۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

در مکلنبورگ

درست یک سال پیش همین روزها بود. رفته بودیم به خانه‌ای ییلاقی در مکلنبورگ که از فقیرترین استان‌های آلمان یا شاید هم خودِ فقیرترین است. تازه آن هم روستایی بیست‌خانواری در مکلنبورگ. برنامه‌ی پنج‌روزه‌ی هگل‌خوانی بود با بچه‌های دانشگاه هاله. من هم خودم را بین‌شان جا داده بودم. سرآخر ۴۰ صفحه‌ای جلو آمدیم؛ از اواسط فصل آگاهی تا سر بخش «خدايگان و برده» در فصل خودآگاهیِ پدیدارشناسیِ روح. حاشیه‌ی برنامه شده بود گاه‌گداری شطرنج بازی کردن... صاحب‌خانه آدم شگفتی بود. گوشه‌ای از ذهن من مدام به تماشایش مشغول بود. مردی بود کوتاه‌قد با شکمی که همیشه ثانیه‌هایی جلوتر از سرش وارد اتاق می‌شد و بند شلواری که سینه‌‌ی پهن و کوتاهش را درنوردیده بود. موهایش جوگندمی بود و ریش انبوهی تا نزدیکی چشم‌های درشت‌اش روییده بود. شطرنج که بازی می‌کرد، شکمش به شکل جالبی فاصله‌‌ی بالاتنه و دست‌هایش را از لبه‌ی میز تنظیم می‌کرد. بطری آبجویش را مدام در فواصل حرکات تند و مطمئنی که به مهره‌ها می‌داد، بالا می‌انداخت. به فکر که فرو می‌رفت، زل می‌زد به زمینِ بازی و مدام سبیل انبوهی که لب‌ بالایی‌اش را می‌پوشاند، بین دو انگشت می‌گرفت و می‌سایید. کاسپاروفِ جمع اما دانشجوی دکترای فلسفه‌ی ۳۹ساله‌‌ای بود اهل گرجستان. از کلاس‌های سابق به‌خاطرش داشتم. حرف زدن بلند و پرهیجان‌اش که در روزهای اول ساینده‌ی اعصاب بود، روزهای بعد شده بود بخشی از شورمندی شخصیت‌اش، قسمی شیدایی‌ که در ترکیب خوبی با پرکاری و پرمحبت بودن‌اش معجون یکتایی می‌ساخت. از دیگر شطرنج‌بازانِ جمع یکی خودِ صاحبخانه بود. یکی استاد عزیزمان که از هاله همراه‌مان آمده بود و دیگری دانشجوی ۲۵ساله‌ای بود از اهالی بایرن که به هاله آمده بود تا فوق‌لیسانس دورشته‌ای فلسفه و ریاضی بخواند. زمانی در مدرسه مقام‌هایی هم در شطرنج کسب کرده بود. یکی دیگر از دانشجویان دکتری هم بازی می‌کرد. من هم بازی می‌کردم.
خانه‌ی درندشتی بود. کف و پلکان‌اش از چوب بود، چنان که بالا رفتن‌ ازشان تا اتاق خواب‌ بی‌صدا ممکن نبود. پنجره‌های کهنه‌ی چوبی به باغ اطراف باز می‌شد و آشپزخانه‌ پر از وسیله بود و پر از ظروف رنگارنگ سفال... مرد سابق در هاله زندگی کرده بود. همان‌جا کشاورزی خوانده بود و بعدتر تعدادی از همکلاسی‌های سابقش را راه انداخته بود و با هم آمده‌ بودند مکلنبورگ که زندگی بسازند، که با خودشان زندگی بیاورند. گمانم چند سالی بعد از دیوار آمده بودند. یعنی درست همان روزهایی که همه در کار گریختن به غرب بودند. از کارهایشان تعریف می‌کرد. از ساختار پویایی که به‌مرور شکل داده بودند. از کشاورزی، دامداری و سفالگری‌شان. از برنامه‌شان برای شکل‌دادن به یک مزرعه‌ی اکولوژیک که از نظر انرژی مستقل باشد و پول جذب منطقه کند. از این که بخشی از پول را خودشان سرمایه‌گذاری کنند بخشی را یک شرکت سرمایه‌گذار بزرگ‌تر خارج از منطقه. از این که در خانه‌اش