۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه

مرگ سفید

درست یک ماه دیگر می‌شود دو سال. ردش را تا ماه‌ها پاک نکرده‌بودم. موهای سفید مانده‌بود روی پالتوی سیاه. تکه‌هایی بود که خاکستر نشده‌بود. تکه‌های مرگ سفید لاغر روی زمینه‌ی سیاه. به من اعتماد کرد حیوانک. در آغوشم آرام گرفت و آغوشم شد جای مرگش. جز او کسی در آغوشم نمرده‌بود. دیگر نیز هیچ‌کس در آغوشم نخواهدمرد. بی‌قرار است آغوشم. از دور می‌درخشد. زرد. نارنجی. نزدیک‌تر که بیایی، لهیب آتش است و بوی گوشت سوخته.  

۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه


عاشقی اگر یک فصل باشد، آن فصل حتما پاییز است. این‌طور که بالا می‌رود و پایین می‌آید. این‌طور که هی می‌کوبد و می‌ریزد و باز رها می‌کند. این‌طور که لخت می‌کند و می‌گذارد برابرِ باد. این‌طور که یک‌باره چنان آرام می‌شود انگار نه انگار که نگاری آمده یا رفته و بعد باز توفان می‌کند. انگار که یادش می‌آید که نگاری آمده و رفته.

۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه

پاییز

همه را جمع می‌کنم. سین را که گردنبندی است سیاه با سنگ‌های سیاه و خاکستری درخشان. لام را که گوشواری است سبز و آرام یادگار جزایر دور. بنفش را که خورشید درشتی است هدیه‌ی همکار چهار و پنج سال پیش. می‌گذارمش در جعبه‌ چوبینی که خودش هدیه داده‌بود. آبی را که هزار چیز است: الف است از سرزمین‌های شمالی. جمعیت رفقایند از شهر شرقی. گردنبند‌ها و دستبند‌های سال‌های دور ستایش من است از فیروزه و حوض آبی و مسجد: سال‌های تسبیح به‌ گردن آویختن و از خود سبک درانداختن. همین‌طور گل‌های پنج‌پرِ نونِ مهربان است که کوچ کرده حالا تا جزیره‌ی دوردست. تیره‌ترش محبت بی‌لکِ ک است که در شهر شرقی جایش گذاشته‌ام. بعدتر لاجوردی را می‌گذارم که از مشهد آورده‌ام و بوی شرق می‌دهد. مال روزهایی است که در آبی شورش کرده‌بودم. روزهایی که آبی می‌رفت تا تمام شود. این بین اما زرد هم هست، در کشش به سوی نوری شاید که بشود رمق دست و پایم تا خودم را از ملکوت آبی تا لاجوردی پایین بکشم. سبزها هم هستند. یکی تکه‌سفال کوچکی است با نقش خانه که به گوش می‌آویختم. شور سبزی بود که افتاده‌بود فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر در خانه‌ و من اینجا در گوش و چشم داشتمش. در تک‌تکه‌سفالم نفس می‌زد. جفتی نداشت. دیگری شیشه‌های سبزآبیِ دال است. تصویر من است در چشم‌هایش آنجا در شهر مادری.‌ و بته‌جقه‌های سبزِ سینِ هنرمند که با خودش به خانه‌مان نشاط می‌آورد. یکی دو تکه طلا و نقره هم می‌گذارم. طلایش علی و محمد کوچکی بر پشت و رو دارد و سنجاقی از طلا. یادگار چند سال پیش مادربزرگ است‌. شاید نوزادی را بو می‌کشید که داشت دیگربار در من متولد می‌شد. نقره‌اش دستبند و گردنبندی است که دوستان در روزهای شادی‌های عروسانه هدیه داده‌‌بودند، ده سال پیش یا کمی بیشترک شاید. باقی همه سرخ است. شعله‌ و عصیان‌. گوشوارِ سفال پ است از سرزمین لورکا که بوی شعر و شور می‌دهد. آویزهای سفالینه‌ی دست‌فروش‌‌های پلِ کارل است در روزهای شنبه، ولتاوا است و نفسِ شهری که دوست می‌دارم. گردنبندی از سنگ است، یادگار حِ عزیز از آن شهرِ عزیز: پرنده‌ی‌ کوچک‌ِ من نشسته روی تک‌شاخه‌ای با گل‌های آتشی و آواز می‌خواند. و بعد گردنبند رنگ‌رنگ کولی‌وارم است که ح جایی در روزهای دور داده‌بود. چیزی از سفر و طغیان که با منِ کولی تا این روزها آمده. این روزها که باد بوی شورش می‌آورد، پاییز دارد همه‌‌ی خودش را رو می‌کند و انفجارِ برگ و رنگ نفس را می‌برد.


