پلهها میروند توی راین. لابهلای درزهایشان پر از
تهسیگار است و پراکنده رویشان آدمها نشستهاند. یکی تنها نشسته در فاصلهی دو سه
پله از آب، یک عده نشستهاند با شیشههای آبجو روی پلههای بالاتر به خنده و شادی،
تو بگیر در فاصلهای حدود ده پله از آب. و دوتاییهای پراکندهای میبینی در کنارههای
پلهها که عمود بر جریان آب روی لبهها نشستهاند. و یکی که هر غروب میآید و
آمدنش ردخور ندارد، مرد ماهیگیر است با دوچرخهاش، رادیوی بزرگش،
چند سطل و دو قلاب ماهیگیری. نیم ساعتی را به قلاب زدن طعمه و سوار کردن قلابها روی
پایهها سپری میکند و بعد مینشیند جایی میان دو قلاب، مشرف به هر دو سیگار دود
میکند و انتظار میکشد. جایی همان اوایل کار رادیویش را هم روشن میکند… سر قلاب
که کشیدهشود پایین، یعنی که وقتش است. وقت این رسیده که موجودی را که به رفع
نیاز غریزیاش آمده از تنها مدیوم ممکن حیاتش بکشد بیرون. طوری که هی آبششهایش
باز و بسته شود بیجواب. من که ندیدهام،
اما انگار گاهی که ماهیهای گستاخ بیخاصیت میزنند به طعمهها، با سنگ میزند بر
سرشان و دوباره میاندازدشان در آب. راوی میگفت برای اینکه دوباره طعمههایش را
نخورند. اما گمانم خیلی بدبین است به ماهیگیر. مثبتتر هم میشود نگاه کرد. مثلا شاید
میخواهد ماهی زخمی در آب به جاندادن نیفتد. میگوید با خودش حالا که زخم برداشته،
غذایش را هم که خورده، مزاحم هم که میشود، بگذار خلاصش کنیم دیگر.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه
راین
آیا به چیزی بیش از یک رودخانه نیاز است تا شهری دوستداشتنی
باشد؟ کنار راین قدم زدم. یادم آمد از فیلم از کرخه تا راین. کرخه را هنوز که
هنوز است ندیدهام. راین اما خوب است. پهن است، آنقدر که خانهها روی ساحل دیگرش
دور و کوچک مینمایند. آنقدر که سطح آب تاریک است و طبیعت جایی در میانهی رود میتواند
از حضور انسان، شهر و وقاحت چراغها خالی شود. آبستن هراس و آرامش طبیعی خودش شود.
رود موجهای آرام دارد و جاهایی میآید تا دو سه متریات بالا و کنارههایش مانند
دریا موجهای کوچک عرضی برمیدارد. شب بود. باران نرمی میزد و هوای مطبوع بهاری
میوزید در اطراف. در فضای سبز کنار رود و زیر درختانی که یکدیگر را تکرار میکردند،
دستههای پراکندهای از جوانان مشغولِ خنده و شادخواری بودند. فضا اما آنقدر وسیع
بود که صداهای پراکنده آرامش را نزداید و ماشینها که در دوردستِ پل عبور میکردند،
حسی از گذرا بودن به زمان میدادند. حسی که وزن زمان را کم میکرد و میگذاشت لحظه
سنگینیاش را جایی روی زمین جا بگذارد و تبخیر شود. از خودت بلند میشدی انگار و
شبحوار جایی بر فراز رودخانه به پرواز درمیآمدی. گرههایت در فشار پایین محیط کمی
از هم گشوده میشد. نرم و مهربان میشدی...
۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه
مقوا
جایی تمام شدهاند. هردو شان. جایی دور. حالا نه اینکه آن «جا» درست یک نقطه
باشد. نه! میتواند انتگرالی باشد روی یک بازهی زمانی از یک عددی تا یک عددی هردو
در گذشته. حالا گذشتهاش چهقدر دور باشد، خدا میداند. اما از ظواهر امر اینطور
برمیآید که یک چند سالی باید گذشتهباشد. یک شکل تثبیتشدهای دارد این تمام شدن،
مثل مردهای که پوسیدن کفنش شروع شدهباشد. و آن انتگرال داخلی هم معلوم نیست
متغیرش چه بوده و کرانهای بالا و پایینش از چند تا چند بوده که وضعیت کشیده به
اینجا. حاصل خلاصه آدم هایی است که نیستند. یعنی نه اینکه نیستند. هستند. همین
الان نشستهاند برابر چشمان من و هرکدامشان دارند سعی میکنند
در تنوعی از حرکات معمول انسانی نشان دهند که نبض حیاتشان هنوز میزند. اما من پشتشان
را میبینم. محاسبات را میبینم. میبینم که این مقواهایی که عکسشان رویش افتاده
هیچ بعد سومی ندارد. بیحجم شدهاند. موریانهخور شدهاند. خوردهاند همدیگر را.
ملاحتِ لبخندهایشان برای منِ غریبه است. پایم که برسد بیرون از این در، بندپا میشوند،
میافتند به جانِ آخرین لایهی مقوایِ آن یکی.
۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه
دم خروس
Es
gibt kein richtiges Leben im falschen!
«زندگی
درست در میانِ غلط وجود ندارد.»