هفتگی همه‌ی ده جمع می‌شدند و از شکل کمون‌گونه‌ی زندگی‌شان ... برای من نمودِ زندگی بود. نمود که چه عرض کنم خودِ زندگی بود در معنایی از جنبندگی و بی‌سکونی و امیدواری؛ اراده‌‌ای بود معطوف به عمل. از همان خانه‌ی روستایی تله‌کنفرانس هم با همدستان پرو‌ژه‌هایش برگزار می‌کرد و زیر‌ِ ظاهر دهقانی‌اش سر پرسودایی داشت. من و کاسپاروف کلی سر پروژه‌هایش سوال‌پیچش کردیم. هر دو هی امکان‌پذیری کارها را در شرایط کشور خودمان می‌سنجیدیم. کاسپاروف می‌گفت که نمی‌شود! که صنف و فلان در دیار او به هم نمی‌رسد و ساختار پایدار خودگردانی شکل نمی‌گیرد. صاحب‌خانه اما مشکوک بود. مدام می‌گفت که باید شروع کرد. باید عمل کرد! و خوب خودش کرده بود دیگر. خودش هم خلافِ جهت آب شنا کرده بود. با کاسپاروف شطرنج بازی می‌کرد. یک بار هم توانست کاسپاروف را ببرد. شب یکی به آخر مانده خواستم که به من هم افتخار بدهد و باهام بازی کند. نشستیم سر میز. کمی به نیمه‌شب مانده بود. پشت سرش دانشجوی دکتری همراه دختری از اهالی جنوب آلمان درباره‌ی روابط انسانی و عشق بحث می‌کردند. دیرتر کاسپاروف هم آمد و ایستاد کنارشان. اوایل حرف‌ها را کمی می‌شنیدم و روند بازی‌مان کند بود. از جایی اما فقط طنین صدای هیجان‌زده‌ی کاسپاروف را می‌شنیدم و لحن نصیحت‌وار آن دو را. یکی دو جا حرکتم خوب بود. شاهِ صاحب‌خانه را گوشه‌ای از زمین گیر انداخته بودم. به چشمش بامهارت رسید. مجبور شد شاهش را حرکت دهد. یک امکان هم بیشتر نداشت. بعد اما بازی کشدار شد. مهره‌های زیادی از دست دادیم. صاحب‌خانه هم بی‌قرار می‌نمود. انگار که صحبت پس‌زمینه پریشانش کرده بود. چند بار گفتم بی‌خیالش شویم، خسته‌اید و فلان. رضایت نداد. سرانجام حوالی چهار و نیم صبح به‌شکل غیرمترقبه‌ای بازی کشدار را بردم. با هم دست دادیم و صاحب‌خانه به سمت آن دو برگشت و گفت که چه‌اندازه حرف‌ها و حس و حال درگیر و افسرده‌ی کاسپاروف پریشان‌اش کرده. کمی بحث شد. من به لحن نصیحت‌وار آن دو اعتراض کردم. دیرتر به صاحب‌خانه گفتم: «قبول نیست. خسته بودین! جدی بازی نکردین.» همان‌طور که دست می‌داد، گفت: «نه، همان اول که گیر افتاد شاهم آن گوشه، باخت را به چشم دیدم!» شبیه این حرف را در بازی دیگری هم از دهانش شنیده بودم. برایم حرف غریبی بود. انگار در لحظاتی از بازی اندازه‌ی قدرت خودش و حریفش برایش آشکار می‌شد و از آن به بعد دیگر می‌دانست کجا ایستاده است، حتا اگر شواهد بیرونی عکسِ این می‌بود. یک‌جور بلندنظری در وجودش بود و تیزبینی خاصی برای دیدن لحظه‌ای که «از پرده برون افتد راز» و البته آمادگیِ پذیرش این راز. این قطعیت درونی وجودش را ناب می‌کرد، این بی‌نیازی‌اش از قطعیت‌های بیرونی. مرا محکم به خودش فشار داد که :«طبیعیه دیگه! بالاخره شطرنج از سرزمین شما میاد...» صبح جایی برای استادمان روایت می‌کرد که این دانشجویت دیشب توانسته‌ مرا ببرد. او هم شوخی می‌کرد که این‌ها از اثرات هگل است. هگل‌خوانیِ چندروزه ذهن‌‌ بچه‌ها را باز کرده... 

