۱۳۹۲ آذر ۲۲, جمعه

بورشرت

این آدم برایم عزیز است. وولفگانگ بورشرت را می‌گویم با زندگی کوتاه ۲۶ ساله‌اش میان جنگ و بیچارگی... داستان‌های کوتاهش در ادبیات پس از جنگ آلمان معروفند و تعدادی‌شان گمانم به فارسی هم ترجمه شده‌اند. نان باید مثال خوبی باشد. در آن مجموعه‌ داستان‌های آلمانی نشر ماهی آمده‌بود. نان و صحنه‌‌ای که زخمِ شرم آرام‌آرام ترمیم می‌شود تا زندگی بتواند ادامه پیدا کند... یکی دیگر از داستان‌هایش را چند سال پیش در یک غروب دیوانه ترجمه کردم. بعدها دیدم که ترجمه‌ی دیگری از آن هم وجود داشته، چه‌بسا بهتر از ترجمه‌ی من. با این همه شاید زمانی ویرایشش کنم و بگذارمش همین‌جا! عجالتا اما یک شعر کوتاه که دیروز خواندم و در ابتدای تک‌جلد مجموعه‌ آثارش آمده‌بود:


Ich möchte Leuchtturm sein
in Nacht und Wind -
für Dorsch und Stint,
für jedes Boot -
und bin doch selbst
ein Schiff in Not!

- Wolfgang Borchert (1921-1947)

می‌خواهم فانوس دریایی باشم
میان شب‌ و باد -
برای ماهی‌ کاد و ستینت
برای هر قایق -
اما فقط خودم هستم
یک کشتی در اضطرار!

- وولفگانگ بورشرت (۱۹۲۱-۱۹۴۷)

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

مفاصل

مفاصلِ روزهای عاشقی نرمند. انگار که روغنکاری شده‌باشند. مثل تب‌زدگی. وقتی تمام بدن می‌شود یک چیز در یگانگیش. 

□
تنهایی می‌چسبد روی پوست. مثل قیر. از کنار پمپ بنزین می‌گذرم. به خاطره‌ی کودکی می‌روم که در چهارلیتری بنزین بگیرم. کسی اما کنار جایگاه بنزین نایستاده. سرد است. باید بروی در سوپر مجاور و به زن که هیات قیرآلود تو را ترسان نگاه می‌کند، سلام دهی. باید خواسته‌ات را بگویی و از متفاوت بودن نترسی. باید چهارلیتری را بیاوری بالا و نشانش دهی. کمک می‌کند. بنزین می‌گیرم. سه تا چهارلیتری. برمی‌گردم خانه. بنزین را می‌ریزم توی وان. بویش وسوسه‌ی سوختن می‌آورد. مقاومت می‌کنم. عریان می‌شوم. دراز می‌کشم میان بنزین. قیر آرام آرام از من حل می‌شود. سیاه می‌کند دیواره‌های وان حمام را. بلند می‌شوم. می‌شویم خودم را. باز سفید هستم. اما سردم باشد انگار. مثل نوزاد عریانی هستم که از دست‌های خواب‌زده‌ی مادرم سر می‌خورد. آن روزها که کابوس به کابوس زندگی می‌کرد. سر می‌خورَد زندگی از دستم. سر خورده‌ام از میان دست‌های مادرم. می‌خوابم به لالایی خودخوانده. بیدار که می‌شوم، باز جوانه زده از کناره‌ی زانوهام. روی آرنج‌ها. قیر را می‌گویم که حرکت مفاصل را کند می‌کند...

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

قطارنوشت‌ (۴)