همه را جمع می‌کنم. مادربزرگ‌ را. برادر را. سرزمین ‌مادری را. ح را. تولدها را. عروسی را. دوستان را. بوی جزایر دور و سرزمین‌های نزدیک را. همه را می‌گذارم در جعبه‌هایشان. جای امنی پنهان می‌کنم. می‌روم می‌نشینم میان پاییز. باد می‌‌وزد در موهای دیوانه‌ام...  

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

سفره‌ی عقد

تازه‌عروس خوشبخت را صدا کردند که بیاید قند بسابد روی سر رفیق قدیمیش. رفیق قدیمی نشسته‌‌بود زیر سفره‌ی سفید و چند نفر دوست و آشنا همه کناره‌های سفره را گرفته‌بودند، آماده به هلهله کردن. شروع کردند به سابیدن و خواندنِ «می‌سابم و می‌سابم...». وسواس اما آمد و گریبانش را گرفت. «اصلا من می‌تونم مهر و محبت بسابم؟ چرا منو صدا زدن؟ صدا زدن یا خودم جوگیر شدم بیام بالای سر رفیق چندین و چند ساله خوشبختی نداشته‌ رو بسابم؟ اگه بدبخت شد چی؟ چطوری تو چشماش نگاه کنم؟» سابید باز. خیلی حرف نمی‌زد و نگاهش را انداخته‌بود پایین. معمولا رویش نمی‌شد شعرهای این‌طوری بخواند. البته پیشرفت هم کرده‌بود. کوچک که بود‌، وقتی کِل می‌کشیدند در عروسی‌ها، سرخ می‌شد از خجالت. انگار که کسی یکهو‌ دامنش را زده‌باشد بالا. تازه یک‌جور محافظه‌‌کاریِ شدید هم داشت که احیانا کسی نقطه ضعف‌هایش را نبیند. یکی دو تا که نبودند نقطه‌ضعف‌ها. پنجه و دندان درستی هم که برای دفاع از خودش نداشت. اگر کسی از آن دریچه‌ای که باز شده‌بود حمله‌ می‌کرد، که تجربه نشان می‌داد احتمالش بالاست، سپری نداشت. اصلا همین بی‌سپری شروع داستان بود. همین بی‌دندانی بود که کش آمده‌بود تا نوجوانی و جوانی. تا این‌جا که حالا ایستاده‌باشد بی‌‌‌مهر و محبتی برای سابیدن، بی ذره‌ای خوشبختی‌ برای بذل و بخشش. بی‌دفاعی را همه بو می‌کشند. همان‌قدر که آدم‌های تنها بو می‌دهند، آدم‌های بی‌دفاع هم بو می‌دهند یا شاید اصلا بوی هر دو یک‌جور باشد. مثل بره‌ای که جدا افتاده‌ از گله‌اش. بی‌صدا. بی‌شاخ. بی‌پای دویدن. از صدا و جثه‌اش دورادور پیداست که دریدنی است. بحمدالله دندان تیز و اراده‌ی دریدن هم که همه‌جا هست. یکی باز دم می‌گیرد که «می‌سابم و می‌سابم...» و پودر قند سپیدسپید می‌ریزد پایین از برابر چشمانش مثل نخِ نازکِ آب زلالی که از شیر روان شده‌باشد. زلالی‌ِ آب عمودی می‌ریزد و بعد جریانش گرد می‌شود، پیچ می‌خورد و می‌پیوندد به پساب ریخته و رفته. «نکند بپیوندد به پساب ریخته و رفته؟ اصلا مگر نه این‌که دارم در این پیوستن نقش حلقه را بازی می‌کنم؟» کل می‌کشند همه یک‌باره. آرام کل می‌کشد. طوری که صدایش گم می‌شود میان بقیه‌ی صداها. کله‌قند‌های کوچک تورپیچ‌ را می‌کوبد به هم که آخرین نرمه‌ها بریزد توی سفره. خانم‌ها از دو طرف سفره را تا میانه‌اش جمع می‌کنند و کسی همه‌ی خوشبختی سابیده را می‌پیچد میان پارچه‌ی لب‌تور سپید. فکر می‌کند شاید آن زنی که نرمه‌قندها را به هم پیچید خوشبخت‌تر باشد. تازه مگر همه‌ی آن‌های دیگری که لبه‌ی توری پارچه را گرفته‌بودند، سفیدبخت بودند؟ همه‌اش هم که به ‌هر حال یک مشت خرافه است. مهم این است که عروس خودش چه بویی بدهد. بی‌سپر نباشد چیزیش نمی‌شود. راه خودش را میان گله باز می‌کند. جدا هم نمی‌افتد.         

۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

گربه‌ی پلنگی

خانه با دستشویی و راهرویش روی هم بیست متر هم شاید نباشد. گربه‌ی پلنگی جای زیادی برای جنبیدن ندارد. خانه انباشته است از بوی حیوان. پنجره‌ها رو به خیابان اصلی است و از بیرون هی راه‌به‌راه صدای عبور تراموا می‌آید. زن دارد تعریف می‌کند که مرد رفته و چیزها از حد رد شده و بعضی اتفاق‌ها را نمی‌شود به عقب برگرداند. از قدیم‌ترها می‌گوید. از این که مرد حمایتش کرده. از این که به همدیگر عاشق بوده‌اند. از این‌که زن هی زنگ می‌زده و می‌گفته که تنهاست و نیازش دارد و مرد هرجا که بوده خودش را می‌رسانده. بعد بلند می‌شود می‌رود سمت کابینت‌ آشپزخانه. من همان‌جا روی راحتی چرم مشکی نشسته‌ام و نگاهش می‌کنم. چای چینی دم می‌کند. قوری را می‌گذارد روی میز کنار آباژور. همان کنار می‌نشیند. آباژور کوچک صورتش را سایه‌روشن می‌کند. دستش را تکیه‌ می‌دهد به میز. می‌گوید که گربه منتظرِ مرد است، که مرد مدام با گربه بازی می‌کرده. من گربه را لوس می‌کنم از دور، بلکه بیاید و با من دوست شود. راه نمی‌دهد اما. هی می‌نشیند جایی رو‌به‌روی شکافِ درِ اتاق و به درِ ورودیِ راهرو نگاه می‌کند. بعد آرام و با احتیاط از گوشه‌ی دیگرِ راحتی می‌پرد بالا و روی پشتی، در فاصله‌ی‌ ایمنی از من می‌خوابد. زن می‌گوید که دیگر نمی‌تواند. خیلی وقت است که نمی‌تواند. دو تا استکان چینی کوچک گذاشته روی میز برای چای. نگاهش هی متوقف می‌شود روی اشیا. گربه باز می‌پرد پایین، به در نگاه می‌کند و می‌خزد آرام زیر صندلیِ میز‌تحریر و رو به زن می‌نشیند. زن صدایش می‌زند. گربه میوی خفیفی می‌کند. زن دوباره می‌گوید «مینوش، مینوش!» یک‌طوری که انگار می‌خواهد گربه را هشیار کند. بعد زل می‌زند در چشم‌های گربه. گربه همان‌طور خفه میو می‌کند. زن خیره شده به صورت‌ گربه. اشک حلقه زده در چشم‌هایش. نچ‌نچ می‌کند و می‌گوید: «وای! چه‌قدر غمگینه. دقیق نیگاش نکرده‌بودم». سکوت می‌کند. دست‌های گوشتالویش را می‌مالد به چشم‌هایش. زل می‌زند باز به گربه. سرش را کند به چپ و راست می‌جنباند: «من هم مثل این گربه بودم. همین‌قدر وابسته». سر می‌جنباند. باز سکوت می‌کند. گربه با چشم‌های غمگین به در نگاه می‌کند. هر سه اشک می‌ریزیم.