از همان روزها دلم می‌خواسته درباره‌اش بنویسم. در سالگرد دیدارمان فکر کردم که باید بنویسم. باید خاطره‌ی عزیزش را نشان دیگران هم بدهم. صادقانه‌تر این که در سفر این بارِ ایران، در تجربه‌ی غیرنادری از کوته‌نظری‌ها، بی‌عملی‌ها، حرص‌ها و تظاهر به چیزی بهتر از خود بودن‌ها یاد او هم کردم. دلم برای تجربه‌ی نابِ حضور سراپا زندگی‌اش تنگ شد و برای آن پذیرش عجیبی که از تایید بیرونی بی‌نیاز بود.

۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

همیشه در لحظاتی از تاریخ، بی‌گناهی خودِ گناه است

به عنوان پيش‌پرده(!) پیش از نمایش «انجیل به روایت متی» فیلم کوتاهی از پازولینی دیدیم به نام «داستان گل کاغذی» که یکی از پنج اپیزود فیلمی به نام «عشق و خشم» است که دو تا از اپیزودهای دیگرش را هم گدار و برتولوچی ساخته‌اند. ایده متعلق به دو روزنامه‌نگار کاتولیک بوده. قرار بوده اپیزودهای فیلم به موتیف‌ها و اصولی از انجیل بپردازند و اعتبارشان در روزگار کنونی. کارگردان‌های پروژه اما به کاتولیک بودن‌ شهره نبوده‌اند... پازولینی در اپیزود خودش تفسیر تازه‌ای دارد از موتیف درخت انجیر در انجیل. درخت انجیری که مسیح نفرینش می‌کند، چون میوه‌ای ندارد و درخت به این نفرین خشک می‌شود. پاراگراف زیر جملات درخشان پازولینی است که از آلمانی ترجمه می‌کنم. ناهشیاری و بی‌گناهی جمعی ما را هم در عرصه‌ی سیاست خوب خطاب می‌کند:
«لحظاتی در تاریخ هست، که نمی‌شود بی‌گناه یا بدون آگاهی بود؛ آگاه نبودن خود یعنی گناهکار بودن. و این‌گونه من نینتو [بازیگر نقش اصلی فیلم] را به بالا رفتن از ویا ناسیوناله [خیابانی در رم] واداشتم، و در حالی که نینتو بی هیچ فکری در سر و به‌تمامی بی‌گناه راه می‌رود، تصاویری از چیزهای مهم و خطرناکی که در جهان رخ می‌دهد، در سوی دیگر ویا ناسیوناله از کنار او عبور می‌کنند ـ چیزهایی که او به آن‌ها آگاه نیست، مانند جنگ ویتنام، روابط میان شرق و غرب و غیره. سایه‌هایی هستند که او را پشت سر می‌گذارند و او از آن‌ها هیچ نمی‌داند. آن‌گاه در لحظه‌ی معینی صدای خدا را می‌شنود که از میان تردد خیابان می‌‌آید. خدا مصرّانه به او یادآوری می‌کند که بیدار شود، که آگاه شود، اما او هم مانند درخت انجیر هیچ نمی‌فهمد، چون نابالغ است و بی‌گناه، و از این‌ رو خدا نفرینش می‌کند.»