S-Bahn .مسیر ماینتس-فرانکفوررت. اکتبر ٢٠١٣. صبح

نزدیکِ آمدن قطار است. کمی جلوتر از من زنی هفتاد هشتاد ساله منتظر ایستاده. قامتش راست است و اندامش ظریف و کوچک. پهلویش مردی ایستاده که گمان نکنم بیشتر از پنجاه‌سال داشته‌باشد. احتمالا پسرش است. آن دخترک شش‌ هفت‌ساله هم باید نوه‌اش باشد. موهای کوتاه زن یک‌دست سفید است و درخشان. صورتش انگاری کاغذ سفید مچاله‌ای بوده که کسی با ظرافت از هم بازش کرده‌. صاف و بی‌لک است و همه‌‌جایش چروک ریز خورده... قطار می‌رسد و در واگن درست رو‌به‌روی ما باز می‌شود. دو نفر با کالسکه‌ی بچه می‌آیند پایین. بعد یکی دو مرد و زن دیگر پیاده می‌شوند. سرآخر نوبت به زن جوانی می‌رسد با کالسکه‌ی بچه. پله‌ی واگن باز نیست و بین سکو و قطار سی سانتی فاصله است. زن جوان کمی این‌ پا و آن‌ پا می‌کند. پیرزن سپیدمو درنگ نمی‌کند. بلافاصله دست می‌برد و در حرکاتی تیز و مطمئن لبه‌ی کالسکه را می‌گیرد و می‌کشد روی سکو. انگار زنی است در اوج جوانی یا مردی در میانه‌ی چهل سالگی. دست که پیش می‌برد، وجدان عمومی را به برق وصل می‌کنند. حس کمک و نوع‌دوستی مسافران منتظر در یک جوشش همگانی کش می‌آید به سمت در واگن. شاید هم شرمندگی ناشی از خواب‌رفتگی حس نوع‌دوستی است آن چیزی که فاصله‌ی میان مادر، کالسکه و پیرزن را پر می‌کند. پیرزن اما عقب نمی‌کشد. شک نمی‌کند. کل ماجرا چند ده ثانیه بیشتر نیست. تا وجدان عمومی بیاید و وارد فاز عملی بشود، کالسکه فرود آمده روی سکو! سوار می‌شویم. پیرزن می‌نشیند با نوه‌اش رو‌به‌روی من. چمدان کوچکش را می‌گذارد جلو پاهایش. پسر پنجاه‌ساله‌ از پنجره‌ی قطار برایشان دستمال سفید تکان می‌دهد. نوه‌ی کوچک ذوق می‌کند و زن با چشم‌های سی‌ساله‌‌اش تماشایشان می‌کند.

۱۳۹۲ آذر ۱۵, جمعه

پرواز

«حرف زدن آدم رو سبک می‌کنه. حرف بزن، سبک میشی!» حرف می‌زنم... و احمق می‌شوم. خالی می‌شوم از خشم و نفرت و رنجی که می‌شد مرزهای مرا، مرزهای زندگیم را جابه‌جا کند. شدّت‌ها کجایند؟ شور کو؟ ماندلا دیشب مرده. فیلم کوتاه* را نگاه می‌کنم. به اعداد، به اندازه‌گیری‌ها و محاسبات روزمره فکر می‌کنم. به این فکر می‌کنم که مَردی که دیشب مرد، بیش از ده هزار روز از عمرش را در زندان سپری کرده و بعد این حقارت شمارش... شماره کردن روزها و شب‌ها و عقب ماندن‌ها و رقابت‌ها و عمر که می‌رود و بازنمی‌آید... حرف بزن. حرف بزنی، سبک می‌شوی! زهر چیزها می‌ریزد. سطوح دوباره صیقل می‌خورند و رنج‌هایت باز در جیب جا می‌گیرند. بی‌ آن‌که نیاز به جنگ و صلحی باشد، دوباره می‌توانی در روزمره‌ای اندازه‌گیری‌ شده‌ قدم بزنی. حتا می‌توانی آن‌قدر سبک شوی که به پرواز دربیایی... یا که بنویس. نوشتن هم همان کار را می‌کند.  



۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه

فصل سرد*

پسرش از در درآمده بی‌خبر بعد از چند ماه دوری. پیرزن به هق‌هق افتاده که «کجایی؟ دارم می‌میرم...» بعد هردو افتاده‌اند به زاری. جز این لحظه انگار پیرزن مدام می‌گفته که «کی بشه باز از جام بلند بشم و دوباره راه بیفتم»... می‌ترساندم این تصویر. این که در خیال می‌بینی که باز بلند می‌شوی و دور و بری‌ها گمان می‌کنند که دیگر بلندشدن درستی در کار نیست یا که نمی‌تواند باشد. به امیدِ هشتاد و چند سالگی فکر می‌کنم و این که فیزیولوژی یعنی تا کجا و امیدواری و طلب روح و روان آدمیزاد تا کجایش را می‌تواند انکار کند. بعد باز این صحنه اشک می‌آورد در چشمانم که پسر یک‌باره «از در درآمده‌باشد» و زن «از خود به‌در شده‌باشد» و حقیقتی که شاید در لایه‌های عمیق ذهن در کار انکارش بوده، یک‌باره «از پرده برون افتاده باشد». آن گستره‌ی زمانیِ ناگزیر زنده می‌شود در ذهنم که می‌بینی نمی‌توانی دستت را، پایت را آن‌جور که می‌خواهی تکان دهی و می‌بینی که چیزها روز به روز کند و کندتر می‌شود. پذیرش کی می‌رسد از راه؟ بهتر است برسد یا نه؟
کم‌سن‌تر که بودم فکر می‌کردم که آمیزاد قطعا رسیدن مرگ را بو می‌کشد. بعدها گاهی گمان می‌کردم که اصلا خودت به مرگ می‌گویی بیا! تا نگویی نمی‌آید. یعنی یک نقطه‌ای از رضا هست که می‌گویی «بیا دیگر! من دل کنده‌ام» و او هم می‌آید. شاید هم این تصویر ایده‌آلیستی از مادرِ علی حاتمی شروع شده‌باشد. تصویر مادر از همان چهارم و پنجم دبستان آمده، نشسته در خانه‌ی مرگ ذهن من... اما پس تکلیف این همه آدم که میان انکار نشسته‌اند و آرام‌آرام کُند می‌شوند چه می‌شود؟ آن‌ها کجای این درجه‌بندی قرار می‌گیرند؟



*ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ

۱۳۹۲ آذر ۸, جمعه

قطارنوشت‌ (٣) – داغِ‌داغ

مسیر فرانکفورت – ماینتس. قطار منطقه‌ای (Regionalbahn). امروز

قطار تندروی شهری (S-Bahn) سر ساعت نمی‌آید. نگاه می‌کنم و می‌بینم روی بورد نوشته که کنسل شده قطار. به‌سرعت دو طبقه با پله‌برقی می‌آیم بالا و روی بورد قطارها را نگاه می‌کنم. می‌بینم که یکی به مقصد زاربروکن سه دقیقه‌ی دیگر راه می‌افتد. به‌سرعت می‌دوم. یکی دو واگن را رد می‌کنم بلکه برسم به یکی که خلوت‌تر است. می‌رسم به مرز واگن‌های درجه‌ یک و مجبور می‌شوم در همان آخرین واگن درجه دو بپرم بالا. پریدن البته مزاح است. شما جدی نگیرید! خودم را فرو می‌کنم لابه‌لای بقیه‌ی ساردین‌ها و همه با هم اجازه می‌دهیم که در کنسرو بسته‌شود. هر دو سالن چپ و راست لب‌به‌لب آدم نشسته. در سالن‌ سمت چپ بین ردیف صندلی‌ها آدم‌ها سرپا ایستاده‌اند مثل صف نانوایی‌... سمت راست هم یک سالنچه بیشتر نیست. در حد چهارده نفر شاید جا داشته‌باشد. روی پله‌ی دوم ایستاده‌ام و هنوز با موقعیت دست‌ و پای خودم درگیرم که در پشت سرم باز می‌شود. خودم را می‌دهم کنار و یک دختر باریک‌اندام با چهره‌ی شرقی می‌آید تو. یک مرد مسن آلمانی با یک چمدان عظیم آبی‌رنگ هم دارد ملتمسانه و عذرخواهانه به جمعیت نگاه می‌کند. خودم را بیشتر فرو می‌کنم. یک زن و مرد آن عقب می‌روند روی پله‌های جلو در رو‌به‌رو می‌ایستند. من این بین موفق می‌شوم که خودم را بکشم دم در سالنچه و خلاصه کار نشد ندارد. مرد یک‌جوری خودش را می‌چپاند تو. تا مقصد اگر از خفگی نمیریم، خطر دیگری تهدیدمان نمی‌کند. دریغ از حتا یک پنجره‌ که به این فضا باز شود. فقط باید به باز شدن گاه و بی‌گاه درها در ایستگاه‌های بین‌ راه امید بست. تازه آن‌ها هم معدودند. قطارهای منطقه‌ای توقّفشان از قطارهای شهری کمتر است. اولین ایستگاه، فرودگاه فرانکفورت خواهدبود و احتمالا انبوهی از این ملت به‌همراه ساک و چمدان‌هایشان از صحنه حذف می‌شوند. دختر موبوری روی پله‌های ورودی ایستاده. چمدان گل‌گلی دارد و پای موبایل دارد غر می‌زند که چرا پدرش برایش بلیت قطار تندرو نخریده‌. مکالمه‌اش که تمام می‌شود، همان‌جا در تنها نقطه‌ی ممکن روی پله‌ی دوم کنار مرد آلمانی و چمدان آبیش می‌نشیند و شروع می‌کند به موزیک گوش دادن. کنارم آقای جوان شیک‌وپیکی ایستاده که موقعیت ساردین‌شده‌‌ی ما را با ظاهر اتوکشیده‌اش خدشه‌دار می‌کند. باید کارمند بانکی جایی باشد. تیپ‌های مشابه او را در مسیر روزانه‌ی فرانکفورت زیاد می‌بینم. یک ساک مقوایی بزرگ خرید هم جلوی پایش است. البسه‌ی مردانه‌ای است با مارک فلان. عینک به چشم دارد و موهای بورش را به بالا ژل زده، شانه کرده و بخشی را داده پشت گوش‌ها. مرد جوانی که درست جلو من ایستاده، کیف یک شرکت مهندسی به دوشش است. مکالمه‌ی تلفنی کوتاهی می‌کند و بعد هدفون می‌زند به گوشش و موزیک گوش‌ می‌کند. خوشبختانه لازم نیست دستت را به جایی بگیری. احتمال افتادن حتا در تکان‌های جدی قطار نزدیک به صفر است. تنها چیزی که احتمالش می‌رود، سکته و خفگی است. شالم را باز