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

طناب


فاجعه روی می‌دهد. جایی ‌بالاخره طنابش می‌پوسد و می‌افتد با صلابت و شکوه میان سفره‌ات و همه‌چیز را سر‌آخر زیر خودش خاکشیر می‌کند. آدم عاقل احتمالا کسی است که وقتی یک فاجعه‌ عظیم را آن بالا در هیات سنگی آویخته از طنابی نصفه‌-نیمه می‌بیند، ردِ کارش را بگیرد و برود. نه این که هی آن زیر قدم بزند و بگوید که نه بابا سنگش خیلی هم سنگ نیست، تازه خدا می‌داند طنابش چه‌قدر مقاوم باشد، گمان نکنم حالا حالاها بیفتد! تازه گیرم هم که بخواهد بیفتد، من سعی می‌کنم جوری جاگیری کنم که مستقیم توی سر من نخورد... نه عزیز من! سنگِ به آن بزرگی شبیهِ تقدیرهای پیشانی‌نوشتی است که قدیمی‌ترها می‌گفتند. سقوطش محتوم است و اتفاقا پلنگ صورتی‌وار درست روی سر خودت خواهد افتاد. سنگِ توست. ساعتش را با حضورِ تو تنظیم می‌کند. شعور اشیا را نباید نادیده گرفت... باید جان به‌در برد از فضایی که بوی نیستی می دهد. این شامه‌ پس به چه دردی می‌خورد، اگر زهرِ تمامِ یافته‌هایش را با توجیه‌های پسین و سپسین‌ بگیری؟ بی‌خاصیت می‌شود. به دروغ می‌افتد. به دست خودت در خاک می‌شوی... 


۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه



آرام هدایتش کردم روی لبه‌ی پاکت نامه و بردمش از پنجره بیرون. پاکت را کنار چسبک‌ها نگه داشتم که برود روی برگ‌ها که به‌خیالِ خودم آزادش کرده‌باشم. تکان نخورد. نم باران و هوای سبک خنک را به چیزی نگرفت. شوقی ندوید در بال‌هایش. دقیق‌تر که شدم، بال‌ها خشک‌ شده‌بودند. دیگر شبکه‌ی زرین و سیمین براقی در کار نبود. درهم‌کشیده بودند و قهوه‌ای مثل لک چای خشک‌شده روی لبه‌ی قوری. پرز‌های سر و تنش جابه‌جا کمی ریخته‌بود و شاخک‌هایش آن استواری معمول را نداشتند، به دو طرف بدنش مایل شده‌بودند. آوردمش دوباره تو. پاکت را گذاشتم کف اتاق. نشستم کنار لیوان چایم به کار کردن. باران یکی دو بار تند و کند شد. این بین خودش را یواش‌یواش کشیده‌بود پایین روی موکت نارنجی‌‌ـ‌زرد. الان اما دیگر مدتی است که تکان نمی‌خورد. محو شده در رنگ زمینه.