۱۳۹۳ آذر ۱۸, سه‌شنبه

تاریخ

امروز سر کلاس «همدلی» متنی از ادیت شتاین در برنامه‌ی کار بود. استاد یک خانم آمریکایی‌ است که آلمانی خوب اما خیلی شمرده‌ای حرف می‌زند. کمی از بیوگرافی ادیت شتاین گفت با این فرض که خیلی‌ها حتما می‌دانیم. من اما چیزی نمی‌دانستم. شتاین ریشه‌ی یهودی داشته. سال ۱۹۱۶ در گوتینگن نزد هوسرل رساله‌ی دکتری‌اش را با عنوان «درباره‌ی مساله‌ی همدلی» می‌نویسد و گویا می‌شود دومین دکترِ زنِ آلمان. قبل‌اش چند سالی دستیار هوسرل بوده و هوسرل انگار جایی او را بهترین دانشجویش خوانده بوده. رساله هابیلیتاسیون‌اش را درباره‌ی «علیت روانشناختی» می‌نویسد که با وجود رتبه‌ی ممتاز دکتری‌اش در دانشگاه گوتینگن پذیرفته نمی‌شود. کوشش‌های دیگری هم می‌کند. اما زن‌بودنش در نهایت مانع راه یافتنش به تدریس دانشگاهی می‌شود. سرآخر می‌رود دنبال معلمی. ۱۹۲۲ تحت تاثیر عمیقی که از اتوبیوگرافی قدیسه ترزا فون آفالیا می‌گیرد، به کلیسای کاتولیک می‌پیوندد و در ادامه تا سال ۱۹۳۳ در موسسه‌ی کاتولیک آموزش علمی در مونستر تدریس می‌کند. از قرار معلوم ۱۹۳۳ با اعلام سراسری بایکوت فعالیت‌های مالی ‌ـ تجاری یهودی‌ها به پاپ هم نامه‌ای می‌نویسد و درخواست موضع‌گیری می‌کند. همان سال پیش از آن که به دلیل ریشه‌ی یهودی از کار در موسسه برکنار شود، خودش کنار می‌کشد و در ۴۲ سالگی به دیری در کلن می‌پیوندد. ۱۹۳۸ می‌پیوندد به دیری در هلند. اما رژیم نازی همین‌طور مثل سیل دنبالش روان است. در اوت ۱۹۴۲ بعد از اشغال هلند دستگیر می‌شود و به فاصله‌ی ۷ روز بعد در آشویتس در اتاق گاز کشته می‌شود... 
نمی‌دانم این که متن‌اش را خوانده بودم، کار را خراب کرد یا این که حضرت استاد با سرعت بالایی سرنوشت خانم فیلسوف مستعد را تعریف کرد و تبعیض در تنوعی از اشکال یک‌باره در فضا اوج گرفت و پیچید میان متنِ روانی که درباره‌ی «همدلی» نوشته بود! لب و لوچه‌ام آویزان شده بود و چشمانم باید که بهت‌زده بوده باشند. نمِ اشکی هم نشست در چشم‌هایم. اولین بار بود که یک قربانی آشویتس این اندازه نزدیک ایستاده بود...

***
در بسیاری از شهرهای آلمان مربع‌های برنزی کوچکی می‌بینی که جلو خانه‌ها در سنگفرش پیاده‌روها کار گذاشته شده. اسمشان Stolpersteine است. به فارسی می‌شود «سنگ‌هایِ سکندری». ایده‌ی هنرمندی آلمانی است که از قرار معلوم در همه‌ی اروپا فراگیر شده. رویش چند خط ساده نوشته که اینجا فلانی زندگی کرده، کار کرده، درس خوانده یا... بعد تاریخ تبعید شدن را نوشته یا فرار را و در نهایت شکل و زمان و مکان مرگ را. فقط خط اولش یک جمله‌ی کامل است. دیگر جمله‌ای بسته نمی‌شود. داده‌ها مقطع و ریزریز زیر هم می‌آیند: «این‌جا فلانی زندگی کرده/ تبعیدشده به تاریخِ .../ورود به اردوگاهِ... به تاریخِ .../ قتل به تاریخِ ...» مربع‌های فلزی در تقابل با کشتار جمعی در اتاق‌های صنعتی گاز، یادبودهای دست‌سازند. از کنارشان با همه‌ی انتقادهای موجود هنوز هم بی‌لرز نمی‌شود عبور کرد. گاهی برابر یک خانه ۴-۵ سنگ سکندری هست. یکی مادربزرگِ خانواده بوده. یکی کوچک‌ترین بچه. یکی جوانی بوده موقع فرار در رودخانه غرق شده. یکی تیر خورده. یکی خودکشی کرده و بقیه را هم سیل برده تا آشویتسی جایی که در کنار دیگران سازمان‌یافته بمیرند. همه چیز همین دور و بر رخ داده. حتا ساختمان اصلی دانشگاه IG-Farben-Haus که دانشکده‌های زبان، مذهب‌شناسی، مردم‌شناسی، ادبیات، فلسفه و ... را در خودش جای داده، در دوران نازی‌ها محل تحقیقات روی روغن و لاستیک و... بوده و گاز سمی «سیکلون ب» که در اتاق‌های گاز به‌کار رفته، تحت همراهی و حمایت همین شرکت تولید شده. ساختمان از سال ۹۶ شده دانشگاه گوته فرانکفورت و اسکلت آن بنا ما را در میان گرفته. لوح یادبودی در ورودی ساختمان کار گذاشته‌اند که نقل قول زیر در صدر آن نشسته:
«هیچ‌کس نمی‌تواند از تاریخ مردمش خارج شود. مجاز نیست و نباید که گذشته را به حال خود رها کنیم، زیرا که می‌تواند زنده شود و به هیاتِ اکنونی تازه دربیاید.» (ژان آمری ۱۹۷۵) 

۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

قطارنوشت (۷)

همان مسیر همیشگی به سمت ماینتس ‌‌ـ تابستان ۹۳

قطار لبریز از مسافر است. همهمه فضا را پر کرده. من اما برای خودم جای دیگری سیر می‌کنم. کنار پنجره نشسته‌ام. تکه‌کاغذی روی پایم است و مدادی و دارم چیزکی می‌نویسم. گاه‌گاهی از شیشه عبور می‌کنم، چرخی می‌زنم میان شاخ و برگ درختان، کمی اکسیژن در ذهن می‌انبارم و باز برمی‌گردم روی صندلی میان فوج جمعیت. از جایی اما دیگر نه صدایی هست و نه آدمیزادی... نیم‌صفحه‌ای نوشته‌ام. سر می‌گردانم در فضا. نگاه عجیب مردی که کنار در ایستاده توجهم را جلب می‌کند. ۳ـ۴ متری دورتر از من است. همسن و سال خودم به نظر می‌رسد. دو سه سالی بالا و پایین شاید. سر تا پا سیاه پوشیده و موهای بلند صافش را از وسط فرق باز کرده و پشت سر بسته. ریش بلندش را هم در سه چهار نقطه بافته. ندیده‌اش می‌گیرم. لحظاتی بعد اما باز نگاهش می‌کنم. این بار دوستانه‌تر و شاید کمی پرسش‌گر. لبخند ملایمی می زند. بعد یک‌باره دست‌هایش را دایره‌وار در فضای در دسترسش از هم باز می‌کند و نگاهش را می‌چرخانَد در واگن روی ازدحام جمعیت. بعد دست‌ها را پایین می‌آورد. یکی را دفتر می‌کند و با دیگری مثلا می‌نویسد و همزمان با چشم و ابرو پرسش‌گرانه به من اشاره می‌کند. ابروهایم می‌رود به نشانه‌ی «چه می‌دانم دیگر!» بالا و می‌خندم. همه چیز انگار یک فیلم‌ صامت یک دقیقه‌ای است یا یک دور بازی پانتومیم.
بیست دقیقه بعد که به ایستگاه می‌رسیم، از فاصله‌ی ۲۰ـ۳۰ سانتیِ همدیگر از قطار پیاده می‌شویم، بی آن که سعی کنیم روی سکوتِ بازی با خداحافظی یا لوس‌بازیِ دیگری خش بیندازیم!

۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

مطبخ‌نوشت (۱)