این را آدورنو درکتاب Minima Moralia میگوید: افوریسمهایی که
بین سالهای۱۹۴۴ تا ۱۹۴۹ نوشته. کتاب پرسش باستانی از «زندگیخوب» را به میان میکشد و جملهی بالا دربارهی زندگی انسانِ از خود بیگانه در جامعهی پساسرمایهداری است و در پاسخ
به این سوال که «انسان چطور میتواند در همهی شرایط درست زندگی کند؟»
و هربار خواندن از خودمان، اخبارِ مملکت، فکر کردن به
وضع این همه آدم که دربندند، این همه مشکل که موج میزند در فضا و این منی که این
گوشه دارم درس میخوانم یا سعی میکنم «خوب» زندگی کنم یا این همه دیگرانی که
دارند سعی میکنند در ایران «خوب» زندگی کنند، این جمله را باز در ذهنم زنده میکند...
سرمایهداری و اینهایش را بگذار کنار، اصل داستان اما همان است: میان یک کلّ غلط
یک جزء درست وجود ندارد. و یک چیزی هی در ذهن من میگوید رنگ نکن خودت را! یا سعی
میکنی و چیزی را در خودت، جامعهات و مردمت تکان میدهی یا این که عزّتمندی و
زیستنی عمیق که به قول آقای خاتمی «کرامت انسانی» هم داشتهباشد، میشود ملغمهای
از خیال، شرمساری، حسرت و تمام! هرچهقدر هم بخواهی به خودت دروغ بگویی که «چه
لطیف و آرام و خوب!» و گیرم نشیمنگاهِ مبارکت را بلند کردهباشی و فرسنگها آنطرفتر
روی زمین گذاشتهباشی، زمینش از مخمل هم که باشد، باز دم خروس پیداست...
۱۳۹۱ اسفند ۸, سهشنبه
دیالوگ آلمانی
...
او: «کافکا خوندهام. اما به نظرم بیشتر به درد هیجده
سالهها میخوره...»
من: « بعد یعنی شما چی توصیه میفرمایین؟!»
او: «گوته. اینجوری که میپرسی جوابش میشه این!»
من: «خوب تو چی توصیه میکنی؟»
او: «گوته!»
۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه
نبرد گلادیاتورها
تندتند پلک میزد و همینجور هم تندتند پک میزد به
سیگار. داشت متمرکز گوش میداد. یک جورهایی همراه یا دستکم یک حالتی که مخالفت
نبود تویش. اما شکلی که لبهایش را سفت روی هم فشار دادهبود و تندتند پلک میزد،
همهی حسش را به من و حرفهایم لو میداد. بعد حرف عوض شد. سیگارش هم رسیدهبود به
آخر. شروع کرد حرف زدن. با صدای آرام و سرعت پایین میچید کلمهها را. مدّتی همینطور
به تعریفکردن گذشت. بعد میز را کشید جلویم و برای بار چندم تعارف کرد که میوه
بخورم یا چای بنوشم: «قربونت برم، چایی بریزم؟»، «میخوای اصلا یه جور چای دیگه دم
کنم؟»، «غذا چی؟ گشنهات نیست هنوز؟»، «ای جااانم. خوب بخور دیگه. خونهی خودته
راحت باش!»، «تو رو خدا گشنهت شد بگی ها! یه دقیقه میذارم گرم میشه غذا...»،
«راستی اصلا سوپ جو دوس داری؟ میتونم بهخدا سریع یه چیزی شبیه همونا که دوس داری
با پاستا و پنیر و اینا سرهم کنم. کاری نداره ها! بیتعارف...». در یک فاصلهی
زمانی چنددقیقهای ۴-۵ بار گفتم «نه». تازه نه اینجور خشکوخالی! هی میپیچاندم همهچیز را بین
الیافِ نرم: «نه. قربونت برم. همهچی هست»، «قربونت. من که تعارف ندارم. بخوام
چیزی خودم میخورم.» یا «نه راحت باش تو. بخوام خودم میریزم». یک ساعتی که گذشت،
انگار خون را با یک مکشِ قوی از رگهایم کشیدهباشند. الیاف رسیدهبود به آخر...
فکر کردم بروم. امّا حسی در پاهایم نبود. جملاتم تیز شدهبود دیگر. به «نه» گفتنهای
خشک و خالی اکتفا میکردم. انگار کانال را عوض کنید و بهجای یک شمشیربازی
مینیاتوری فرود بیایید وسط کلوسیوم میانِ نبرد گلادیاتورها...
۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه
خوابیدهام به پشت. ساعتِ پنج و ششِ عصر است. کارو خوابیده روی سینهام. انگار
بالا و پایین شدنِ مکرّر سینه و شکمِ آدم آرامَش میکند. همراهِ من همهی یکی دو
ساعت را میخوابد. دلش که میزند انگار که خودِ آرامش است. چیزی از جنسِ
پیوستگی... بیدار که میشوم، راه میافتد. هی دستش را میزند به گونهام که بلند
شوم. میبیند که حریفم نمیشود. میآید و این بار جایی روی گلو و گردنم میخوابد.
نرم. عجیب آرامم. دمِ غروب است و «صدایِ هوش گیاهان»*
به گوش میآید. ماندنِ گرمِ نفسگیرش رویِ گردنم انگار لَختیِ این آرامش را زیاد
میکند. خیالی کدر امّا از افق ذهنم میگذرد. خیالِ روزهایی که عمودی از میانِ
روز میگذرم. امّا افقی هستم و چیزی درشتتر از گربه، جایی همان حوالیِ گردن و
گلو افتاده، بیضربان و لَخت. زمان میگذرد در عینِ ایستاییاش و منِ افقیِ من
در بودنِ سایهوارِ عمودیش از کنار درختان بلند میگذرد.
* از «مسافرِ»
سپهری
اشتراک در:
پستها (Atom)