می‌کنم. دکمه‌های پالتو را هم. در شگفتم که بعضی‌ها چطور می‌توانند در آستانه‌ی خفگی موزیک هم گوش کنند... می‌رسیم به فرودگاه. در برابر چشمان منتظر من تنها آقای چمدان‌آبی پیاده می‌شود و یک خانم که این انتها دم در ایستاده‌بود. با این حال مجبوریم پنج نفر تازه را جا بدهیم. دو تا از تازه‌وارها خودشان یک‌راست می‌روند در سالنچه می‌ایستند و سه تای دیگر هم در اعجازی مشابه قبل خود را می‌گنجانند بین ما. تا ایستگاه بعدی خیلی راه است. به خفگی فکر می‌کنم. به حجم اکسیژن موجود و گازکربنیک بازدم این همه آدم. افزایش آرام دما کاملا محسوس است. سردردم می‌رود که شروع شود. چشمم می‌افتد به آن زن و شوهر مسنی که دم سالن دیگر ایستاده‌اند. به درجه‌ی سلامت‌شان فکر می‌کنم و این که چه جالب است که در این محیط سکته نمی‌کنند... به هر بدبختی که هست می‌رسیم روسلزهایم. درِ میان جهنم و بهشت این بار طولانی‌تر باز می‌ماند. خوشبختانه چند نفر با چمدان‌های بزرگ پیاده می‌شوند. اما یکباره در کمال شگفت‌زدگی متوجه می‌شویم که این ٧-٨ تا پسربچه‌ی ١٣-١٤ ساله که روی سکو ایستاده‌اند، قصد دارند بیایند بالا! خوشبختانه هیچ کیف و ساکی با خودشان ندارند و طبعا مثل همه‌ی موارد قبلی‌ آن‌ها هم یک‌جوری جا می‌شوند. با سروصدا و شلوغ‌بازی می‌آیند تو. قطار راه می‌افتد. توی راه معلوم می‌شود که پسرها دارند می‌آیند ماینتس بروند سینما. می‌خواهند ایستگاه «تئاتر رومی» پیاده شوند. یکی‌شان ایستاده مثل‌ عقب‌دار سمت در دیگر و هر از گاهی که از بلندگو چیزی اعلام می‌شود، مثل مبصرها بقیه را به سکوت دعوت می‌کند. معمولا هم تا همه ساکت شوند، صدای بلندگو قطع شده. بقیه‌ی بچه‌ها شبیه این جوجه‌های زرد ماشینی به هم چسبیده‌اند. پسر کپلی که جلوی من ایستاده از آن جان‌عزیزهاست. هی به کناری‌هایش نهیب می‌زند که حواسشان باشد دستشان را به کسی یا جایی بگیرند. چون او خودش را فقط به آن‌ها بند کرده‌است. همه‌ی این‌ها را در حالی می‌گوید که به زحمت می‌توانی تنه‌ات را ده پانزده سانت به اطرف تکان بدهی. جفنگیاتی که تعریف می‌کنند و ذوق‌زدگی‌شان از اجرای پروژه‌ی مشترکِ سینما، کمبود اکسیژن و سردرد را از خاطرم می‌برد. به کارمند بانک نگاه می‌کنم که مدام دارد از دست بچه‌ها می‌خندد. اتوکشیدگی‌ش انگار آرام‌آرام در چشمم رنگ می‌بازد. صمیمی‌‌تر به نظر می‌رسد. بلندگو اعلام می‌کند که قطار قرار نیست ایستگاه «تئاتر رومی» توقف کند و مستقیم می‌رود ایستگاه مرکزی. بچه‌ها هل می‌شوند. هی می‌جنبند. مثل کنسرو ساردینی که انداخته‌باشند در آب جوش، تکان‌هایشان هی زیاد می‌شود. کارمند بانک راهنمایی‌ می‌کند که قطار دیگری بگیرند و یک ایستگاه برگردند یا سوار اتوبوس شوند. بعد باز می‌گوید که نه اتوبوس مزخرف است و بهتر است همان قطار را بگیرند. مبصر خیلی دقیق گوش می‌دهد که باید چه‌کار کنند. بعد هم هی چند بار او به بچه‌ها اعلام می‌کند و بچه‌ها باز به همدیگر اعلام می‌کنند که باید در ایستگاه مرکزی پیاده شوند. قطار بالاخره می‌رسد. در کنسرو باز می‌شود. به قاشق و چنگال نیاز نیست. به شکل خودجوش خالی می‌شویم روی سکو... 