فلفل‌دلمه‌ای‌ها بی‌صداترین موجودات عالمند. این‌طور که کاکلشان را می‌کنی و دل و روده‌شان را می‌کشی بیرون و بعد ریزریزشان می‌کنی و جیک‌شان درنمی‌آید... و این کار کردن در مرز نباتات هم شاید از کم‌آزارترین کارها باشد. در آشپزخانه که کار کنی، ایستاده‌ای کف هرم انسانیِ ستم. از مدیر رستوران و مدیران سالن و آشپزخانه بگیر و برس به پیشخدمت‌ها و کارکنان آشپزخانه. سفارش‌ها می‌رسد به آشپزخانه و پیشخدمت‌ها گه‌گاه می‌آیند و در چارچوب همان سیستمِ «از کارگر به کارگر» غر می‌زنند که: «یه ربع شد دیگه! چی کار دارین می‌کنین آخه؟» و پیش می‌آید گاهی که حجم خستگی و دلخوری‌شان را که از کنار و گوشه‌ی رستوران جمع کرده‌اند، بیاورند و مثل باری از سبزیجات پوسیده در فضای چندمتری آشپزخانه خالی کنند. کارگر آشپزخانه که باشی اما زیر دستت هیچ موجود انسانی دیگری نایستاده. یک جور وضعیت مرزی است. زیر دستت فقط یک مشت ماشین ساده است و گوجه و سوسیس و پنیر و سایر مخلفات. دست بالا می‌توانی سر فلفل‌دلمه‌ای را خشن‌تر از تنش جدا کنی و حرارت گریل را ببری بالا که پنیر‌ها و گوشت‌ها به جز و ولز بیشتری بیفتند یا که ترق و تورق ظرف‌ها را دربیاوری. کس دیگری را اما نمی‌توانی به کار تندتر واداری. شاید هم از همین کمبود است، همین کمبود‌ِ ستم‌مایه‌ی کار، که به محض این که کسی مسوول موقت آشپزخانه می‌شود یا حس می‌کند تجربه‌ی بیشتری از دیگران دارد، می‌افتد در دام همان لطیفه‌ی معروف آفتابه‌! البته متاسفانه کسی آن‌جا لطیفه را نمی‌شناسد و خودش را از بالا نگاه نمی‌کند که ببیند چطور هویتش می‌چسبد به بدنه‌ی آفتابه و با هر دستور بی‌جایی که می‌دهد، در فضای مستراح مجازی تاب می‌خورد. در تلاش اسفناکی که می‌کند تا با انکار حضور در موقعیت مرزیِ جاندار-بی‌جان، ساختار قدرت تازه‌ای از رابطه‌ی جاندار-جاندار شکل دهد!


۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

از متن به حاشیه


 حاشیه از متن پررنگ‌تر می‌شود گهگاه! مثلاً همین سه سال پیش بود که داشتم کتابی از پل ریکور می‌خواندم که مشق درسیم را بنویسم. موضوع مشق هم بود مفهوم مداراگری نزد ریکور و قرار بود ببینم پل ریکور «شخص» را چطور تعریف می‌کند و چطور از دلش مفاهیم «به رسمیت شناختن» و «احترام» و «مدارا» را می‌کشد بیرون. هنوز چند ماهی بیشتر از مرگ فیلمون نگذشته بود و خلاصه بوی سوختنش هنوز تازه . جایی از متن ریکور نقب می‌زد به یک ماجرای غریب. به مقدمه‌ای که ریلکه‌ی شاعر بر کتابی از چهل نقاشی‌ مرکّب بالتوش نوجوان از گربه‌اش میتسو نوشته. نقاشی‌های بالتوش ـ که اسمِ تحبیبی برای بالتازار کوچک بوده از طرف ریلکه ـ در یازده سالگی کشیده شده و دو سال بعد در ۱۹۲۲ در مجموعه‌‌ای با مقدمه‌ی ریلکه در سوییس منتشر شده. بالتوش کوچک نقاشی‌ها را تا آن‌جا که به خاطر دارم در سوگ گربه‌ی از دست رفته‌اش میتسو کشیده و مقدمه‌ای که ریلکه به فرانسه بر کتاب نوشته، این‌طور شروع می‌شود: «چه کسی گربه‌ها را می‌شناسد؟ ـ امکانش هست که شما تصور کنید آن‌ها را می‌شناسید؟ اعتراف می‌کنم که وجودشان برای من هیچ‌گاه چیزی بیش از یک فرضیه‌ی مخاطره‌آمیز نبوده استمن از کل این ماجرا و تشویق بالتوش توسط ریلکه و نقاش شدن بالتوش و این‌که این اسم تحبیب به نام هنریش بدل می‌شود، چنان به شوق آمدم که رد کتاب را گرفتم و نسخه‌ی تمیز دست دومی از چاپ ۱۹۸۸ آن را در برلین پیدا کردم و خریدم. این آرزو هم سنجاق شده بود به ماجرا که فرانسه‌ام خوب‌تر شود و مقدمه را کامل ترجمه کنم...

