک می‌کرد. و ورای همه‌ی این‌ها به این فکر می‌کنم که چه عمیق حس‌ کرده و چه توانا بوده وجودش که توانسته رها کند. که بقیه‌ی عمرش را به بازی‌بازیِ معصومانه‌ای آن گوشه‌‌ و کنار نگذرانده. مصلحت‌اندیشی نکرده. فقط رها کرده... 
این که این‌ داستان راست است یا دروغ، کم‌اهمیت است. مهم «حقیقتی» است که در این داستان هست. حقیقتی که مرا امروز از خودش سرشار کرده‌بود. این که درک عظمت با آدم چه می‌کند. می‌خواهد عظمت اندیشه‌ی هگل باشد برای کوژو، یا اندکی از خیالِ عظمت روح کوژو باشد برای امروزِ من، یا عظمتِ ایستادگی موسوی و کروبی و انبوهی هم‌وطن نام‌آشنا و غریبه باشد برای این سال‌های ما. جوهر داستان یکی است...



* Ludwig, Ralf. Hegel für Anfänger. Phänomenologie des Geistes. München: dtv 2013, S. 11

۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه

مرگ سفید

درست یک ماه دیگر می‌شود دو سال. ردش را تا ماه‌ها پاک نکرده‌بودم. موهای سفید مانده‌بود روی پالتوی سیاه. تکه‌هایی بود که خاکستر نشده‌بود. تکه‌های مرگ سفید لاغر روی زمینه‌ی سیاه. به من اعتماد کرد حیوانک. در آغوشم آرام گرفت و آغوشم شد جای مرگش. جز او کسی در آغوشم نمرده‌بود. دیگر نیز هیچ‌کس در آغوشم نخواهدمرد. بی‌قرار است آغوشم. از دور می‌درخشد. زرد. نارنجی. نزدیک‌تر که بیایی، لهیب آتش است و بوی گوشت سوخته.  

۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه


عاشقی اگر یک فصل باشد، آن فصل حتما پاییز است. این‌طور که بالا می‌رود و پایین می‌آید. این‌طور که هی می‌کوبد و می‌ریزد و باز رها می‌کند. این‌طور که لخت می‌کند و می‌گذارد برابرِ باد. این‌طور که یک‌باره چنان آرام می‌شود انگار نه انگار که نگاری آمده یا رفته و بعد باز توفان می‌کند. انگار که یادش می‌آید که نگاری آمده و رفته.

۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه

پاییز

همه را جمع می‌کنم. سین را که گردنبندی است سیاه با سنگ‌های سیاه و خاکستری درخشان. لام را که گوشواری است سبز و آرام یادگار جزایر دور. بنفش را که خورشید درشتی است هدیه‌ی همکار چهار و پنج سال پیش. می‌گذارمش در جعبه‌ چوبینی که خودش هدیه داده‌بود. آبی را که هزار چیز است: الف است از سرزمین‌های شمالی. جمعیت رفقایند از شهر شرقی. گردنبند‌ها و دستبند‌های سال‌های دور ستایش من است از فیروزه و حوض آبی و مسجد: سال‌های تسبیح به‌ گردن آویختن و از خود سبک درانداختن. همین‌طور گل‌های پنج‌پرِ نونِ مهربان است که کوچ کرده حالا تا جزیره‌ی دوردست. تیره‌ترش محبت بی‌لکِ ک است که در شهر شرقی جایش گذاشته‌ام. بعدتر لاجوردی را می‌گذارم که از مشهد آورده‌ام و بوی شرق می‌دهد. مال روزهایی است که در آبی شورش کرده‌بودم. روزهایی که آبی می‌رفت تا تمام شود. این بین اما زرد هم هست، در کشش به سوی نوری شاید که بشود رمق دست و پایم تا خودم را از ملکوت آبی تا لاجوردی پایین بکشم. سبزها هم هستند. یکی تکه‌سفال کوچکی است با نقش خانه که به گوش می‌آویختم. شور سبزی بود که افتاده‌بود فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر در خانه‌ و من اینجا در گوش و چشم داشتمش. در تک‌تکه‌سفالم نفس می‌زد. جفتی نداشت. دیگری شیشه‌های سبزآبیِ دال است. تصویر من است در چشم‌هایش آنجا در شهر مادری.‌ و بته‌جقه‌های سبزِ سینِ هنرمند که با خودش به خانه‌مان نشاط می‌آورد. یکی دو تکه طلا و نقره هم می‌گذارم. طلایش علی و محمد کوچکی بر پشت و رو دارد و سنجاقی از طلا. یادگار چند سال پیش مادربزرگ است‌. شاید نوزادی را بو می‌کشید که داشت دیگربار در من متولد می‌شد. نقره‌اش دستبند و گردنبندی است که دوستان در روزهای شادی‌های عروسانه هدیه داده‌‌بودند، ده سال پیش یا کمی بیشترک شاید. باقی همه سرخ است. شعله‌ و عصیان‌. گوشوارِ سفال پ است از سرزمین لورکا که بوی شعر و شور می‌دهد. آویزهای سفالینه‌ی دست‌فروش‌‌های پلِ کارل است در روزهای شنبه، ولتاوا است و نفسِ شهری که دوست می‌دارم. گردنبندی از سنگ است، یادگار حِ عزیز از آن شهرِ عزیز: پرنده‌ی‌ کوچک‌ِ من نشسته روی تک‌شاخه‌ای با گل‌های آتشی و آواز می‌خواند. و بعد گردنبند رنگ‌رنگ کولی‌وارم است که ح جایی در روزهای دور داده‌بود. چیزی از سفر و طغیان که با منِ کولی تا این روزها آمده. این روزها که باد بوی شورش می‌آورد، پاییز دارد همه‌‌ی خودش را رو می‌کند و انفجارِ برگ و رنگ نفس را می‌برد.