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

قطارنوشت‌ (٢)

قطار پردیس. مسیر تهران - یزد. نیمه‌ی دوم فروردین ماه ١٣٩٢

شاید از مرزی عبور کرده‌ام. از مرزی باریک. در یک حرکت ساده که با شلوار حرمی رنگ‌رنگِ گَل و گشاد، شال سرخ و کفش‌های بندبند سبز از حرارت سالن قطار به فضای میان دو واگن - یعنی جایی دم‌ آب‌خوری و دستشویی - پناه آورده‌ام و نشسته‌ام روی روزنامه‌ها کنار در واگن به کتاب خواندن...
زن سطل پلاستیکی بزرگی را با خودش از سالن بیرون آورده. از آن‌ سطل‌های سفیدِ رنگ که مقطع‌ بیضی‌شکل دارند. چهار تا ماهی قرمز عید درونش شناورند. بلندبالاست زن. لباس تیره‌‌ای به تن دارد و روسریش را سفت بسته. نگاهش که می‌کنم، توضیح می‌دهد که داخل سالن گرم است و این‌ها دارند می‌میرند. بعد با مهماندار سالن سر و کله می‌زند که برایش آب‌ خنک گیر بیاورد که بریزد در ظرف ماهی‌ها. می‌گوید آبِ شیر کلر دارد. مرد می‌رود که آب‌معدنی بیاورد. زن همان‌جا کنار ماهی‌ها می‌ایستد. مرد که دیر می‌کند، طاقتش طاق می‌شود و از همان آبِ شیر چند لیوانی می‌ریزد در ظرف ماهی‌ها. ماهی‌ها آرام‌آرام از سطح آب فاصله می‌گیرند و می‌روند کمی در عمق، یعنی که مثلا بگویند «حالمان بهتر است». زن کنار سطل ماهی‌ها پابه‌پا می‌کند. یزدی است. لهجه‌ی واضحی اما ندارد. تعریف می‌کند که عید را با بچه‌هایش در آپارتمان‌‌شان در تهران‌ گذرانده‌ و حالا دارد برمی‌گردد سر خانه و زندگی خودش. بهش می‌گویم که برود تو. خیالش راحت باشد. من مراقب ماهی‌ها هستم. قبول می‌کند. می‌رود و من می‌مانم و ماهی‌ها. خواندن خوب پیش می‌رود. فضا آرام و خنک است و ماهی‌ها هم برای خودشان خوشحالند. گهگاه کسی عبور می‌کند. نگاهی به من می‌کند و نگاهی به تنگ پلاستیکی و موقعیت مشترک من و ماهی‌ها مدام لبخندآفرین می‌شود. دیرترک قطار برای نماز می‌ایستد. نایین است. پیاده می‌شوم. هوای باران‌خورده‌ی مطبوعی است. خفگی سالن را از خاطر می‌برد. مسافران همه از نمازخوان و بی‌نماز ریخته‌اند بیرون که نفس بکشند. باید بتوانند چند ساعت باقی‌مانده را در کوره دوام بیاورند... سوار که می‌شوم، می‌بینم کسی روی فرش کاغذیم ایستاده. توضیح که می‌دهم، می‌افتد به‌عذرخواهی. می‌خندم. می‌گویم که نشانه‌ای ندارد و طبیعی‌ است که ندانسته‌باشد فرش من است. می‌خندد. دوباره روزنامه می‌آورم و تا به خودم بجنبم، پیرزنی آمده و رویش ایستاده. مادر ماهی‌ها که تازه سوار شده، صحنه را می‌بیند. می‌گوید که برایم روزنامه می‌آورد. می‌آیم تعارف کنم که «نه، خودم می‌روم»، اما مادر ماهی‌ها پیش‌دستی می‌کند و با خنده می‌گوید: «من میارم! هرچی باشه بالاخره نگهبان ماهیای من هستی!» می‌خندیم. روی فرش تازه می‌نشینم و کتابم را باز می‌کنم. خلوتگاه اما دیگر شلوغ شده. خواندن به‌سختی پیش می‌رود. مسوول قطار در حال عبور به موقعیت نشستنم می‌خندد. می‌گوید که سالن خنک شده، می‌توانم برگردم تو. می‌گویم که دیگر آن‌جا ثابت شده‌ام. باز صورتش به خنده باز می‌شود که: «آره. برای خودت ثبتش کرده‌ای!» صورت درخشانی دارد، پهن، روشن با چشم‌های سبز کدر. مسافران دیگر هم اغلب با لبخند عبور می‌کنند. بعضی‌ها هم می‌ایستند و چیزکی می‌گویند. از خیر کتاب خواندن می‌گذرم. از پنجره چشم می‌دوزم به بیابان. مردی میانسال می‌آید و کنار در می‌ایستد. می‌پرسد که اهل کجایم که این‌طور مشتاقانه به تپه‌های خاک نگاه می‌کنم. می‌گویم که بچه‌ی مشهدم، این مسیر را هم زیاد رفته‌ام. بیابان را دوست دارم. با این‌ حال برایم تازگی ندارد. خراسان خودمان هم پر از بر و بیابان است. از دوری و دلتنگی چیزی نمی‌گویم... به این فکر می کنم که چه قدرتی در دل این حرکت کوچک بود و چه شادی سبکی همراهش آورد. هم دوستِ ماهی‌‌ها شده‌ام، هم دوستِ مادر ماهی‌ها. با این همه غریبه نیز هم‌کلام شده‌ام و در چشم چندین و چند نفر خندیده‌ام. نقطه‌ی تصعید گاهی خیلی نزدیک است. فقط یک ذره حرارت لازم است. بعد یک‌باره می‌بینی از جامد سنگینی که بوده‌ای، کنده شده‌ای و منتشر شده‌ای در فضا...