۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

آشنایی



دیگر نگاه در عبور از روی اشیا خراش برنمی‌دارد. می‌نشیند روی کوچه‌ها، درخت‌ها، ساختمان‌ها و در گذر از سطوح، دستِ نوازشی بدرقه‌اش می‌کند. تماس، دردناکی پیشینش را از دست داده‌است. زمان جریان پیوسته‌اش را بازیافته و آن تلق‌تلق کالسکه‌وارش را واگذاشته‌. پر و بالِ‌ اسب‌هایش که از بارش بی‌امانِ باران‌ها خیس بود، سبکی دوباره‌ای یافته و سم‌های در گل فرورفته‌شان باز گاهی از زمین کنده‌ می‌شود. فراز رودخانه به پرواز درمی‌آیند یا جایی بالای چنارها بی ‌آن‌که خیالِ افتادن جبونشان کند...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه



...
و، بعد، عشق
كه شكلِ ديگرِ خنديدن بود،
                  با دهانی از آتشفشانی از شادی،
به روزگاری كز روحِ كوهی از اندوه نيز می‌توانستم
                                       تاريك تر شده باشم؛

و، بعد،
ـ گواه می گيرم خورشيد را ـ
                     از درياهای كينه گذشتم،
بی آن كه تر شده باشم.
...



۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

مرغ‌ بسمل



مرغِ بسمل که می‌شوی، می‌افتی به پرپر زدن. چیزی در تو تن می‌زند از پذیرفتن‌ِ این که رگت را زده‌اند. همین‌جور خون‌فشان و پرسروصدا بال‌بال می‌زنی تا تمام شوی. عده‌ای از مرغ‌ها البته می‌دانند که نقطه تسلیم کجاست. یک جایی که هنوز تصویر از هم نپاشیده، خودشان را جمع می‌کنند. به عبارتی خودشان را رها می‌کنند تا مرگ بنشیند میان روحشان. حرمت می‌فهمند. عده‌ی‌ دیگری اما هستند که شورمندانه تا خودِ مردن بال می‌زنند. آن‌قدر که سراپایشان می‌شود خون. سرکنده، پرریزان. انگار که چیزی از «نه» لجباز کودکی تا همان لب دره در جهش‌های سبکش بدرقه‌شان کرده‌باشد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

ماهیگیر



پله‌ها می‌روند توی راین. لابه‌لای درزهایشان پر از ته‌سیگار است و پراکنده رویشان آدم‌ها نشسته‌اند. یکی تنها نشسته در فاصله‌ی دو سه پله از آب، یک عده نشسته‌اند با شیشه‌های آبجو روی پله‌های بالاتر به خنده و شادی، تو بگیر در فاصله‌ای حدود ده پله از آب. و دوتایی‌های پراکنده‌ای می‌بینی در کناره‌ها‌ی پله‌ها که عمود بر جریان آب روی لبه‌ها نشسته‌اند. و یکی که هر غروب می‌آید و آمدنش ردخور ندارد، مرد ماهیگیر است با دوچرخه‌اش، رادیوی بزرگش، چند سطل و دو قلاب ماهیگیری.  نیم‌ ساعتی را به قلاب زدن طعمه و سوار ‌کردن قلاب‌ها روی پایه‌ها سپری می‌کند و بعد می‌نشیند جایی میان دو قلاب، مشرف به هر دو سیگار دود می‌کند و انتظار می‌کشد. جایی همان اوایل کار رادیویش را هم روشن می‌کند… سر قلاب که کشیده‌‌شود پایین، یعنی که وقتش است. وقت این رسیده که موجودی را که به رفع نیاز غریزی‌اش آمده از تنها مدیوم ممکن حیاتش بکشد بیرون. طوری که هی آبشش‌هایش باز و بسته شود بی‌جواب.  من که ندیده‌ام، اما انگار گاهی که ماهی‌های گستاخ بی‌خاصیت می‌زنند به طعمه‌ها، با سنگ می‌زند بر سرشان و دوباره می‌اندازدشان در آب. راوی می‌گفت برای این‌که دوباره طعمه‌هایش را نخورند. اما گمانم خیلی بدبین است به ماهیگیر. مثبت‌تر هم می‌شود نگاه کرد. مثلا شاید می‌خواهد ماهی زخمی در آب به‌ جان‌دادن نیفتد. می‌گوید با خودش حالا که زخم برداشته، غذایش را هم که خورده، مزاحم هم که می‌شود، بگذار خلاصش کنیم دیگر. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