همه را جمع می‌کنم. مادربزرگ‌ را. برادر را. سرزمین ‌مادری را. ح را. تولدها را. عروسی را. دوستان را. بوی جزایر دور و سرزمین‌های نزدیک را. همه را می‌گذارم در جعبه‌هایشان. جای امنی پنهان می‌کنم. می‌روم می‌نشینم میان پاییز. باد می‌‌وزد در موهای دیوانه‌ام...  

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

سفره‌ی عقد

تازه‌عروس خوشبخت را صدا کردند که بیاید قند بسابد روی سر رفیق قدیمیش. رفیق قدیمی نشسته‌‌بود زیر سفره‌ی سفید و چند نفر دوست و آشنا همه کناره‌های سفره را گرفته‌بودند، آماده به هلهله کردن. شروع کردند به سابیدن و خواندنِ «می‌سابم و می‌سابم...». وسواس اما آمد و گریبانش را گرفت. «اصلا من می‌تونم مهر و محبت بسابم؟ چرا منو صدا زدن؟ صدا زدن یا خودم جوگیر شدم بیام بالای سر رفیق چندین و چند ساله خوشبختی نداشته‌ رو بسابم؟ اگه بدبخت شد چی؟ چطوری تو چشماش نگاه کنم؟» سابید باز. خیلی حرف نمی‌زد و نگاهش را انداخته‌بود پایین. معمولا رویش نمی‌شد شعرهای این‌طوری بخواند. البته پیشرفت هم کرده‌بود. کوچک که بود‌، وقتی کِل می‌کشیدند در عروسی‌ها، سرخ می‌شد از خجالت. انگار که کسی یکهو‌ دامنش را زده‌باشد بالا. تازه یک‌جور محافظه‌‌کاریِ شدید هم داشت که احیانا کسی نقطه ضعف‌هایش را نبیند. یکی دو تا که نبودند نقطه‌ضعف‌ها. پنجه و دندان درستی هم که برای دفاع از خودش نداشت. اگر کسی از آن دریچه‌ای که باز شده‌بود حمله‌ می‌کرد، که تجربه نشان می‌داد احتمالش بالاست، سپری نداشت. اصلا همین بی‌سپری شروع داستان بود. همین بی‌دندانی بود که کش آمده‌بود تا نوجوانی و جوانی. تا این‌جا که حالا ایستاده‌باشد بی‌‌‌مهر و محبتی برای سابیدن، بی ذره‌ای خوشبختی‌ برای بذل و بخشش. بی‌دفاعی را همه بو می‌کشند. همان‌قدر که آدم‌های تنها بو می‌دهند، آدم‌های بی‌دفاع هم بو می‌دهند یا شاید اصلا بوی هر دو یک‌جور باشد. مثل بره‌ای که جدا افتاده‌ از گله‌اش. بی‌صدا. بی‌شاخ. بی‌پای دویدن. از صدا و جثه‌اش دورادور پیداست که دریدنی است. بحمدالله دندان تیز و اراده‌ی دریدن هم که همه‌جا هست. یکی باز دم می‌گیرد که «می‌سابم و می‌سابم...» و پودر قند سپیدسپید می‌ریزد پایین از برابر چشمانش مثل نخِ نازکِ آب زلالی که از شیر روان شده‌باشد. زلالی‌ِ آب عمودی می‌ریزد و بعد جریانش گرد می‌شود، پیچ می‌خورد و می‌پیوندد به پساب ریخته و رفته. «نکند بپیوندد به پساب ریخته و رفته؟ اصلا مگر نه این‌که دارم در این پیوستن نقش حلقه را بازی می‌کنم؟» کل می‌کشند همه یک‌باره. آرام کل می‌کشد. طوری که صدایش گم می‌شود میان بقیه‌ی صداها. کله‌قند‌های کوچک تورپیچ‌ را می‌کوبد به هم که آخرین نرمه‌ها بریزد توی سفره. خانم‌ها از دو طرف سفره را تا میانه‌اش جمع می‌کنند و کسی همه‌ی خوشبختی سابیده را می‌پیچد میان پارچه‌ی لب‌تور سپید. فکر می‌کند شاید آن زنی که نرمه‌قندها را به هم پیچید خوشبخت‌تر باشد. تازه مگر همه‌ی آن‌های دیگری که لبه‌ی توری پارچه را گرفته‌بودند، سفیدبخت بودند؟ همه‌اش هم که به ‌هر حال یک مشت خرافه است. مهم این است که عروس خودش چه بویی بدهد. بی‌سپر نباشد چیزیش نمی‌شود. راه خودش را میان گله باز می‌کند. جدا هم نمی‌افتد.         

۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

گربه‌ی پلنگی

خانه با دستشویی و راهرویش روی هم بیست متر هم شاید نباشد. گربه‌ی پلنگی جای زیادی برای جنبیدن ندارد. خانه انباشته است از بوی حیوان. پنجره‌ها رو به خیابان اصلی است و از بیرون هی راه‌به‌راه صدای عبور تراموا می‌آید. زن دارد تعریف می‌کند که مرد رفته و چیزها از حد رد شده و بعضی اتفاق‌ها را نمی‌شود به عقب برگرداند. از قدیم‌ترها می‌گوید. از این که مرد حمایتش کرده. از این که به همدیگر عاشق بوده‌اند. از این‌که زن هی زنگ می‌زده و می‌گفته که تنهاست و نیازش دارد و مرد هرجا که بوده خودش را می‌رسانده. بعد بلند می‌شود می‌رود سمت کابینت‌ آشپزخانه. من همان‌جا روی راحتی چرم مشکی نشسته‌ام و نگاهش می‌کنم. چای چینی دم می‌کند. قوری را می‌گذارد روی میز کنار آباژور. همان کنار می‌نشیند. آباژور کوچک صورتش را سایه‌روشن می‌کند. دستش را تکیه‌ می‌دهد به میز. می‌گوید که گربه منتظرِ مرد است، که مرد مدام با گربه بازی می‌کرده. من گربه را لوس می‌کنم از دور، بلکه بیاید و با من دوست شود. راه نمی‌دهد اما. هی می‌نشیند جایی رو‌به‌روی شکافِ درِ اتاق و به درِ ورودیِ راهرو نگاه می‌کند. بعد آرام و با احتیاط از گوشه‌ی دیگرِ راحتی می‌پرد بالا و روی پشتی، در فاصله‌ی‌ ایمنی از من می‌خوابد. زن می‌گوید که دیگر نمی‌تواند. خیلی وقت است که نمی‌تواند. دو تا استکان چینی کوچک گذاشته روی میز برای چای. نگاهش هی متوقف می‌شود روی اشیا. گربه باز می‌پرد پایین، به در نگاه می‌کند و می‌خزد آرام زیر صندلیِ میز‌تحریر و رو به زن می‌نشیند. زن صدایش می‌زند. گربه میوی خفیفی می‌کند. زن دوباره می‌گوید «مینوش، مینوش!» یک‌طوری که انگار می‌خواهد گربه را هشیار کند. بعد زل می‌زند در چشم‌های گربه. گربه همان‌طور خفه میو می‌کند. زن خیره شده به صورت‌ گربه. اشک حلقه زده در چشم‌هایش. نچ‌نچ می‌کند و می‌گوید: «وای! چه‌قدر غمگینه. دقیق نیگاش نکرده‌بودم». سکوت می‌کند. دست‌های گوشتالویش را می‌مالد به چشم‌هایش. زل می‌زند باز به گربه. سرش را کند به چپ و راست می‌جنباند: «من هم مثل این گربه بودم. همین‌قدر وابسته». سر می‌جنباند. باز سکوت می‌کند. گربه با چشم‌های غمگین به در نگاه می‌کند. هر سه اشک می‌ریزیم.