از دیگر لحظات این‌چنینی در هفته‌های گذشته خواندن مقاله‌ای از اتو پوگلر به نام «هایدگر و هنر» بوده که قرار است در مشق درسی جاری‌ام به کار ببرم. پوگلر جایی جملات خوبی از نامه‌های ونسان ون‌گوگ نقل می‌کند. جملاتی که باعث شدند یک نسخه‌ی دست دوم از مجموعه نامه‌های ون‌گوگ ـ چاپ ۱۹۲۲ ـ به قیمت ارزانی نصیبم شود. از بر شکّر اوفتادن‌های دیگر مقاله هم مقایسه‌ای تصویری بود بین نقاشی کلاغ‌های ون‌گوگ که یکی از آخرین کارهایش است و تصویر کلاغ‌های شعر نیچه. کلاغ‌هایی که تا پیش از مواجهه با این مقاله زیارتشان نکرده بودم... و این‌طور شد که یک شعر پرشور نصیبم شد برای ترجمه. کمی زورآزمایی کردم با شعر. این هم محصولش:


کلاغ‌ها جیغ می‌کشند
و صفیرکشان بال می‌کشند سوی شهر:
به‌زودی برف خواهد‌ بارید ـ
خوشا آن که هنوز هم ـ وطنی دارد!

مات بر جای ایستاده‌ای اینک،
پشت سرت را نگاه می‌کنی که آه! چه زمان درازی!
چیستی تو ای نادان،
پیش از زمستان‌ها به جهان ـ گریخته‌ای؟

جهان ـ دروازه‌ای
به هزاران بیابان صامت و سرد!
کسی که از دست داده باشد،
آنچه را که تو از دست داده‌ای، هیچ جا قرارش نیست.

رنگ‌پریده بر جای ایستاده‌ای اینک،
به نفرین‌ راهپیمایی زمستانه دچار،
به‌سان دود،
که مدام سر در پی آسمان‌های سردتر دارد.

پرواز کن پرنده، بخوان
سرود خراشنده‌ات را با صدای پرنده‌ی بیابان! ـ
پنهان کن ای نادان،
قلب خونین‌ات را در تحقیر و یخ!

کلاغ‌ها جیغ می‌کشند
و صفیرکشان بال می‌کشند سوی شهر:
به‌زودی برف خواهد بارید ـ
وای بر آن که وطنی ندارد!

۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه

از واژه‌ها

یک‌باره به خودش می‌آید که از این مفهوم، از این واژه‌ی «دوستی» مدت‌هاست جز پوسته‌ای شکننده از پنج حرف مردّد الفبا چیز دیگری نمانده؛ که از همه‌ی آن‌چه که می‌توانسته واقعی‌ش کند و تجرّدش را از صمیمیتی بیانبارد، به‌تمامی خالیست... یا «عشق» که جای حروفش داغ شده در گوشت و پیچش ظریف حرف‌ها، دندانه‌ها و نقطه‌هایش گاه‌ و بی‌گاه به چرک می‌نشیند. که عمریست «شکل دیگر خندیدن»* نیست و عادلانه‌تر که می‌نگرد، می‌بیند که چسباندن حرف «ه» به انتهایش، واژه را در انطباق با واقعیت چسبناکی که این‌طور ریشه دوانده سزاوارتر می‌کند ... بعد یک‌باره از دور صدای سیلاب می‌شنود. بوی آب منتشر می‌شود در مخاط بینی‌اش و می‌بیند که شایسته‌تر از «خیانت» برای واقعیتِ هوای این لحظات واژه‌ای نیست.


*«...و، بعد، عشق/ که شکل دیگر خندیدن بود/ با دهانی از آتشفشانی از شادی،/ به روزگاری کز روح کوهی از اندوه نیز/ می‌توانستم تاریک‌تر شده باشم»
سفر به بورجوورتزی/ اسماعیل خویی