راین



آیا به چیزی بیش از یک رودخانه نیاز است تا شهری دوست‌داشتنی باشد؟ کنار راین قدم زدم. یادم آمد از فیلم از کرخه تا راین. کرخه را هنوز که هنوز است ندیده‌ام. راین اما خوب است. پهن است، آن‌قدر که خانه‌ها روی ساحل دیگرش دور و کوچک می‌نمایند. آن‌قدر که سطح آب تاریک است و طبیعت جایی در میانه‌ی رود می‌تواند از حضور انسان، شهر و وقاحت چراغ‌ها خالی شود. آبستن هراس و آرامش طبیعی خودش شود. رود موج‌های آرام دارد و جاهایی می‌آید تا دو سه ‌متری‌ات بالا و کناره‌هایش مانند دریا موج‌های کوچک عرضی برمی‌دارد. شب بود. باران نرمی می‌زد و هوای مطبوع بهاری می‌وزید در اطراف. در فضای سبز کنار رود و زیر درختانی که یکدیگر را تکرار می‌کردند، دسته‌های پراکنده‌ای از جوانان مشغولِ خنده و شادخواری بودند. فضا اما آن‌قدر وسیع بود که صداهای پراکنده آرامش را نزداید و ماشین‌ها که در دوردستِ پل عبور می‌کردند، حسی از گذرا بودن به زمان می‌دادند. حسی که وزن زمان را کم می‌کرد و می‌گذاشت لحظه سنگینی‌اش را جایی روی زمین جا بگذارد و تبخیر شود. از خودت بلند می‌شدی انگار و شبح‌وار جایی بر فراز رودخانه به پرواز درمی‌آمدی. گره‌هایت در فشار پایین محیط کمی از هم گشوده می‌شد. نرم و مهربان می‌شدی...

۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

مقوا



جایی تمام شده‌اند. هردو شان. جایی دور. حالا نه این‌که آن «جا» درست یک نقطه باشد. نه! می‌تواند انتگرالی باشد روی یک بازه‌ی زمانی از یک عددی تا یک عددی هردو در گذشته. حالا گذشته‌اش چه‌قدر دور باشد، خدا می‌داند. اما از ظواهر امر این‌طور برمی‌آید که یک چند سالی باید گذشته‌باشد. یک شکل تثبیت‌شده‌ای دارد این تمام شدن، مثل مرده‌ای که پوسیدن کفنش شروع شده‌‌باشد. و آن انتگرال داخلی هم معلوم نیست متغیرش چه بوده و کران‌های بالا و پایینش از چند تا چند بوده که وضعیت کشیده به اینجا. حاصل خلاصه آدم هایی است که نیستند. یعنی نه این‌که نیستند. هستند. همین الان  نشسته‌اند برابر چشمان من و هرکدامشان دارند سعی می‌کنند در تنوعی از حرکات معمول انسانی نشان دهند که نبض حیاتشان هنوز می‌زند. اما من پشت‌شان را می‌بینم. محاسبات را می‌‌بینم. می‌بینم که این مقواهایی که عکسشان رویش افتاده هیچ بعد سومی ندارد. بی‌حجم‌ شده‌اند. موریانه‌خور شده‌اند. خورده‌اند همدیگر را. ملاحتِ لبخندهایشان برای من‌ِ غریبه است. پایم که برسد بیرون از این در، بندپا می‌شوند، می‌افتند به جانِ آخرین لایه‌ی مقوایِ آن یکی.

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

دم خروس



Es gibt kein richtiges Leben im falschen!
«زندگی درست در میانِ غلط وجود ندارد.»

این را آدورنو درکتاب Minima Moralia می‌گوید: افوریسم‌هایی که بین سال‌های۱۹۴۴ تا ۱۹۴۹ نوشته‌. کتاب پرسش باستانی‌ از «زندگی‌خوب» را به میان می‌کشد و جمله‌ی بالا درباره‌ی زندگی انسانِ از خود بیگانه در جامعه‌ی پساسرمایه‌داری است و در پاسخ به این سوال که «انسان چطور می‌تواند در همه‌ی شرایط درست زندگی کند؟»

و هربار خواندن از خودمان، اخبارِ مملکت، فکر کردن به وضع این همه آدم که دربندند، این همه مشکل که موج می‌زند در فضا و این منی که این گوشه دارم درس می‌خوانم یا سعی می‌کنم «خوب» زندگی کنم یا این همه دیگرانی که دارند سعی می‌کنند در ایران «خوب» زندگی کنند، این جمله‌ را باز در ذهنم زنده می‌کند... سرمایه‌داری و این‌هایش را بگذار کنار، اصل داستان اما همان است: میان یک کلّ غلط یک جزء درست وجود ندارد. و یک چیزی هی در ذهن من می‌گوید رنگ نکن خودت را! یا سعی می‌کنی و چیزی را در خودت، جامعه‌ا‌ت و مردمت تکان می‌دهی یا این که عزّت‌مندی و زیستنی عمیق که به قول آقای خاتمی «کرامت انسانی» هم داشته‌باشد، می‌شود ملغمه‌ای از خیال، شرمساری، حسرت و تمام! هرچه‌قدر هم بخواهی به خودت دروغ بگویی که «چه لطیف و آرام و خوب!» و گیرم نشیمن‌گاه‌ِ مبارکت را بلند کرده‌باشی و فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر روی زمین گذاشته‌باشی، زمینش از مخمل هم که باشد، باز دم خروس پیداست...